بابا راست می گفت - قسمت 75

پنج دختران، همه جا را، با چادر رختخواب و زیلو و تکه های موکت، فرش کردند. شهرزاد، پس از سرک کشیدن به اتاق جهان و دیدن وضعیت، حواس ها را به بهارخواب و اتاق شرمین، جلب کرد. جلوی نردبان صف تشکیل شد. نردبان چوبی، زیر پای آن همه آدم به «قیژ، قیژ» افتاده بود. همه بالا رفتند، حتی پدربزرگ و مادربزرگ! فقط شرمین بود که در اتاق جهان ماند. یاسمین می خواست صدایش بزند ولی سکینه خانم نگذاشت:

-        بذار با خودش تنها باشه! طِفلی! خیلی درد کشیده!

در خالی که خانواده ی پورطاهر، سرگرم بازدید اتاق دخترشان بودند. در گوشه ی بهارخواب، جاوید و مهناز، با هم خلوت کرده بودند. آهسته حرف می زدند و سعی داشتند، کسی حرف هایشان را نشنود. عسگرآقا، هم بساط چایش را بالا آورده بود و سرگرم پذیرایی بود. صحبت پدربزرگ و آقای بشیری که در مورد جهان حرف می زدند، همه را ساکت کرده بود. در میان این گفتگوها، آقای حسینخانی هم وارد شد.

-        ... هیچ وقت ازش نپرسیدم، پدر و مادرش کجان؟ مال کجاست و خونواده اش چه وضعی دارن.

-        خب، اینا چیزاییه که ما باید حتما بدونیم.

-        اون دوست پسرم، رضاست و همین، واسه من کافیه. همین که بدونم، بچه ی سالمیه، بسه! واقعا هم من از این پسر ...

مهناز، حرف آنها را قطع کرد:

-        یه امانتی پیش منه که باید بدمش به شرمین! با اجازه تون!

با کمک شوهرش از نردبان پائین رفت و پس از رفتن او، جاوید به جمع مردها پیوست:

-        داشتین راجع به جهان حرف می زدین؟ اگه می خواین چیزی بپرسین، من در خدمتم

فخرالدین، بسوی او برگشت:

-        آقا جاوید، ببخشید... می خواستم یه چیزی در مورد این جوون بدونم. اون اصلا خانواده ای داره یا نه؟

-        بله قربان! پدر و مادر و چهارتا، خواهر و برادر داره. (همهمه بلند شد)

-        پس کجان؟ یه جوونو ول کردن تو شهر غریب و ...

-        آقاسید! این جوونی که میگین، بیست و سه سالشه و واسه خودش مردیه! مگه دایه یا للـــه می خواد؟ یا پدر و مادر، باید تا آخر عمر، دنبالش راه بیفتن و مواظبش باشند؟

-        نه، ولی ...

-        اگه منظورتون ازدواجشه، به موقعش میان.

یاسمین، دخالت کرد:

-       آقا! یعنی ما نباید بدونیم این پسر، چه قدر درس خونده؟ از مال دنیا چی داره؟ یا می خواد چی کاره بشه؟ خب باید اینارو، پدر و مادرش، بهمون بگن دیگه

-        تا اونجا که من می دونم، اون داره درس می خونه! (همهمه شدیدتر شد) از مال دنیام، غیر اون چیزایی که تو اون اتاقه، هیچی نداره! (یاسمین سر تکان داد و پدربزرگ خندید) چی کارشم، خودش می دونه و غیرتش! (دست هایش را به حالت پاک کردن، به هم مالید)

خانواده ی پورطاهر، از شنیدن سخنان او، در حیرت به سر می بردند که مهناز، از جانپناه رد شد و در کنار شوهرش نشست. لبخندی که بر لب داشت، مادربزرگ، را به پرسش واداشت:

-         مهناز خانوم! این شوهرت که پاک ما رو گیج کرد! تو یه کلمه بگو و ما رو خلاص کن! از خونواده ی این پسر، امید کمکی میره یا نه؟

-        نه! (به تک تک آنها نگاه کرد) تا اونجا که من می دونم، باباش، اینا رو جوری بار آورده که خودشون باید گلیمشونو از آب دربیارن!

-        باریکللا به این بابا! ولی مگه تو این دوره زمونه، میشه با دست خالی و ... (با دیدن لبخند شوهرش، عصبانی شد) وا، صدرالدین! برا چی می خندی؟ خب تو هم یه چیزی بگو! 

-        چشم خانوم!

خودش را جلو کشید و مقابل زن و شوهر شیرازی قرار گرفت:

-        خب، جناب خدامرادی! سرکار خانم! خوش آمدید

همهمه ی شدیدی ایجاد شد:

-        آقای خدامراد؟

-        یعنی بابای جهانه؟

-        می خواستم بگم، ها!

-        چشم و ابروی جهان، به مامانش رفته!

-        استخون بندیشم، مثه باباشه!

-        چرا نفهمیدیم؟

-        ای وای، بیچاره ها چه چیزا راجع به پسرشون شنیدن!

-        چه به موقع اومدن!»

-       خواهش می کنم یواشتر. بذارین جهان نفهمه که ما اومدیم. بذارین اون بیاد و با شرمین روبرو بشه، بعدش من در خدمت شما هستم!

در همین هنگام بود که سر و کله ی گیتا در بالای نردبان پیدا شد:

-        مصطفی زنگ زد. دارند میان. چیکار کنم؟

این بار هم، سلطان خانم، پاسخش را داد:

-        هیچی دخترم! به مصطفی بگو: بذارن جهان تنها بیاد و رضا و محسن اینام، یواشکی بیان اینجا. راستی به شرمینم بگو همه رفتن، خونه ی آقای حسینخانی!

-        آره مادر! اینجوری دوتاشون فکر می کنن، تنهان و حرفاشونو می زنن! خودتم، زودتر بیا اینور!                                           

شهرزاد، خندید:

-        توطئه کامل شد!

چند لحظه بعد، گیتا، با خبر:

-        سر کوچن

به جمع، پیوست. چراغ های بهارخواب را خاموش کردند. سکوت همه جا را فرا گرفت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...