بابا راست می گفت - قسمت 70

جر و بحث پدربزرگ و مادربزرگ، همه را به اتاق آنان کشانید.

-        ... اگه من کارشناسم! که میگم کارش بیشتر از اینا می ارزه.

-        عینکتو با خودت برده بودی؟

-        مسخره م می کنی؟ (روبه آنها) تا از کار یکی دیگه تعریف می کنم. حسودیش میشه! خب خودت بیا ببین ... هه، هه! یادش رفته، من دختر حاج یزدی، اوستاشم!

-         یادم نرفته خانووم! 

  پدر، پادرمیانی کرد:

-         بیاین بگین موضوع چیه؟

و مادربزرگ موضوع را شرح داد:

-        ببین مادر! یکی از استاد کارای یافت آباد، آقا همایون. میشناسیش که؟ ... آره، دیروز زنگ زد و ازم خواست برم کار یه جوونی رو ببینم. منم، امروز رفتم. کارگاهش طرفای اتوبان ساوه بود. بر خلاف کارگاه پدرت! اونجا یه جای خوب و تمیز بود! (پدربزرگ، از او رو گرداند) کارشو دیدم. زیر و روش کردم. انصافا، عالی بود! حرف نداشت! یه دست مبلمان استیل درست کرده بود، چی؟! مثل یه تیکه جواهر می درخشید..خودش نبود ولی همکارش که اونجا بود، می گفت: اسمشو گذاشته: مبلمان شرمین! («آه» مادر، بلند شد) آره عزیزم. حتما اونام، یه شرمینی مثل ما دارن! ... از اونجا که برگشتم. تا به آقا گفتم. با من دعوا می کنه که چرا اینو میگی؟...

-        یعنی اینقدر کارش با ارزشه؟

-        آره، پسرم ... بیا عکسشو بهت نشون بدم (تلفن همراهش را از روی میز برداشت و به جستجو پرداخت) ببین من حق دارم یا نه. اگه خوشت اومد، بخر واسه فروشگات ... ایناهاش.

 پدر، گوشی تلفن را گرفت و به صفحه ی نمایشگر خیره شد. «آه، آه»ش، همه را مشتاق دیدن کرد. گوشی را به شرمین داد:

-         تو هم ببین عزیزم!

و او با بی تفاوتی، تلفن را گرفت. یک نگاه کافی بود تا خشکش بزند:

-        بیوگ ننه! بولارو هاردان گتیریبسن؟ (مادربزرگ، اینو از کجا آوردی؟)    

-        چی شد دخترم؟ چرا رنگت پریده؟ حالت خوبه؟

برق نگاه مادربزرگ، او را به خود آورد:

-         وای، لو رفتم!

این حرف را در دلش گفت، ولی باز هم خود را نباخت:«نه، خوبم مامانی!» سرانجام، دعوای بزرگترها! با پیشنهاد مادر، خاتمه پیدا کرد:

-        دو روز دیگه جمعه س. ما که باید، برای تشکر از آقای بشیری و بچه ها، بریم خونه شون! پس با یه تیر، دو نشون می زنیم. هم میریم خونه ی گیتا اینا، هم میریم اینجایی که مادر میگه! خوبه؟

شرمین، به اتاقش برگشت. روی تخت نشست و زانوی غم بغل گرفت:

-        این عکسی که مامان بزرگ، نشونم داد. طرح تاج جهانه، مطمئنم! ... پس چرا میگن: طرح شرمین؟! ... نشونیای کارگاهشم، طرفای کارگاه محسنه! ... اینا، یعنی چی؟

از فکر کردن، نتیجه ای جز سردرد به دست نیاورد.

*** 

پنج شنبه، روز بد و نکبتی به نظر می رسید. شرمین، از صبح سردرد داشت. به دستور مادر، تمام روز را در رختخواب گذراند و از جایش تکان نخورد. بتول خانم آشپز، برایش آش پخت و شهرزاد، در نقش پرستار، کنارش ماند. پس از صرف آش بود که حالش کمی بهتر شد. شهرزاد، او را نشاند و بالش زیر سرش را مرتب کرد:

-          خب، حالا این داستان دعوای جهان رو هم برام تعریف کن

روی تخت پرید و کنارش دراز کشید:

-          کم کم داره از این شوهرآبجی، خوشم میاد!

هر دو خندیدند و آنگاه، با اشتیاق، قصه ی دعوای جهان و یحیا را بازگو کرد.

پس از اتمام داستان بود که شهرزاد، گفت:

-         چرا به پدر نمیگی که جهان رو دوست داری؟

-        بگم؟ نه! ... قسم خوردم که فقط با شخصی ازدواج کنم که بابا می خواد! نمی تونم دوباره دلشو بشکونم. شهرزاد (موهای لخت و بلند خواهرش را نوازش کرد) می دونی؟ ... یه روز، جهان بهم گفت که، عادت داره، توی هوای سرد حموم کنه! گفت که خیلی وقتا، وسط زمستون، پریده تو چشمه! (به چهره ی حیرت زده ی او نگاه کرد و خندید) تونمی دونی، اون چه اعجوبه ایه؟ هنرمند، مهربون اما، بیابونی! (لبخند تلخی صورتش را پوشاند) ... فکر کنم، خونواده ش وضع خوبی ندارن! البته اگه خونواده ای داشته باشه! ... بازم میگی به بابا بگو؟!

-         نه! نمی دونم ... ولی تا یادمه، بابا، زیاد پولکی نیس!

در همین حال، فرید، با چند ظرف بستنی، وارد شد:

-        خواهر جونیا! بفرمائید. رفتم با پول باباتون، براتون: بستنی خریدم! گوش کنین، گوش کنین: بابا، دیشب گفت: صورت بده پولاتو چیکار کردی که دوباره پول می خوای؟ منم، زود یه کاغذ ورداشتم و نوشتم: آب زرشک، واسه شرمین! آب آلبالو: واسه شرمین! ماسک خیار: شهرزاد، آدامس بادکنکی: فاطی، کرم زیرچشم: مامان بزرگ، سیگار دونه ای: بابابزرگ، گل سر: بتول خانوم! (خنده ی بلند خواهرها) آخرش، می دونین بابا چی گفت؟ (ادای پدر را در می آورد) آخه بچه! این چیه نوشتی؟ ... مای بِی بی واسه صفیه؟!! (شهرزاد، از شذت خنده، از روی تخت افتاد)  .... صدرالدین می سازه، فخرالدین می فروشه! فریدالدین، همشو یه جا خرج می کنه! ...

قهقهه های آنان، به گوش مادر رسید. از آشپزخونه تلفن زد:

-         اون بالا چه خبره؟

و با شنیدن صدای فرید، به سرعت بالا آمد.

همه ی خانواده، در اتاق شرمین، جمع شدند. به شوخی های فرید، خندیدند و ساعت های خوشی را در کنار یکدیگر گذراندند.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...