بابا راست می گفت - قسمت 74

 

گیتا هم، به حرف آمد:

-        بعد سه روز، بالاخره رفت کارگاه ... داداش رضا و آقامحسن و مصطفی، حواسشون، بهش بود. می گفتند: با هیچکی حرف نمی زنه و یه سره کار می کنه!

شرمین، بیش از حد ساکت بود. می خواست حرفی بزند که تلفن زنگ زد. گلناز گوشی را برداشت:

-        سلام داداش مصطفی! چی؟ ... (خندید) باشه الان می فرستمش

دانیال را صدا زد:

-        داداش رضا، یه لنگه سیب زمینی خریده، داده مصطفی آورده. برو کمکش

فرید با دانیال همراه شد. آنها که بیرون رفتند، شرح داستان جهان و روزهای غیبت شرمین، دوباره آغاز شد.  

گریه ی سوزناک مهناز، گیتا را متوجه او ساخت. سر در گوش شرمین گذاشت و راجع به وی پرسید:

-        گفتن که از شیراز اومدن و یه چیزایی واسه جهان آوردن

-        آهان! ترسیدم. گفتم نکنه، ننه باباش، باشن!

همزمان با ورود مصطفی، پنج دختران هم از بالا، پایین آمدند. با اضافه شدن آنها، مسیر گفتگوها کاملا تغییر یافت. به ویژه وقتی مصطفی، با حالت نئشگی وارد خانه شد:

-        آبژی شری! شلام. شب به خی! شه عجب. را گم کردی؟! گلی، آهای گلی! یه شایی نبات بهم بده که توپِ توپپَم!

خودش را به در و دیوار می زد و تلو تلو می خورد.

-        خر عیسی، گر به کعبه برند، بازآرند. همان خر است که هست! تو آدم بشو نیستی! باز رفتی سراغ مواد؟

-        آبجی! معنی این شعری که خوندی، یعنی این که: من الاغم؟

درست صحبت کردن مصطفی، همه را متعجب ساخت. آقای بشیری، علیرغم تعارف فخرالدین، او را مامور تهیه ی شام از بیرون کرد. داشت پی ماموریتش می رفت که شرمین، از او خواست، به جهان چیزی نگوید:

-        چشم آبجی! خیالت تخت!

و در این  موقع بود که چشمش به مادربزرگ افتاد:

-        اِ؛ اِ، اِ، این خانوم که ...

-        آره، خودشم! همون خریدار مبل شرمین!

-        داداش مصطفی، ایشون مامان بزرگ منن.

مصطفی، دست پشت دست کوبید:

-       می دونی، این ننه بزرگت، چقدر با من چونه زد، تا سه تومن تخفیف گرفت؟! ولی خب، پولش خیلی به دردمون خورد! هم وسایل خریدیم و هم شرکتی رو که جهان می خواست، راه انداخت!

چیزهایی که می گفت برای همه تازگی داشت. او را نشاندند و در مورد شرکت! ازش پرسیدند.

-       باز من حرف بیخود زدم! ... حالا که از سرش گفتیم، بذار تا تش بریم! ... راستش، این کارگاه جدیده، فکر جهان بود. یه شرکت درست کرد و ...

شرمین، سکوتش را شکست:

-        حتما به خاطر آهو خانمه! نمیشه که خانوم، شرکت داشته باشه و آقا، کارگر باشه!

لحن تلخ و گزنده ی او، همه را تکان داد. گیتا، با عصبانیت، از آشپزخانه، وارد حیاط خلوت شد:

-        این شعرا چیه میگی؟ بس کن دیگه! یه ساعته، همه دارن از این حرف می زنن که جهان دوستش داره، باز ...

-        تو چرا این حرفو می زنی؟ (از سکو پائین پرید و روبروی گیتا قرار گرفت) مگه توی شرکت، همه نمی گفتن: جهان با رئیس ازدواج می کنه؟ مگه صبح تا شب، با هم نبودن؟ مگه بچه ش، دائم تو بغل جهان نبود؟

-        توی خر! مگه نمی دونی جهان، بچه ها رو دوس داره؟ مگه وقتی خونه س، سجاد و ممد حسن و ماهک و بقیه، از سر و کولش بالا نمی رن؟ خب، پرستو هم، یه بچه یتیمه!

-        آره مامانشم بیوه س!

روبروی هم ایستاده بودند و سر یکدیگر فریاد می کشیدند. جیغ و داد آن دو، فرصت و اجازه ی مداخله، به کسی را نمی داد. گیتا، با خشونت، چانه ی شرمین را به دست گرفت:

-        احمق جون! آهو داره با احسان ازدواج می کنه! (شرمین:چی؟) چی و زهر مار! (چانه ی او را رها کرد) کسی که باعث شد اون دو تا با هم ازدواج کنن، جهان بود!

شرمین، ناباورانه، به او خیره شد. «اوهوم» او را که شنید، از خوشحالی جیغ کشید. آنها، دوباره یکدیگر را در آغوش گرفتند.

کمی بعد، آرامش برقرار گردید. همه گوش به سخنان آقای بشیری سپرده بودند.

