بابا راست می گفت - قسمت 69

روزها می گذشت و او بیشتر در پیله ی تنهایی اش فرو می رفت. قولی که در اولین روز بازگشتش، به پدر داده بود، باعث گردید تا راز عشق و علاقه اش را در دل پنهان سازد.

-           بهم قول بده، دیگه از این کارها نمی کنی. قول بده که عاشق هر بی سر و پایی نمیشی!

و او در این مورد سوگند یاد کرده بود.

از فردای روزی که گیتا به دیدنش آمد، احساس کرد، رفتار مادر عوض شده است. حالا دیگر زمان بیشتری را با فرزندش می گذراند و خیلی راحت در مورد عشق، دوست داشتن و اولین دیدارهایش با پدر، حرف می زد. شهرزاد نیز به خواهر، نزدیکتر شده بود. کنارش می نشست و از او می خواست در مورد: کار، اتاق اجاره ایش، گلناز و احسان و بازاریابی، برایش بگوید. از شنیدن خاطراتش، غرق شادی می شد و زمانی که از شیرین کاری هایش می گفت، بالا و پائین می پرید و برایش کف می زد. فرید هم، مدام در جستجوی چیزهایی بود که خواهر بزرگش دوست داشت: پشمک یزد، سوهان کنجدی، بادوم بو داده، اریس، خیار چنبر، گوش فیل، انبه، زالزالک! و ... پدر، بیش از گذشته، با او بود. هر شب، با یکدیگر قدم می زدند. کتاب و شعر می خواندند و آهنگ های قدیمی را می شنیدند. ولی با همه ی محبتی که از سوی خانواده، نثار شرمین می گردید، او هنوز دلتنگ جهان بود!

برخلاف بقیه، مادربزرگ، اسرارآمیزتر شده بود. کمتر به کارگاه شوهرش سر می زد و دائم در خارج از خانه بود. تماس های تلفنی مشکوکی داشت و به محض نزدیک شدن او، حرفش را قطع می کرد. محل استقرار دائمی اش را، از آشپزخانه به اتاق خواب، تغییر داده بود. مانند کارآگاهان پلیس، هر لحظه مادر یا شهرزاد را احضار می کرد و پس از بازجویی از آنان، با راننده ی مورد اعتمادش، بیرون می رفت. پدربزرگ هم، هیچ مخالفتی نشان نمی داد. گویا هیچ چیز نمی دید.          

***    

دو روز بعد، طرف های عصر بود که یاسمین، خوشحال و خندان، وارد اتاق نشیمن شد:

-        آقا فخرالدین! یه خبر خوش! (سینی چای را به دست شهرزاد داد) داشتم با حوریه صحبت می کردم. زن بیژن، نوه ی خاله م. گفت: میخوام بیام خواستگاری دختر بزرگت! (به طرف شوهرش رفت، ولی زیر چشمی مواظب شرمین بود) پسرش مهندسه. نظرت چیه؟

-        میشه به دختر خاله تون بگین: از این خوابا نبینن! از اون مرتیکه، شوهرش، خوشم نمیاد.

صفیه، با شتاب وارد شد:

-        شرمین خانوم. مهمون دارین. دو تا خانمن! دشت ... چی چی و مهران یا نه ...!

خندید:

-        درو براشون باز کردم

-        آه، نگین و طاهره ن. (داد زد) حسن آقا، بدو راهنماییشون کن تو سالن پذیرایی ... صفیه، قهوه و چایی، هر دوشو حاضر کن! شهرزاد جون، تو با مامان، برو جلوی در، تا من برم، لباسمو عوض کنم.

