بابا راست می گفت - قسمت 65

-        امروز دیگه هیچکدومشون نیستن. نه جهان و نه احسان!

-        ایکیسیدَ گِتسیلَر جهنمه! (هر دو تا شون برن جهنم!)

اخم های درهم شرمین، به گیتا فهماند که دوستش سرحال نیست. ساکت شد و تا لحظه ی سوار شدن و نشستن روی صندلی های اتوبوس، حرفی نزد. اما همزمان با به راه افتادن اتوبوس، تصمیم گرفت، سر شرمین را با شرح دیدار مادر محسن، گرم کند:

-        نمی دونی! انقدر قربون صدقه م رفت که شک کردم نکنه مامان محسن، خل شده! آخه کارای قبلیشو یادم نرفته. جیتا خانوم! (ادای مادر محسن را در می آورد) منیم، خودم! صد چن تا دختر خوب سوراغ داریم. دخترِ دایی حشمتش! دخترِ عمو اسد! چن تا نوه های خاله ش! ... اصن تو کاریش موندیم! نمی دونیم، چیکارش کردی! ...

شرمین، در درونش غوغایی به راه افتاده بود. حرف های گیتا را، یک خط در میان، می شنید و سرگرم افکار خودش بود:

-          ... دلم، برای نون سنگک تازه ی خشخاشیش تنگ شده! (لب هایش را غنچه کرد) بی معرفت! دو روزه که نون نمیاره! ... گیتا گفت که دیگه کارگاهم نمیره. پس اونجا رفتنمم، فایده ای نداره. آخ از دست این پسر! هر شب، هرشب، یا با آهو میره خونه ی احسان! یا با احسان میره خونه ی آهو! ... بمیری آهو! ... وای نه! خدا نکنه. اونوقت پرستو چی میشه؟ ... زنیکه ی سیریش! ... (با دست راست، بازوی چپش را فشرد)تموم جونم درد می کنه. بسکه از خواب پریدم و دویدم تو بهارخواب، تا ببینم، آقا برگشته! استخونام ذق ذق می کنه ... جهان، ج ها ن! ...

قطره ی اشکی در میان چشم هایش درخشید. دستپاچه شد و به بهانه ی خمیازه کشیدن، گوشه های چشمش را پاک کرد. از اتوبوس پیاده شدند. گیتا همچنان حرف می زد:

-        ... محسن داره به خاطر تو، خودشُ به و آب و آتیش می زنه. میگه: از کارگری خسته شدم. میخواد با رفیق، رفقاش، یه کارگاه بزنه! می گفت: خوشحالم که با رضای شما، کار میکنه. فقط از مصطفی می ترسید که نکنه بچه مو تریاکی کنه. بهش گفتم: نه مامان! مصطفی اینجوری نیست. پسر خوبیه و ...

 به ساعتش نگاه کرد و حرف او را برید:«ببند اون پیچ رادیووتو! دیر شد» دویدند و درست یک دقیقه مانده به پایان مهلت، وارد ساختمان شرکت شدند. جلوی دستگاه ساعت زنی، صف بود. رامتین را دیدند که جلوتر از همه بود. او را صدا زدند. متوجه آنها شد. نوبت او بود:«هی! بچه ها بیاین اینجا!» علیرغم غرغر بقیه، آن دو را جلوتر از خودش وارد صف کرد. به طرف آسانسور می رفتند که مجیدیان وارد شد. در چهره ی حاکم چند روزه ی «گلمپ»! لبخند هر روزه، دیده نمی شد. برای مواجه نشدن با او، قید آسانسور را زدند و از راه پله استفاده کردند.              

رئیس، قائم مقام و مدیر عامل، در دفاترشان حاضر شده بودند و به همین علت، شرکت در آرامش بسر می برد. حمیدی و احسان، در اولین روز کاری، به کلیه قسمت ها سر زدند. به امور اداری که رسیدند، احسان، رو به حمیدی کرد و گفت:

-          بهتره این خانم ها رو، من، به شما معرفی کنم! خانم بشیری و خانم پورطاهر، شاگردهای کلاس خصوصی من!

