بابا راست می گفت - قسمت 76

 

جهان، در پشت بام را باز کرد:

-        چرا چراغا روشنه؟!

به طرف اتاقش می رفت که سایه ی شرمین را دید:

-        کی اونجاست؟

پا سست کرد و دست به کمر، در وسط بام ایستاد. پرده کنار رفت و شرمین، شال سفید بر سر، بیرون آمد. جهان، آشکارا تکان خورد اما حرفی نزد.

-        اوسسا هم اوسساهای قدیم! شاگردشون که یه ساعت دیر می کرد، می رفتن در خونه شون! اما...

-        شاگردم، شاگردای قدیم! (لحنش جدی شد)نمی تونستی، یه خبر بدی؟ (برگشت و پشت به نرده ها ایستاد) همین جوری گذاشتی رفتی؟ نگفتی: ممکنه نگران بشن؟!

-        اونجا وانیسا، خطرناکه! بیا این ور.

دست او را گرفت و با زور از نرده جدایش کرد. نگاهشان درهم گره خورد. شرمین زودتر به خود آمد:

-         می دونستی که مادربزرگم اومده بود دنبالم ... گیتا، بهت گفته بود. پس چرا ...

-        پس چرا نیومدم دنبالت؟ چرا، اومدم، ولی یه خورده دیر! اون روزی که واسه بابابزرگت، چوب فرستاده بودن، یادته؟ اون روز، من و مصطفی بودیم که چوبا رو آوردیم!

-        نه؟! ( از ته دل خندید)

-        چرا، بعدشم، دو سه بار دیگه اومدم. همشم، کمک مصطفی بود! همه ی طرف حسابای پدربزرگت رو پیدا کرده و سپرده بود، هر کاری داشتن، به ما بگن!

-        یعنی تو اینقدر به من نزدیک بودی و صدام نکردی؟

-        نمی شد! خوب نبود! (خندید) راستش، همه ی خونوادتو دیدم. پدر، مادر، مادربزرگ، فرید و شهرزاد رو! اگه از شهرزاد بپرسی بهت میگه که یه روز، یه کارگری که لباس یه سره پوشیده بود، توپ بسکتشو گرفت و صاف انداخت تو حلقه! ...

-        وای! نمی دونی شهرزاد چقدر دلش می خواست تورو ببینه. کاش بهش گفته بودی.

-        منم دلم می خواست خواهر اونو ببینم ولی ... میشه این ور و اون ورو نگاه نکنی. جلوی من وایسا، تا بتونم درست تماشات کنم!

-        طاقت نگاهتو  ندارم!

-        شرمین، دوستت دارم!

-        آه، منم، دوستت دارم عزیزم! 

***

به دیوار اتاق تکیه داده بودند و با هم حرف می زدند:

-        ... فردای اون روز، یاشار رو دیدم. دم شرکت وایستاده بود. تا منو دید، جلو اومد و گفت: دعوا نداریم! میخوام باهات حرف بزنم. رفتیم تو پارک کوچیکه ی دم شرکت. تا غروب، یه سره حرف زدیم. اون از خودش و تو و خونوادت، گفت. هر چی دلش می خواست، سرهم کرد. راجع به پدرت حرف زد. از فروشگاهاش و قدرت و ثروتش گفت و آخرش ...

-        جهان! پدرم مرد فوق العاده ایه. من، دوستش دارم. همیشه برام سرمشق بوده.

-        برای منم، همینطوره! ... پدرم! ... مردیه، که با یادش، نیرو می گیرم و مادرم! فرشته ایه که خدا برام فرستاده!   

-        وای، جهان، چقدر دوستشون داری؟!

-        همون قدر که تو، پدر و مادرت رو دوست داری! (نگاهش بر روی انگشتان دست شرمین ثابت ماند) این انگشتر...

-        آه، یادم رفت بهت بگم. یه خانومی که با شوهرش، از شیراز اومده بودند. (جهان از جا پرید) یه ساک، از طرف خونوادت آوردن، که تو اتاقته. این انگشترو، همون خانوم بهم داد ...

-        وای، شرمین! اون خانوم کجا رفت؟

-        چرا نگران شدی؟ ... فکر کنم رفت. یا نه! ... شاید خونه ی سکینه خانوم باشه.

-        پاشو، باید پیداشون کنیم ... اون مادرمه!

