بابا راست می گفت - قسمت 63

در پایان جشن، همه ی مهمانان، برای بدرقه ی رئیس، بیرون آمدند. آهو، در حال خداحافظی، بین رفتن و ماندن و دیدن پدر و مادر شوهرش، سرگردان بود، اما گفته ی احسان، او را از تردید خارج ساخت:

-          اجازه بدین یواش یواش بهشون بگم، بعد، چشم! ... الان اگه یکدفعه شماها رو ببینند، شوکه میشن

جهان، در حالی که پرستو را در آغوش گرفته بود، حرف او را تائید کرد:

-         درسته! بیاین بریم. من، میبرمتون

نگین و طاهره و رامتین هم از بقیه خداحافظی کردند و پشت سر آنها به راه افتادند.

گیتا، نگاه حسرت بار شرمین را که همچنان به سر کوچه دوخته شده بود، غافلگیر کرد. با تاسف سری تکان داد و زیر گوشش زمزمه کرد:

-         خوب نیست با خودت اینجوری کنی!

بازویش را دور شانه های او انداخت و موهایش را کنار زد و به گوشش دست کشید:

-        گوشات که شبیه گوش خر شده! خودتم که خره، خری! (به دور و بر نگاه کرد. همه رفته بودند) آخه الاغ! چرا همیشه، خودتو اذیت می کنی؟ خب، با رئیس رفته. اونو میرسونه و بر می گرده!

-        اصلا به من چه! مگه به منم ربطی داره؟

آن گاه، به اتاقش پناه برد و در تنهایی گریست.

***

پس لرزه های استعفای حمیدی، در روزهای بعد، همچنان ادامه داشت. کلیه امور شرکت به دست مجیدیان و بی سپار افتاده بود و آنان در طی این مدت، مشغول جابجائی نفرات بودند. خانم امیرحسینی، از کارهای مدیریتی کنار کشیده و هر روز کمتر از روز قبل، در شرکت حاضر می شد. روز اول و دوم، باغبانی و اعضای گروهش، مثل همیشه به کار بازاریابی، پرداختند ولی در اول صبح سومین روز، بی سپار در حالی که لبخند تمسخر آمیزی بر لب داشت، وارد واحد 103 گردید. به نظر می رسید، مجیدیان، با زرنگی خاصی مسئولیت تغییرات و جابجائی ها را به عهده وی گذاشته و او نیز با بی تجربگی، این امر را پذیرفته بود.

مدیر امور اداری، با غرور بر روی صندلی باغبانی نشست و پس از ورانداز کردن پرسنلی که روبرویش ایستاده بودند، پوشه ای را که در دست داشت، گشود و گفت:

-         مدیریت، تصمیم به انحلال واحد بازاریابی گرفته و کارمندان این قسمت بین واحدهای دیگه تقسیم میشن (به کاغذ تک برگی که داخل پوشه نگاه کرد) آقای شمس به واحد فروش، تحت نظر آقای مجیدیان! خانم ها: بشیری و پورطاهر به امور اداری، خانم مهرزاد به تدارکات و آقای خدامرادی (به جهان زل زد) ایشان با نظر شخص ریاست کل به دفتر خانم امیرحسینی منتقل می شوند (با اشاره ی شصت، پوشه را بست) اعتراضی که نیست؟ ... (پوزخند زد و به باغبانی نگاه کرد) و اما جناب باغبان! ... ایشان هم که به استراحت دائم نیاز دارند!

بی سپار، در حال برخاستن بود که پیرمرد نشست و پا روی پا انداخت:

-         مبارکه! ... بچه ها! امروز کاراتون رو تحویل بدین و از فردا برین واحدهای جدید! ... موفق باشید ... منم از فردا میرم پیش رفیق قدیمیم و با خیال راحت، باهاش تخته بازی می کنم! فقط دعا کنید، بتونم برای یه بارم که شده، اونو مارسش کنم!بد مصب! آرزوی بردنو به دل من و بقیه ی حریفاش گذاشته!

لبخند پرسنل، بی سپار را به حدی خشمگین ساخت که صندلی اش را به گوشه ای پرتاب کرد و با ناراحتی از آنجا بیرون رفت.             

همان شب، شرمین و گیتا، از بالای بهارخواب، شاهد آمدن آهو و پرستو بودند. ساعتی قبل، دانیال خبردارشان کرده بود:

-         دیدم آقا احسان، ده تا کیسه میوه، از عزیزآقا، خریده و نمی تونه تنهایی ببره. رفتم کمکش و تا خونه شون بردم. تو راه بهش گفتم: آقا، مهمون دارین؟ که گفت: آره ... گفت: داداش جهانو فرستاده تا زن داداشش و بچه شو بیاره! بعدش، بهم پول داد که برو شربت به لیمو و آب پرتقال بخر ...