-        ... یه شب جهان منو ورداشت و رفتیم خونه ی دهنوی. شکر خدا، حال محمدعلی خان، خوب خوب بود. صفورا خانومم بهتر شده بود. اون شب، احسان نبود و جهانم اینو می دونست. همین که نشستیم، جهان، موضوع ازدواج احسان و زن داداشش رو پیش کشید. قبلا منو هم در جریان گذاشته بود. انقدر اون گفت و من گفتم، تا اینکه محمدعلی خان، قبول کرد. انگار خودشم قبلا به این نتیجه رسیده بود ... به نازم قدرت خدا رو! می بینی صدرالدین خان! ... پسر بزرگه، بابا ننه ش رو، فراموش کرد و افتاد دنبال پول درآوردن. صاحب همه چی شد. کارخونه، شرکت، خونه، دفتر! ... ولی آخرش چی شد؟ همه رو گذاشت و رفت! ... عوضش، اونی که بابا ننه شو، تر و خشک می کرد. خدا اجرشو داد! ...

بعد از آقای بشیری، نوبت به مصطفی رسید:

-       آبجی شری، به خدا اگه من یه خواهر داشتم، دو دستی می دادمش به جهان! (شرمین اخم کرد و اوخندید) حسودیت شد؟ (قهقهه زد) خب، بریم سر شرکت صنایع چوب جهان و شرکا، یا همون شرمین سیستم! (شرمین، لاستیک زیر دری را به طرفش پرتاب کرد) بابا! این دیگه کیه؟ ... تا میگی علل لا، چوبو ور می دوره!. خوبه بابات اینجاس وگرنه، یه فصل مارو می زدی!...خب معلومه، بی بی ش، که خانوم بزرگ باشه، نوه ش میشه، ایشون!...خیلی مخلصیم، بی بی! (گیتا، دادش درآمد: مصطفی! غذا تموم شد) چشم آبجی! همینو بگم، رفتم ... آره، این شرکت شیش تا سهامدار داره. غلام، رضا، محسن، مجید و من و جهان! ... البته، البته، ما پنش تا، نفری پونزده درصدیم و جهان بیست و پنش تا!                 

او رفت و وسوسه ی دیدن پشت بام به جان فرید و شهرزاد افتاد:

-        ما می خوایم بریم بالا رو ببینیم

اخم پدر و لب گزیدن مادر، فایده ای نداشت زیرا همه ی دخترها از این کار استقبال کردند. گلناز که از برخورد اولیه ش با شرمین، ناراحت بود، با سری افکنده به طرف شرمین رفت:

-        آبجی! می تونیم بریم بالا؟

-        آره عزیزم، چرا که نه! (او را بوسید) برین، برین.

-        شمام با ما بیاین (خندید) مگه دلت واسه اونجا تنگ نشده؟

 شرمین، خجالت زده، به مادرش نگاه کرد و سر به زیر انداخت. مهناز خانم که تا آن موقع حرفی نزده بود، از موقعیت استفاده کرد:

-        خب، همه بریم بالا!

این پیشنهاد، با برخاستن آقاجاوید و سلطان خانم، مورد قبول واقع شد.

با روشن شدن چراغ های پشت بام منزل بشیری و بهارخواب عسگرآقا، همسایه ها نیز، هوس شب نشینی در فضای باز را کردند! پشت بام ها، پر از جمعیت شد و سر و صدای بچه ها، به آسمان رسید! جیغ و دادهای شادمانه ی شهرزاد، بیشتر از بقیه بود. هر چیزی او را به تعجب می انداخت و موجب خنده اش می گردید. شرمین و گیتا، هنوز پائین بودند. آنقدر شهرزاد، آن دو را صدا زد، تا بالاخره آنها نیز بالا آمدند.

قصه ی کفپوش کردن بام، زن ها را حیرت زده کرد و مردها را خنداند. همه سرگرم تماشای نقاشی دیوارها و مناظر اطراف بودند ولی شرمین، از زمانی که وارد پشت بام گردید، نگاهش به اتاق تاریک جهان، دوخته شده بود. مهناز خانم، با دیدن چشم های نمناک او، صدایش کرد:

-         دخترم، (به ساکی که در دست شوهرش بود، اشاره کرد) میشه این ساکو بذاری تو اتاق جهان

شرمین بدون گفتگو قبول کرد. می خواست ساک را بردارد ولی نتوانست. جاوید، کمکش کرد:

-         من میارمش

در اتاق قفل نبود. دستگیره را چرخاند، پرده را کنار زد. وارد اتاق شد و چراغ را روشن کرد. جاوید، پشت سرش، داخل شد. ساک را در گوشه ی اتاق گذاشت و به شرمین خیره شد که با دیدن شال سفیدی که روی رختخواب جهان قرار داشت، اختیار از کف داده و بی صدا می گریست. دست روی شانه ی دختر گذاشت:

-        آروم باش دخترم!

-        شال منه! این شال منه! (با چشم های پر از اشک به جاوید نگاه کرد) آقا! من خیلی دوستش دارم! خیلی!

و قطره ی اشکی در چشم جاوید درخشید.  

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...