لبخندی زد و از هر دوی آنان تشکر کرد.

بی سپار، دل نگران از تغییرات مدیریتی، تا ظهر از اتاقش خارج نشد. اندکی از ظهر گذشته بود که تلفنی، گیتا را احضار کرد و او را برای خرید باطری مخصوص شارژر ، به خارج از شرکت فرستاد. شرمین که متوجه بازی مرد هوسباز شده بود. بدون اطلاع او، دفتر را ترک کرد. به دیدن، طاهره و رامتین رفت و چرخی در سایر قسمت ها زد. اندکی وقت گذارنی کرد و آن گاه به سالن غذاخوری رفت. سینی غذایش را گرفت. میزی در وسط سالن را انتخاب کرد و در کنار سایر همکارانش نشست. غذایش را بویید و برای یک لحظه چشم هایش را بست:

-        به به! کرفس

-        دعا می خونی؟!

«لعنت بر شیطون!» ی گفت و چشم باز کرد. با دیدن بی سپار، چینی به بینی انداخت و چهره اش درهم رفت. متوجه شد که بقیه، از سر میز،  برخاستند و آن دو را تنها گذاشتند. غیض کرد اما باز هم بر خود مسلط گردید. سر به زیر انداخت و سرگرم بازی با غذایش شد.

-        می رفتیم، یه رستوران درجه یک، بهتر نبود؟ (خندید) یاشار می گفت: جاهای لوکسُ و دنجُ دوست داری!

چشمک زدنش را دید. خشم سراپای وجودش را لرزاند. در یک آن، از جا برخاست:

-        آشغال عوضی! مرده شور تو و اون یاشار حرومزاده رو ببرن!

سینی غذایش را بر سر او خالی کرد و سینی خالی را به کف سالن انداخت. به این هم اکتفا نکرد و نوشابه اش را نیز، به صورت وی پاشید. از سالن بیرون رفت. تصمیمش را گرفته بود:

-        اینجا، جای من نیست

-        دختره ی کثافت! فکر کردی می ذارم همینجوری بری؟

 چرخید و با دیدن سر و صورت مرد، خنده اش گرفت و این نیشخند، بی سپار را دیوانه تر کرد. به طرف شرمین هجوم برد. ولی فریاد ناگهانی زنی، متوقفش ساخت:

-        حیوون!

و به دنبال آن، ضربه ای سنگین بر شکمش فرود آمد. «آخ» او، با جیغ شرمین همراه گردید:

-        مادر بزرگ!

زنی مسن اما بسیار شیک، در وسط آن دو ایستاده بود. از فراز عینکش به مرد خیره شده و در همان حال با عصایش، به پای دختر می زد:

-        برو پشت من!

با اجرا شدن فرمانش، متوجه بی سپار شد:

-       چیه مردک؟ با نوه ی من چیکار داری؟

در همین هنگام، حمیدی که از جریان مطلع شده بود، شتابان خودش را به آنجا رساند:

-        سلام خانم عزیز! من در خدمتم!

نگاهی به سر و وضع بی سپار انداخت و رو ترش کرد:

-        شما، بهتره برین منزل و تا رسیدن نامه ی من، برنگردید!

با اشاره ی دست، نگهبانان را فرا خواند:

-        آقا رو تا دم ماشینشون، همراهی کنید

با دور شدن آنها، دوباره متوجه زن مسن گردید:

-        سرکار خانم ... !

-        گشسب! (نگاه نافذش را به او دوخت) یا به نام همسرم، پورطاهر!  

-        سرکار خانم گشسب، لطفا پوزش بنده رو بپذیرید. از طرف خودم و ریاست شرکت، عذرخواهی می کنم.

آهو و احسان، از نیم طبقه ی بالا، شاهد ماجرا بودند. پیرزن حرفی نزد. نیم نگاهی به نوه اش انداخت و به طرف درب خروج برگشت:

-        بیا!

شنیدن این کلمه کافی بود تا شرمین، مطیعانه، از وی، پیروی کند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...