با شتاب از نردبان بالا رفتند. هیچکس داخل بهارخواب نبود. از پله ها سرازیر شدند. همه ی اتاق ها خالی بود. به میان کوچه دویدند و با چرخشی دوباره، وارد منزل بشیری شدند. صدای خنده از بالای پشت بام به گوش می رسید. نفس زنان، از پله ها بالا رفتند. صداها، واضح تر شد. در را باز کردند و از دیدن صحنه ی پیش رو، مبهوت ماندند.

روی پشت بام، جای سوزن انداختن نبود و همه ی نگاه ها، به آنان دوخته شده بود. یکباره صدای هلهله و کف زدن، فضا را پر کرد. جهان، پدر و مادرش را در میان جمع دید. دست شرمین را گرفت و او را جلو برد. مهناز و جاوید، آن دو را در آغوش گرفتند. فخرالدین و یاسمین، منتظر ایستاده بودند.

پس از فروکش کردن هیاهوی تبریک و شادباش، مصطفی و رضا، آماده ی سفره انداختن می شدند که پدر جهان از آنها خواست، چند لحظه دست نگه دارند. سپس از جا برخاست و رو به خانواده ی پورطاهر ایستاد:

-        از جناب صدرالدین خان و سید فخرالدین و همسران گرامی آنها، متشکرم! ... تشکر بابت دختر خوبی به اسم شرمین که محبتش در دل من و همسرم، جا گرفته و تشکر به خاطر پذیرفتن پسرم جهان، به عنوان داماد خانواده ی پور طاهر! اما قبل از همه چیز، باید یک توضیح در مورد تربیت فرزندانم بدهم ... من یک دامدارم! گوسفندداری که بیش از سی هزار گوسفند در جاهای مختلف کشور دارد. اما این ربطی به فرزندان من ندارد! ... من معتقدم، بچه ها باید از بچگی کار کردن را یاد بگبرند. از همان دوران کودکی، تلاش کنند و روی پای خودشان بایستند. پدر و مادر وظیفه دارند، تا رسیدن به سن تمیز، آنها را آموزش بدهند. با زندگی، هنر، کار، اجتماع و زشت و زیبای زندگی، آشنایشان کنند. به صورتی که گلیم خودشان را به تنهایی، از آب بیرون بکشند و پس از آن رهایشان کنند، تا خودشان راهشان را پیدا کنند. برادران جهان به همین ترتیب وارد جامعه شده اند و جهان نیز از این امر مستثنی نیست! تا بیست سالگی، یعنی تا پس از خدمت سربازی، من و مادرش، تمام تلاش خودمان را برای تربیت صحیح او به کار بستیم. پس از این سن، خودش می داند و دنیای بیرحم خارج از خانه! وظیفه ی ما تا همین جاست! ... الان، چندین سال است که او، به تنهایی زندگی می کند! در طی این مدت، خودش کار کرد. پول درآورد، درس خواند و در یک کلام، زندگی کرد! از این به بعد هم، خودش می داند و همسرش!

سخنرانی وی، به ظاهر مورد تائید و تشویق قرار گرفت اما مخالفین زیادی هم داشت که با پهن شدن سفره، فرصت ابراز نظر را پیدا نکردند. پس از آن، با تلاش شرکای داماد، به ویژه مصطفی! شام، در محیطی شاد و دلچسب، صرف گردید. 

(بعدها، شهرزاد راز آن شب را برای خواهرش فاش کرد:

-        تا شما دو تا، شروع به حرف زدن کردید، مامان و مهناز خانوم، یه پچ پچ ی با هم کردن و بعدش، بی سر و صدا، همه را از رو بهارخواب، جارو کردن پائین و از اونجا برگشتیم خونه ی گیتا اینا! اونوقت که شما که داشتین دنبالمون می گشتین، دوباره اومدیم رو پشت بوم! ... این دو تا مامان ورپریده! نمی خواستند کسی حرف های شماها رو گوش کنه! ... البته چون خودشون دوتا، آخرین نفرایی بودن که پائین اومدن، فکر کنم، همه ی حرفاتون رو شنیدن!)    

***

یک ماه بعد از عروسی آهو واحسان، مراسم ازدواج شرمین و جهان، برگزار شد و هنوز دو سال از تشکیل زندگی مشترک آن دو نگذشته بود، که شرکت نوپای جهان، با کمک همسرش که اکنون لقب مادربزرگش را به او داده بودند، یعنی: «کوه استوار!» به موفقیت و شهرت دست یافت و درستی نظریه ی آقای جاوید خدامرادی، به اثبات رسید.

پایان

*        *        *        *        *

با تشکر از : سرکار خانم سیما سیری

سیزدهم تیرماه 1394       

حمید

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...