به سرعت آماده شد و خودش را به درب سالن رسانید. با دیدن او، طاهره، جیغ کشید و به طرفش دوید. پس از روبوسی و خوشامد گفتن، آن دو را، به مادربزرگ و مادر و شهرزاد، معرفی کرد. هنوز ننشسته بودند که پدربزرگ و پدر و فرید هم وارد شدند و او به ناچار، مراسم معرفی را دوباره به جا آورد. مردها، نماندند و به اتاق نشیمن بازگشتند. شکوه و جلال و تزئینات فاخر سالن، زبان طاهره را بند آورده بود. به همین دلیل، نگین، شروع به حرف زدن کرد:

-        شرمین جان، بذار اول ازت گلایه کنم! (رو به مادربزرگ) خانم پورطاهر! این نوه تون، چرا اینقدر بی وفاس؟ الان نزدیک یه ماهه که یه تلفون کوچیکم به دوستاش نزده! اینام که (به طاهره اشاره کرد) انقدر سرشون شلوغه که نگو! هر روز تعویض مدیریت دارن و هر ساعت جاشون عوض میشه! برای همینم، زودتر نتونستیم بیاییم خدمتتون. ببخشید.

زبان شیرین مادر، به کار افتاد:«خوش اومدین. قدمتون، سر چشم! واللا، ما هم مثل شما! اون چند ماهی که پیشمون نبود، انقدر بهمون سخت گذشت که حالا، حالاها، جبران نمیشه» فاطمه، با سینی چای و قهوه و صفیه، با ظرف میوه وارد شدند. پس از آن بود که طاهره، وارد گفتگو شد:

-        ... آقای باغبانی، دوباره بازاریابی رو راه انداخته. منم برگشتم اونجا ... بی سپار رو که همان روز، آقای حمیدی، از شرکت انداخت بیرون و رفت که رفت! مجیدیانم که، مچشو، جهان وا کرد! (رنگ از صورت شرمین پرید) معلوم شد که آقا! بابت فروش، پورسانت می گرفته! یادته چند روز، پشت هم، هی جهان می رفت این ور و اون ور! نگو! سر نخُ پیدا کرده بوده و داشته دنبال مدرک می گشته! ... طفلی! این چند وقت خیلی کار می کرد. اینقد که، همون روز که تو از شرکت رفتی، وقتی برگشت حالش بهم خورد! ... آره، مجیدیانم، بعد یه هفته، خودش گذاشت، رفت. الان تو شرکت، همه کاره: حمیدی و آقااحسانن

به طرف او خم شد:

-        دوتا خبر بدم، دارم! ... رامتین، مدیر فروش شده! (خندید) و دومیش: جهان، دیروز استعفا داده!

-        کی؟ چرا؟ (دست های لرزانش را از دور فنجان برداشت و پشت کمرش پنهان کرد)                 

-        نمی دونم چرا ... اون خیلی، برای شرکت دوید (سر تکان داد) شنیدم یکی دو روز، بعدِ اینکه تو رفتی، دم شرکت بی سپارو دیده بود و حسابی باهاش دعوا کرده بود.

-         آره، راست میگه! منم شنیدم. یعنی، رامتین می گفت! (نگین)

یاسمین، پرسید:

-         یعنی به خاطر شرمین این کارو کرده؟

طاهره، روی مبل جابجا شد:

-         خب؛ آره!...دفه ی اولش که نبوده. قبلا هم به خاطر شرمین، با یکی از این لاتای چاقوکشِ فلاح، درگیر شده بود! مگه نه؟

شرمین، سر تکان داد:

-         بله

مادربزرگ با دیدن اخم های عروسش، بحث را عوض کرد:

-         دخترا! حرف بسه. یه چیزی بخورین

نگین، از سکوت بوجود آمده استفاده کرد و آلبومی را که در دست داشت، روی میز عسلی گذاشت:

-         اینم عکسایی که ازت گرفتم

شهرزاد، به کسی مهلت نداد. آلبوم را قاپید و با سر و صدا، به تماشا نشست:

-         اوه، چه عکسی؟ ... مامان، اینو ببین

و به این وسیله، سر همه را گرم کرد.

زمان خیلی زود گذشت و وقت خداحافظی فرا رسید. خواهرها، مهمانان را تا دم در بدرقه کردند. آنجا بود که نگین پاکتی را به دست شرمین داد:

-         بعدا ببینش! خداحافظ

-         خواهر جون! بدش به من (به پاکت اشاره کرد) احتمالا عکسه! می برم میذارم تو اتاقت.

شرمین، بدون اندکی تردید، پاکت را به وی داد. همان شب بود که پس از دیدن عکس جهان، شهرزاد همه ی داستان عشق خواهرش را شنید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...