بابا راست می گفت - قسمت 61

از همان اول کار، با بدبیاری مواجه شدند. پارکینگ شلوغ بود و جلوی درب خروجی، زمان زیادی را از دست دادند. در طول مسیر هم، چراغ های راهنمایی لج کرده و قرمز می شدند. نگین، راننده ی خوبی بود ولی اعصاب رانندگی در خیابان های پرترافیک را نداشت و غر زدن گیتا هم، بیشتر اذیتش می کرد:

-        هنوز ژله درست نکردم! ریسمون بستن و بادکنکا و سالاد و ...

شرمین به دادش رسید:

-        خفه! ... ببین، همه ی این خیابونا رو، جهان بلده. به عوض غر زدن، بگو از کدوم ور بریم که زودتر از اونا برسیم.

گیتا، لحظه ای فکر کرد:

-        از راست برو ... از ته این خیابونم، بنداز تو قزوین! ... از سر پل، راحتتر میرسیم

تشویق کردن و دست زدن، شروع شد و تا رسیدن به مقصد ادامه یافت. رضا و مصطفی، سر کوچه ایستاده بودند. گیتا، آنها را صدا زد:

-        بیاین این ماشینو، یه جا پارک کنید!

خودرو را وسط خیابان گذاشته و چهارنفری به طرف خانه دویدند. مصطفی پشت سرشان فریاد کشید:

-        اوهوی! وایسین ببینم، چه خبره؟!

رضا، او را آرام کرد:

-        فکر کنم، آبجی یه چیزی یادش رفته، یا یه چیزی داره میسوزه!                             

گلناز، محل مهمانی را از اتاق های خودشان، به پشت بام برده بود. دور تا دور آنجا را با پارچه های رنگارنگ، محصور کرده و برای خودش میز و صندلی تدارک دیده بود. گیتا، همه را به کار کشید و برای راحتی دخترها، دانیال را هم به سراغ رضا فرستاد:

-        برین با هم، کیکو بیارین

پنج دختران و ماهک هم به کمک آمدند. ژله و سالاد و غذا آماده شد و گلدان های «سلطان خانوم» را دست به دست داده و به پشت بام بردند. روفرشی های همسایه ها را قرض گرفتند و کف بام را فرش کردند. یک ساعتی گذشته بود ولی از رامتین و جهان، خبری نبود. کم کم داشتند نگران می شدند که صداهایی را از بالای پشت بام شنیدند. نگین، دوربین به گردن، از پله ها بالا دوید و بقیه، او را دنبال کردند.

روی بام، مردی نبود! ولی از طرف بهارخواب، صداهای مشکوکی به گوش می رسید. پرند، آهسته آهسته، از نردبان بالا رفت. به قصد غافلگیری، پله های آخر را با سرعت طی کرد و با یک حرکت، از جانپناه رد شد و با فریاد: «هوی!» به داخل بهارخواب پرید. بیچاره! عسگرآقا که به تنهایی، سرگرم چیدن پشتی بود، از ترس، فریادی کشید و به پشت روی زمین افتاد.

دخترها، از یک طرف و سکینه خانوم و مادر شمس الله، از طرف دیگر، بالا آمدند. همه پرند را سرزنش می کردند که عسگر آقا، یواش، یواش، چشم هایش را باز کرد:

-         ها، ها، ها، چی شده؟ ... (به دخترها نگاه کرد) آها! کدومتون بود؟ راستشو بگین! کدومتون بود؟ (پرند، جلو آمد) ... ای دم بریده! باید می دونستم توئی! (با دست اطراف را نشان داد) ببینید، چی درست کردم! فرش، پشتی، بالش، متکا! ... گفتم اونجا زنونه س، اینم مردونه ش! اونوقت، تو می خواستی منو سکته بدی؟ (لبخندی زد و خودش را از زیر دست های سکینه خانوم نجات داد) باشه تا روز عروسیت! اگه اون روز تو رو سکته ندادم، اسمم عسگر نیس!

شوخی او به همه ی نگرانی ها پایان داد ولی مسئله ی نیامدن جهان و رامتین، همچنان باقی مانده بود.

دانیال و رضا، کیک را آوردند و زمانی که گیتا از برادر بزرگش سراغ جهان را گرفت. تازه، دانیال به یاد آورد که:

-         داداش جهان!

زنگ زده بود!. دخترها، روی سر او آوار شدند:

-         چی گفت؟

-         کجا بودن؟

-         براشون اتفاقی افتاده؟

-         نه بابا! گفت: میرن یافت آباد، محسن ... ببخشید، آقا محسن! رو وردورن و برن امامزاده حسن، کادو بخرن و بیان!

«گلناز» نفسی به آسودگی کشید که همه را به خنده انداخت:

-         وا، چیه؟ خب، نگران آقاجهان بودم!

پشت چشمی برای شرمین نازک کرد و برای یادگیری فنون ووشو به سراغ پژمان رفت.

دقایقی بعد، مردهای جوان، شامل: رامتین، جهان و محسن رسیدند و به دستور پریسا، به قسمت مردانه! یعنی بهارخواب عسگرآقا رفتند. با آمدن آقای بشیری و آقای حسینخانی، مجید، غلام، مصطفی، احسان و رضا و دانیال، جمع مردان تکمیل شد. پژمان هم، از دست گلناز فرار کرد و به آنجا پناه برد. صدای موزیک به گوش رسید و بام منزل بشیری، غرق در نور گردید.

مهمانی، تازه گرم شده بود که محمدحسن، روی شانه ی شرمین زد:

-         خاله!

و توجه او را به تلفن همراهش جلب کرد. شرمین، لپ پسرک را کشید:

-         ممنون، خوشگل من!

و دکمه ی تلفن را فشرد:

-         سلام، بله! ... صدا نمیاد، صبر کنید

وارد اتاق جهان شد و در را بست:

-         سلام، بله ... سر کوچه، چشم! صداتونو خوب نمیشنوم. همین الان بهشون خبر میدم

به سرعت از اتاق خارج شد و از نردبان بالا رفت:

-         جهان! پرستار پرستو، زنگ زد. سر کوچه ن

آمدن دختر رئیس، همه را خوشحال کرد. شرمین و گیتا، صحبت کنان،از پله ها پائین رفتند:

-         اصلا فکر نمی کردم رئیس بذاره بچه ش بیاد! گفتم: داداشو گذاشته سر کار!

-         مثل اینکه به جهان خیلی اعتماد داره!

در آستانه ی در ایستادند و منتظر ماندند. صدای تعارف جهان، شنیده شد:

-         خواهش می کنم، بفرمائید رئیس!

دخترها، به هم نگاه کردند:

-         رئیس!

در برابر دیدگان حیرت زده ی آنان، خانم امیرحسینی، وارد خانه شد. گیتا، با دستپاچگی خوشامد گفت و شرمین با وی دست داد. جهان، جلو افتاد و وارد راهرو شد. آهو، در حالی که هدیه ی گلناز را به گیتا می سپرد، از وی پیروی کرد و از پله ها بالا رفت و در همان حال، علت حضورش، را چنین بیان کرد:

-         ... پرستارش گفت که نمی تونه بیاد و منم که به پرستو قول داده بودم، چاره ای جز آوردنش نداشتم. ببخشید که سرزده آمدم

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...