بابا راست می گفت - قسمت 64

کار در امور اداری چنگی به دل نمی زد. نگاه هرزه ی بی سپار هم، آزارش می داد. بارها تصمیم به استعفا گرفت ولی سخنان گیتا او را از این کار بازداشت:

-        مگه همه چیز باید به دلخواه تو باشه؟ خب یه خورده دندون روی جیگر بذار! فکر کن از صفر شروع کردی و باید روی پای خودت وایسی!

این روزها، کمتر جهان و احسان را می دید. از موقعی که جهان، به دفتر رئیس منتقل شده بود، اکثر اوقات در شرکت نبود و هر بار که در باره اش، از بهاره می پرسید، پاسخ می شنید:

-        خانوم زنگ زد و رفت!

رفت و آمدهای شبانه ی آهو و جهان، به منزل دهنوی را می دید و علت همراهی آن دو را، عشق ومحبت می پنداشت. شرکت هم در وضعیت مناسبی قرار نداشت. مجیدیان؛ حاکم بلا منازع شده بود و تمام کارها، با دستور مستقیم او انجام می شد. یک هفته از شروع کارش، در واحد جدید می گذشت که بی سپار او را به داخل اتاقش خواست:

-        خانوم پورطاهر، از کارتون راضی هستین؟ (تلفن زنگ زد ولی او اعتنایی نکرد) می خواستم ببینم، موافقین فردا ناهارو با هم باشیم؟!

حرف او را نشنیده گرفت و با نگاهی پر از نفرت، از اتاق خارج شد. 

به طبقه ی همکف رفت. گوشه ی راه پله ی زیر زمین ایستاده بود و با نگاه به دنبال گیتا می گشت که چشمش به درب ورودی افتاد. در کمال تعجب، احسان و جهان را دید که به همراه خانم امیرحسینی وارد شدند. برای دیده نشدن، از پله ها پائین رفت:

-         مگه احسان نگفته بود: کسی تو شرکت نفهمه، من برادر شوهر خانومم! پس اینجا چیکار میکنه؟

گیتا، را در انبار لوازم اداری پیدا کرد و او را در جریان گذاشت:

-         ... حتما یه چیزی شده. بریم بالا

خبر تشکیل جلسه ی محرمانه را، در داخل آسانسور شنیدند. بی سپار، در دفترش حضور نداشت و این امر صحت خبر را می رساند. یکی از کارمندها، خبرهای جدیدی داشت:

-         میگن: آقای خدامرادی، نماینده ی رئیس شده! حکمشم زدن. الانم توی جلسه س!

بازار شایعه ها داغ شد:

-         قراره رئیس بره خارج و همه ی کارا رو بده دست مجیدیان

-         بی سپار گفته: با یه زن بیوه ازدواج نمیکنه، حتی اگه دختر عمه ش باشه!

-         سی درصد شرکت رو فروختن!»، «رئیس، شوهر کرده!

-         مجیدیان رئیس هیات مدیره و بی سپار، مدیر عامل، شدن!

هنگام تعطیلی شرکت بود که همه چیز آشکار شد. این بار رامتین، خبررسان بود:

-        خودم صورتجلسه رو دیدم. وکیل شرکت داشت اونو تنظیم می کرد. آقا احسان، هویت خودش رو فاش کرده. خانوم امیرحسینی هم، اونو به عنوان قائم مقام خودش تعیین کرده! جهانم که از دیروز، نماینده تام الاختیار رئیس شده! اما خبر اصلی اینه که یه نفر شده مدیر عامل که باور نمی کنین! (دست هایش را به هم کوبید و خندید) حمیدی! حمیدی شده مدیر عامل و همین نیم ساعت پیش اومد و صاف رفت تو جلسه!

جلسه همچنان ادامه داشت که آنها از شرکت بیرون آمدند. در راه بودند که گیتا، به پست جهان اشاره کرد:

-        دیگه با این وضع، فکر نمی کنم بره کارگاه ... باید به محسن بگم تا یه فکری واسه رنگکار کنه!

در خانه هم، خبرهای دیگری در انتظار آنان بود. گلناز و دانیال، از همان جلوی در بمباران خبری را شروع کردند:

-        خواستگار پیمانه امشب میاد. گفت: برین کمکشون.

-        حال صفورا خانوم خوب شده! شمسُلا می گفت: دیشب به حرف اومده!

-        آقا شوذبم، با آقای حسینخانی صحبت کرده. مثه اینکه می خواد پروینو بگیره واسه پسرش، علیرضا!

-        میگن یه بنده خدایی! پول داده که سجادو ببرن کلاس منگلا!

-        مامانِ آقامحسنم زنگ زد. گفت: یه سر بری پیشش. دلشون، برات تنگ شده! خدا بده شانس!

گیتا، لباس عوض کرد و به سراغ مادرشوهرش رفت و شرمین نیز، با همراهی گلناز، راهی خانه ی حسینخانی گردید. آنجا هیچ کاری برای انجام دادن نبود. پنج دختران، با راهنمایی سلطان خانم و سکینه خانم، همه ی کارها را انجام داده بودند. در و دیوار خانه شسته شده و همه جا از تمیزی برق می زد.      

با آمدن خانواده ی صالحی، هر دو به خانه برگشتند. گیتا، آن دو را برای صرف شام صدا زد ولی هیچکدام از آنها، جایی برای خوردن نداشتند:

-         آبجی، ما سیرِ سیریم!

گلناز، در حالی که جواب خواهرش را می داد، به اتاق تاریک جهان نگاه کرد:«داداش جهان، دیگه همش پیش آقااحسان و رئیس شما و دخترشه» لب هایش را گاز گرفت و به دنبال شرمین وارد اتاق شد:

-        می تونم یه خورده پیشت بمونم

-        آره، من که از خدامه! الان برات چایی میذارم.

-      نمی خواد. بیا بشین (به لت در تکیه داد و نشست) راستش! ... فریبا، دختر آقای کرمانی که خونش اونور خونه ی آقا احسانه. سرکوچه منو دید و گفت: شنیدم، داداشت، می خواد با این خانوم پولداره ازدواج کنه! راستش! اولش، جا خوردم ولی بعد، فهمیدم که، داداش جهانو میگه! (به او که کنار پنجره نشسته بود و به آسمان نگاه می کرد، خیره شد) آبجی! راسته؟

-        نمی دونم. (صورتش گر گرفته بود) اصلا از کجا بدونم؟! (دست هایش را روی لبه ی پنجره گذاشت) گلناز جون، من خوابم میاد. خیلی خسته م و نمی تونم چشامو باز نیگر دارم. ببخشید! 

سرش را روی دست هایش گذاشت و چشم هایش را بست. گلناز به تصور خوابیدن او، لامپ را خاموش کرد و پاورچین، پاورچین، بیرون رفت. چند لحظه پس از رفتن او بود که گریه ی ناامیدانه ی شرمین، آغاز شد و تا نزدیک صبح ادامه یافت.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...