بابا راست می گفت - قسمت 72

-        لطفا، پشت همون تاکسی، وایسین.

راننده، با دست به خودروی عقبی علامت داد. هر دو خودرو ایستادند و خانواده ی پورطاهر، پیاده شدند. عزیزآقا، از مغازه اش بیرون آمد و به آنان نگاه کرد:

-        به به، ماشینا قطار شدن!

چشمش به شرمین افتاد:

-        اِ، تو کجا غیبت زده بود؟ (به سلام او، خندید) بیا، بیا، حالا که اومدی، یه خورده یافا ببر، بخور!

به تندی، مقداری نارنگی ریز را داخل کیسه ریخت و به دستش داد:

-        لاغر شدی بابا! یه خورده به خودت برس!

بچه هایی که سر کوچه ایستاده بودند، یواش یواش، جلو آمدند:

-        آبجی شری، سلام!

-        سلام علی، حالت چطوره؟ مرتضی، احمد، خوبین؟   

فخرالدین با تعجب به خوش و بش دخترش با بچه ها نگاه کرد و با خودش گفت:

-        یک دفعه چقدر تغییر کرد! چهره ش چه برقی می زنه!

وارد کوچه شدند. فرید، به تنهایی بسته های هدایا را حمل می کرد. از بقیه عقب افتاده بود. غر می زد و می آمد:

-        کار ما برعکس شده! همه واسه عروس چیز میبرن، ما واسه داماد! ای آقاجهان، بذار شوهر خواهرم بشی، پدرتو در میارم!

نگاهش به زن و مرد مسنی که از تاکسی جلویی پیاده شده بودند، افتاد. از دیدن چهره های متعجب آنان، خندید. مرد، ساکش را به دست چپ داد و با دست راست، تعدادی از کیسه ها را از فرید گرفت:

-        بذار کمکت کنم!

خودداری او، فایده ای نداشت. کیسه ها را رها کرد و با دقت به آن دو نگریست. مرد، سبیل کشیده ی زیبایی داشت و علیرغم موهای سفیدش، محکم و استوار راه می رفت و زن، از لحاظ قامت، چیزی کمتر از شوهرش نداشت.

پدیدار شدن «سحرانه خانوم»، همه را در وسط کوچه متوقف ساخت. پیرزن، جواب سلام شرمین را، با اخم داد. روبروی او ایستاد و به چشم هایش زل زد. بعد از یکی دو ثانیه، چشم از او برداشت. تکه ای پراند و رد شد:«خدایا، جهان رو، از چشم زخمِ دخترهای خوشگل، حفظ کن!»  شرمین، خندید و شهرزاد: «آمین» بلندی گفت. دوباره به راه افتادند. فرید، متوجه پرسش زن همراهش که با لهجه ی شیرازی حرف می زد، گردید:

-         مگه تو این کوچه، چند تا جهان هست؟

-        فکر کنم، همه ی اینا، یه نفرن! (سرش را نزدیک تر برد و صدایش را آهسته تر کرد) همونی که خواهرم (با انگشت شرمین را نشان داد) دوستش داره!         

زن و مرد، هر دو، به شرمین چشم دوختند که با دیدن محمدحسن، به طرف او می دوید. بر خلاف روزهای گذشته، پسرک، نه تنها قصد فرار نداشت که دست هایش را باز کرده بود و «خاله، خاله» گویان، خودش را به آغوش او پرتاب کرد. سکینه خانم که از شنیدن سر وصدای محمدحسن، نگران شده بود، هراسان از خانه بیرون دوید. به دنبال او، ماهک و سلطان خانم هم، سر رسیدند. مشاهده ی مستاجر فراری! زن صاحبخانه را به حالت دوگانه ای، بین خنده و گریه، دچار کرد و جیغ های خوشحالی دخترش، همسایه ها را به کوچه کشانید.

خانواده ی پورطاهر، خارج از حلقه ای ماندند که به دور شرمین کشیده شده بود. با ناباوری، به زنهایی نگاه می کردند که دخترشان را مانند آشنایی قدیمی، در بغل می گرفتند. از رفتنش گلایه و از بازگشتش اظهار خوشحالی می کردند. باز شدن در خانه ی بشیری، به این صحنه ها پایان داد. دانیال و گلناز، با دیدن شرمین، در جا خشکشان زد. اما بهت زدگی آنان چندان طولی نکشید. دانیال، خانواده ی پور طاهر را شناخت و آنان را به داخل خانه دعوت کرد اما گلناز، همه ی حواسش به شرمین بود. به او زل زده و با خشم نگاهش می کرد. مهمانان وارد خانه شدند.

-        آبجی رفته خرید. الان پیداش میشه! بفرمائید.

هنوز داخل حیاط بودند که فرید، شرمین را صدا زد:

-        خواهر! این آقا و خانوم که دم درن، دنبال آقای خدامراد میگردن. می دونی خونه ش کجاست؟

شرمین، با عجله، از خانه بیرون دوید:

-        ببخشید، شما دنبال جهان می گردین؟

-        بله دخترم.

-        فامیلشون هستین؟

زن نگاهی به همسرش انداخت و خندید:

-        از شیراز اومدیم و یه چیزایی براش آوردیم، همین!

مرد اضافه کرد:

-        باید خودشم ببینیم

-        بفرمائید. خونه ش همینجاس. الان سر کاره، میاد. بفرمائید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...