بابا راست می گفت - قسمت 73

زن در حالی که با دقت او را ورانداز می کرد، خودش را «مهناز» و همسرش را «جاوید» معرفی کرد. شرمین، با اصرار، آنها را به داخل برد. با خانواده ی خود آشنایشان کرد و در پهلوی آنان، جایشان داد. سپس به کمک دانیال رفت که به تنهایی سرگرم آماده کردن وسایل پذیرایی بود. سکینه خانم و سلطان خانم، در زدند و وارد شدند. آمدن آنها، سکوت مجلس را شکست. زن ها گرم صحبت شدند و مردها، صرفا شنونده های خوبی بودند.

شهرزاد، چای را توزیع کرد و روی سکو، جای همیشگی شرمین، نشست:

-         دنی، این ...

صدای «تالاپ، تالاپ» سقف، او را وحشت زده کرد:

-         وای، صدای چیه؟

ماهک، به داخل اتاق دوید:

-         مامان، مامان، یه آقایی اومده میگه: شوهر خاله شرمینه!

گلناز، پشت سر او وارد شد:

-         اسمش یاشاره!

فخرالدین از جا پرید:

-         حرومزاده!

می خواست از اتاق خارج شود که شرمین، راهش را سد کرد:

-        بابا جون! یه لحظه وایسین. خوب شد که این عوضی اومد! لطفا، شما بشینید و بذارین من باهاش حرف بزنم (چهارچوب در را رها کرد) میخوام شما مطمئن بشین که حرفای من درسته.

-        دخترم من به تو اطمینان دارم.

-        باشه بابا. می خوام، حرفای اونم بشنوین. همه بشنون. فقط، عصبانی نشین و بذارین در بسته باشه.

به درخواست پدربزرگ، همه ی مهمانان، دوباره نشستند. طبق نقشه ی شرمین، دانیال، کفش ها را، از جلوی در جمع کرد و به داخل انباری ریخت و ماهک، برای آوردن یاشار، از راه پشت بام، به خانه ی خودشان برگشت. در اتاق بسته شد و سکوت کامل برقرار گردید.

چند دقیقه ی بعد، زنگ در را زدند. دانیال، دکمه ی دربازکن را فشرد و پس از آن به سمت آشپزخانه فرار کرد. از سکو بالا رفت و وارد اتاق شد. همه، پشت در جمع شده بودند. شرمین «هیس» خفه ای گفت و آن گاه، از آشپزخانه گذشت و وارد راهرو گردید. یاشار، از پشت شیشه او را دید:

-        سلام شری!

در را باز کرد و دسته گلی را که در پشتش پنهان ساخته بود، جلو آورد:

-        تقدیم به زیبای آسمانی!

-        باز که پیدات شد. برای چی اومدی اینجا؟ آدرسو از کی گرفتی؟

-        شنیدم که از شرکت بیرونت کردن! هم تو رو، هم دوست پسرتو! اسمش چی بود؟ جهان؟.

-        هِی! درست حرف بزن. من دوست پسر ندارم.

-        حالا هر چی! ببین شری، ما هردوتامون اشتباه کردیم! نباید همه چی رو به هم می ریختیم! آره، یه اشتباهی شده بود اما نبایدمی ذاشتیم بدتر بشه.

-        تو اشتباه کردی، نه من ... همیشه می گفتی: تو استانبول پروژه دارم، پروژه دارم! اومدم و خودم، با چشم خودم دیدم! پروژه تو دیدم، پروژه ی دنیز! ... حالا همه چیز بین ما تموم شده. تو حتی زحمت عذرخواهی ...

-        شری! خواهش می کنم منو ببخش! دنیز یه دختر خیابونی بود و بس! من فقط یه هفته باهاش بودم!

-        آره می دونم. یه هفته با اون و هر هفته با یکی دیگه! ... بخششی در کار نیست. برو دنبال کارت!

-        می دونم که از ترس پدرت، اومدی اینجا و آقا فخرالدین، به خاطر حرف مردم، تو رو نمی بخشه! پدرت، خیلی مواظب آبروشه! ولی اگه دوباره با هم ازدواج کنیم، خودم همه چی رو درست می کنم ...

-        ازت نفرت دارم. برو گمشو!

  فخرالدین، بیش از این تاب نیاورد. در را باز کرد و سیلی سنگینی به صورت یاشار نواخت. جاوید، جلوی هجوم او و بقیه را گرفت. یاشار در حالی که از در بیرون می رفت، آخرین حرفش را زد:

-        حالا اون دختر بیوه تو، هیشکی نمیگیره! حتی یه آسمون جل، مثل جهان!

با فرار یاشار، جمع آنها، تبدیل به لشگر شکست خورده گردید. هر کس در گوشه ای، نشست. انگار از یکدیگر رودربایستی داشتند. هنوز از شوک حرف های یاشار بیرون نیامده بودند که گلناز، رودروی شرمین قرار گرفت:

-        چرا گذاشتیش رفتی؟ (جیغ کشید) چرا داداش جهانو گذاشتی، رفتی؟ چرا، چرا؟ (با گریه حرف می زد) می دونی اون چی کشید؟ می دونی، بعد رفتنت، دیگه خنده شو ندیدیم؟ (شهرزاد خواست جلو برود اما مادرش نگذاشت) می دونی چه شبای بدی رو گذروند؟ می دونی چقدر تو رو دوست داره؟

فریاد گیتا، او را خاموش ساخت:

-        خفه شو!

هیچکس متوجه آمدن او و آقای بشیری نشده بود. گیتا، کیسه های خرید را دم در راهرو رها کرد و جلو آمد:

-        مگه تو می دونی که شرمین چی کشیده؟

شرمین را که دست به سینه و سر به زیر ایستاده بود، در آغوش گرفت. گریه ی تلخ آن دو، همه را ناراحت کرد.

سلطان خانم، شمرده شمرده، داشت برای شرمین حرف می زد و بقیه شنونده بودند:

-        ... از پنجره ی کلاه فرنگیم، می دیدمش که تا صبح، رو پشت بوم قدم می زد. از نردبون بالا می اومد، به اتاقت، نگاه می کرد و می رفت. ساعت ها توی بهارخوابت می نشست. انگار تو معبد نشسته! مگه نه سکین خانوم؟

-       آره واللا! عسگرآقا، هی از پله ها می رفت بالا و می اومد پائین و می گفت: سکین! این پسره، دیوونه نشه؟ تا دو سه روز، با هیشکی حرف نمی زد. مگه با ممدحسن و ماهک و بچه کوچولوها! طِفلی گلنازم حق داره. ماهکم، اینجوری بود. اونا، می دیدن آقاجهان، انگار که شرمین جایی نرفته باشه، هر روز، نون سنگک صبونه شو می آره و می ذاره تو اتاقش! الان قد سی تا نون سنگک خُش شده جمع کردیم! ... واللا، ما هم جیگرمون آتیش گرفته بود!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...