گیتا، به خانه های اطراف اشاره کرد:

-          نگاه کن. انگار همه ی همسایه ها، خبردار شدن!

شرمین، به این طرف و آن طرف، چشم انداخت. بهار خواب ها، بام ها و پشت پنجره ها، پر از آدم بود. احسان را دید که پرده را به یکسو زده و پشت پنجره ایستاده بود و انتظار می کشید. یکباره، زمزمه ی «اومدن»، مانند موجی سراسر کوچه را، در نَوَر دید. هر دو به سوی کلید برق دویدند. بهارخواب در تاریکی فرو رفت. در کنار هم و در فاصله ی یک متری نرده ها ایستادند و به کوچه و در خانه ی دهنوی خیره شدند.

جهان، پرستو را در بغل گرفته بود و آهو، دسته گل در دست، شانه به شانه ی او، قدم بر می داشت. به خانه ی محمدعلی خان، رسیدند. قبل از آن که زنگ را به صدا درآورند، در باز شد و احسان، به پیشوازشان آمد. مهمانان، به داخل خانه رفتند و در بسته شد.                                                           

چشم به پنجره داشتند که صدای سکینه خانم، آنها را به خود آورد:

-         وا، چرا تو تاریکی نشستین؟

کلید برق را زد:

-        انگار رفتن سینما!

روفرشی را که زیر بغل داشت، همانجا، جلوی در اتاق پهن کرد و نشست:

-        دیدین؟ الهی شکر! (دست هایش را به طرف آسمان گرفت) خدا خواس، آخر عمریه! این پیرمرد و پیرزنم، با دیدن نوه شون، یه خورده شاد بشن

گیتا و شرمین، دو طرف او نشستند:

-        اینو میگن قدرت خدا (با دست بر روی ران پایش کوبید) بنازم قدرتتو!

کیسه ای را که در دست داشت، باز کرد:

-        بیاین، تخمه آوردم!

-        نخورین که رسیدیم!

این پوران بود که پس از گفتن این حرف، به داخل بهارخواب پرید و چهار خواهر دیگرش، پشت سر او، سرازیر شدند. با آمدن گلناز و ماهک و سلطان خانوم، جمع همیشگی تکمیل شد. در حالی که بزرگترها، در مورد خانواده ی دهنوی حرف می زدند، پرند، با جیغ و سوت، همه را ساکت کرد:

-        یه خبر خوب! آبجی پریسا، همین ماه عروسی میکنه!

این را گفت و از ترس کتک خوردن، خودش را پشت سلطان خانوم، قایم کرد. همه داشتند به دختر تبریک می گفتند که صدای آقای حسینخانی را شنیدند:

-        سکینه خانوم، سلطان خانوم! شیرینیشو، پژمان داره میاره بالا ...

هر دو زن به طرف لبه ی جان پناه رفتند:

-        سلام آقای حسینخانی. تبریک میگم

جعبه ی شیرینی را از دست پژمان گرفتند و او دوباره پایین رفت.

-      سلامت باشین، انشاالله عروسی ماهک! عروسی فاطی شما! ... زحمت پریسام با شماس. همونجوری که تا حالا براش مادری کردین، راهنماییش کنین. مواظب این گلای بی مادر منم باشین (صدایش شکست) خدا خیرتون بده! ... راس میگن که همسایه ی خوب، از هر چیزی بهتره. شما در حق من خواهری کردین. انشاالله برادر لایقی باشم.

گریه ی پریسا، خواهرانش را دور او جمع کرد:

-        من، عروسی نمی کنم! تا خواهرام عروس نشن، من عروسی نمی کنم! من بزرگترشونم! باید اونا رو، ...

-       پریسای من! بابا جون! اذیتم نکن! ... یه ماه، بعد تو، پیمانه هم میره خونه ی بخت (دخترها جیغ کشیدند) آره بابا. آقای صالحی رو که معلمه، میشناسیش. اون پیمانه رو از من خواستگاری کرده. واسه خواهرای دیگه تم، ناراحت نباش. اونارم، تو تربیت کردی. همه شون مثه تو خوبن. اگه میخوای من خوشحال باشم، باید عروسی کنی!

ناز و نوازش سلطان خانوم که برای دخترها حکم مادر را داشت، به موافقت پریسا انجامید. آقای حسینخانی، با خوشحالی، پشت بام را ترک نمود و پس از آن بود که صدای هلهله و خنده ی دخترها، اهل کوچه را خبردار کرد.                   

نم نم باران، خیلی زود، همه را فراری داد. شرمین، تنها و غمگین، زیر باران نشست.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...