بابا راست می گفت - قسمت 62

ورود رئیس و دختر کوچولویش، با صدای کف و سوت دخترها همراه شد. مردها سرک کشیدند و احسان، با دیدن پرستو که در آغوش جهان، چرخ می خورد، بی اختیار از نردبان پایین آمد. صدای خنده ی کودک، او را مجذوب کرده بود. جهان را صدا زد و پرستو را از وی گرفت:

-         عمو جون خوشگل من! عزیز دلم!

سر و صورت کودک را غرق بوسه کرده بود که نگاهش به آهو افتاد. بهت و حیرت را در صورت زن دید و ناگهان به خودش آمد. به نشانه ی احترام سری فرود آورد و به تندی از او روگرداند. طاهره، جلو رفت:

-        دکتر دهنوی! بدینش به من

و ناگهان جیغ آهو، همه را تکان داد.

-        دهنوی؟ (به طرف احسان رفت) شما کی هستین؟ چرا دختر منو، عمو صدا زدین؟ چرا ...

احسان، نگذاشت جمله ی او تمام شود:

-        ببخشید خانوم! من کسی نیستم! عذر می خوام

به طرف نردبان می رفت که «سلطان خانوم» شروع به حرف زدن کرد:

-        مادر جون، این آقااحسان، پسر محمدعلی خان، همسایه ی روبروئیه، که خونه ش چسبیده به خونه ی ماست.

-        محمدعلی دهنوی؟

-        آره مادر. محمدعلی خان دهنوی. مادرشم، صفورا خانومه.. سالهاست که همسایه ی منن.

آهو، در مقابل دیدگان حیرت زده ی سایرین، سست و بی حال، روی زمین نشست:

-        ای خدا! ... برادر اکبر! ... پدر و مادر اکبر!

رو به احسان، دستش را دراز کرد و گفت:

-        خواهش می کنم، بمونید!

و آن گاه با کمک شرمین و پروین از جا برخاست. چند قدم جلو رفت و درست پشت سر احسان، ایستاد:

-        شما برادر اکبر دهنوی هستین؟ برادر شوهر من!؟ عموی پرستو!؟ (صدای »آه»، «وای»، «آخ!»، «ها!» از هر سو شنیده شد) بعد مرگ اکبر، خیلی سعی کردم که خانواده شو پیدا کنم. اما هیچ نشونه ای ازشون نداشتم. تموم مدارک اکبر رو زیر و رو کردم ولی هیچ چیزی پیدا نکردم. فقط اسم پدر و مادرش رو می دونستم. اونم از روی شناسنامه ش! ... وکیل گرفتم. آدم استخدام کردم، اما بی فایده بود. به خدا، همه ی تلاشمو کردم.

احسان برگشت و آرام و شمرده شروع به حرف زدن کرد:

-        می دونم خانوم! مطمئنم که این کارو کردین ... اکبر! (با حسرت نام برادر را بر زبان می آورد) شما تقصیری ندارید ... اون، نمی خواست ماها رو ببینه ... شاید از زندگی فقیرانه ی پدر و مادرش، خجالت می کشید! شاید از اینکه بگه: بابام، یه مستخدم مدرسه بوده و مادرم کلفتی می کرده، ننگش میومده! شاید، به خاطر کتکی که از پدر خورده بود، کینه به دل داشت! شاید، پول عوضش کرده بود! («هق هق

سکینه خانوم، همه را به گریه انداخت) شایدم حق با اون بوده! خب، با یه زنی از طبقه ی بالا ازدواج کرده بود و نمی تونست بهشون بگه:

-       خانواده ی من اینان! ... ولی («آه»ی کشید و اشک هایش را پاک کرد) ... ایکاش می دونست که این دو تا (انگشتش را به سمت خانه گرفت) همه ی عمر و جونشون اکبر بود! ورد زبونشون اکبر بود! عشقشون اکبر بود! ... می دونین خانوم! دلم واسه ی پدر و مادرم می سوزه! ... اگه اون دو تا که الان، دل به مرگ سپردن، پرستو رو می دیدن، شاید به زندگی بر می گشتن ...         

-        من نمی دونستم ... نمیدونستم!

آهو، زار می زد و به شدت اشک می ریخت و کودکش نیز با مشاهده ی گریه ی مادر،  بی تابی می کرد و جیغ می کشید. جهان، پرستو را از طاهره گرفت و او را در آغوش احسان گذاشت و آن دو را به طرف اتاقش برد. گریه کودک با نوازش های عمویش، قطع شد. زن ها و دخترها، دور آهو جمع شدند. «سلطان خانوم» او را دلداری داد:

-       بجای گریه کردن، بهتره بخندین. خونواده ی شوهر مرحومت، آدمای خوبین. صفورا خانوم، مادر شوهرت! زنیه که تو همه چی رو دست نداره! بیچاره! قبل از اینکه از پا بیفته، خونه ش مثل چی، از تمیزی برق می زد! آقا احسانم، مرد خیلی خوبیه. به خاطر پدر و مادرش، خارجه رو ول کرده و اومده اینجا. شب و روز، داره از اونا پرستاری می کنه

و سکینه خانوم ادامه داد:

-        هنوز چند روز نشده که اومده، همه ی محل عاشقش شدن!

رو به دخترها کرد:

-        مگه نه؟

ماهک و گلناز و پنج دختران، یکصدا فریاد زدند:

-        بع له!

با آرام شدن اوضاع، سر و صدای مصطفی بلند شد:

-       این چه جشنیه؟ کیک کو؟ ... بابا! من تو ترکم! الان 30 ساعته، پاک پاکم. آی ی ی، مُردم از پا درد! آهای گلناز! اون آهنگو بذار که از دست این: پا درد، باید برقصم!

رقص او، همه را به وجد آورد و مهمانی دوباره از سر گرفته شد. احسان و پرستو و جهان، از اتاق بیرون آمدند. آن دو می خواستند به قسمت مردانه! بروند ولی دخترک، راضی به جدا شدن از عمویش نمی شد. دستش را رها نمی کرد و مدام او را به وسط  می کشید. فریاد گلناز و مصطفی: «عمو باید برقصه!» همه گیر شد.  

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...