بابا راست می گفت - قسمت 66

مانند دوران کودکی، روی صندلی عقب خودرو دراز کشید و سرش را روی پاهای مادربزرگ گذاشت:

-         چقدر، این کوه استوار رو، دوست دارم!

پیرزن، با دست های استخوانی و لرزانش، موهای او را نوازش کرد. به صورتش دست کشید و نجواگونه، قربان صدقه اش رفت. شرمین، آرام آرام، به سالهای کودکیش بازگشت. اولین نوه ی صدرالدین پورطاهر بود و نور چشمی فخرالدین! که خودش، تنها فرزند پدر بود. هنر را توسط پدربزرگ شناخت. هنرمندی بی همتا که در: مجسمه سازی، منبت کاری، معرق، آینه کاری و کنده کاری روی چوب، سرآمد همگان بود. هم او بود که اسکنه و مغار را برای اولین بار، به دستش داد. مادربزرگ هم بود. زنی لاغر و استخوانی اما بسیار شجاع! که دخترِ استادِ بابابزرگ بود و نجارزاده به حساب می آمد. بابابزرگ کمتر از کارگاهش خارج می شد و برای همین نیز، سر و کله زدن با مشتریان، کار اصلی مادر بزرگ و بعدها، پدر گردید. اما پدر! تاجر خوش اخلاقی و موفقی بود که خانواده اش را می پرستید و توانست با حمایت آنان و با نیروی سحر انگیز عشق، کارگاه کوچک خانوادگیش را، به تشکیلات معظمی، تبدیل کند. دوشادوش او، مادر، ایستاده بود. همان محرک عشق! زنی که شوهرش را برتر از هر چیزی، حتی بچه هایش، می دانست. تنها زنی که مادربزرک، سلطه ی او را بر خانه و خانواده اش پذیرفته بود!  

از پشت پرده ی شفاف اشک و از ورای شیشه ی دودی خودرو، چشمش به برج های بلند شهرک غرب افتاد. دلش شور زد. به خانه نزدیک می شدند. به پدر و مادرش فکر کرد و گریه اش شدت گرفت.

خودروی گران قیمت لگسوس، با سرعت، از دروازه ی بزرگِ ویلای خانواده ی پورطاهر گذشت. از میان درختان عبور کرد و در مقابل پله های ساختمان ایستاد. دیدن خانه ی پدری، شرمین را دچار اضطراب ساخت. پیاده شدند و او، برای پنهان ساختن نگرانی اش، زیر بازوی نحیف مادر بزرگ را گرفت:

-         چقدر، دلم برای خونه تنگ شده بود

پیرزن، حال نوه اش را دریافت، دست او را که دور بازویش حلقه شده بود، به بدنش فشرد:

-         محکم باش!

و آرام قدم برداشت. هیچکس به استقبالشان نیامد. شرمین، به اطراف چشم انداخت و با خودش گفت:

-         درختها، چه هفت رنگ شدن! وقتی داشتم می رفتن، تازه شکوفه کرده بودن ... برگاشونم داره میریزه ... آه، بید من!

به تاب فلزی زیر درخت بید بلند، نگاه کرد و خاطرات شیرین گذشته اش را به یاد آورد:

-         یادش بخیر! ... بابا، بهتر از همه، هُلم می داد. گاهی هم مامانو می نشوند جای من! ...

به بالای پله ها رسیده بودند که ناگهان درب ورودی باز و مادر در قاب آن نمایان شد. گره خوردن نگاه مادر و دختر، دیری نپائید. مادر، سر گرداند و رفت. شرمین، از ته دل نالید:

-        خدایا!

-        آروم باش و با شجاعت تاوان اشتباهت رو بده!           

مادر بزرگ، در جلوی کفش کن، بازویش را از دست وی بیرون کشید:

-        بقیه ش با خودت!

او را به جلو راند و خودش، به طرف راهرو شرقی رفت. شرمین، مات و مبهوت، در زیر آرک ایستاد:

-        چیکار کنم؟ حالا، چیکار کنم؟

عقب عقب رفت. کفش هایش را به دست گرفت و از ساختمان بیرون دوید. چند قدم دور نشده بود که به خود آمد:

-       مامان بزرگ، گفت: چی؟ ... باید تاوان اشتباهتو بدی! (دندانهایش را به هم فشرد) باشه! میذارم تنبیهم کنید! اصلا بزنید، بکشیدم! (روی زمین نشست) کجا می خوام برم؟ کجا؟

پس از چند دقیقه، کفش هایش را پوشید و از جا برخاست:

-        بابا که خونه نیست. اول برم پیش بابابزرگ

ساختمان را دور زد و به حیاط پشتی وارد شد.    

صدای «تپ، تپ»ی به گوشش خورد. لبخندی بر لب آورد و به سمت بنای ساده و شیروانی، در انتهای ویلا رفت. در را گشود. به داخل سرک کشید و وارد شد. به ساخته های چوبی که اینجا و آنجا، رویهم چیده شده بودند، دست کشید و از میان آنها رد شد. به فضای بازی رسید. با دیدن پیرمردی که پشتش به او بود، اشک در چشمانش حلقه زد. لب هایش، بی صدا از هم گشوده شد:

-         بابابزرگ!

آهسته جلو رفت. پیرمرد، روی چهارپایه ی کوتاهی نشسته و در حال کنده کاری، با خودش حرف می زد:

-         نمیدونم چرا گلای روی این کار، جون دار نیستن! اصلا خوب نیست

-         بهشون جون بده! باهاشون حرف بزن!

پیرمرد برگشت و با دیدن او، دست هایش لرزید و مغار از دستش افتاد:

-         آه، عزیز دلم! برگشتی؟

شرمین، طاقت از دست داد. جلو دوید و خودش را به آغوش او رسانید.

-        حالا که اومدی، همه گلام جون میگیرن! بلبلام می خونن! خونه م، پر نور میشه!

چشم های اشک آلود نوه ی محبوبش را بوسید و صورت به صورت او گذاشت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...