کار آفرین - قسمت 18

آقا یوسف، او را در بغل گرفته و تبریک می گوید. نخستین واکنش از سوی بانوان دیده می شود. فریاد «زندی، زندی» خانم های همکار او در امور اداری، به سایر پرسنل سرایت می کند. همه در جستجوی او هستند. چرخش خانم ها، موقعیت مکانی او را مشخص می کند. کبیری، چندین بار، از او به عنوان نفر اول نام می برد. از میان خانم ها که به احترام او برخاسته اند، عبور کرده و در مقابل وزیر می ایستد. استاد سابق دانشگاه و وزیر فعلی، صمیمانه به وی تبریک می گوید. خودنویس نفیس وزیر و حواله ی موتورسیکلت، جوایز او بودند. 

...

با رسیدن به ساختمان هیات گزینش، خود را از یاد و خاطره ی گذشته ی نه چندان دور، رها می سازد.جلوی ساختمان می ایستد. بنایی با نمای خاکستری که به دلیل پنجره های بسته و کرکره های افتاده، حالت مرموزی به خود گرفته است.

یاد سخن «علی وردی» می افتد:

-         اینجا مثل قلعه ی جادوگراس! تاریک و سرد. تازه کلاغ سیام زیاد دور و برشه!  

در جستجوی کلاغ، به درختان آن سوی دیوار نگاه می کند. تعداد زیادی پرنده در بین شاخ و برگ ها دیده می شوند.

دست نوشته ی «لطفا زنگ بزنید» روی دربِ بسته به چشم می خورد. شاسی زنگ را فشار داده و منتظر می ماند. صدایی از درب بازکن شنیده می شود:

-         سلامٌ علیکم، بفرمائید.

-         سلام، نوذری هستم. برای ملاقات مسئول گزینش اومدم.

-         چند لحظه صبر کنید.

انتظار کمی طولانی می گردد. احساس ناخوشایند زیر نظر بودن، دارد و این امر او را عصبی می کند. از جای اش تکان نمی خورد، در یک نقطه بدون حرکت ایستاده و به درب زل می زند. سرانجام صدای «بفرمائید» شنیده می شود و درب باز می گردد. از چند پله بالا می رود و در ابتدای راهروی نیمه تاریک مکث می کند. فضای کم نور داخلی، تیره تر از نمای ساختمان، حسِ بودن در محیط های امنیتی را در او بوجود می آورد. به یاد نوبت مصاحبه ی خودش در چند سال قبل می افتد.

دلشوره ی رد شدن در مصاحبه، او را دچار سرگیجه و سردرد کرده است. نیم ساعتی تا زمان حضور در هیات گزینش وقت دارد که «سید محمد رضا سادات» صدایش می زند. وی، اولین دوست او در وزارت خانه است. به امن ترین جای ساختمان، یعنی راه پله، پناه می برند. سادات، با صدایی آهسته، توصیه های مهمی را برای مصاحبه یادآور می شود. شنیدن سخنان سید، او را دچار شوک می کند.

دوستش با دیدن بهت او، ضربه ی محکمی به کتف اش می زند:

-         برو در امان خدا، یادت نره. نه، نه، نه!                

پیمودن مسیر ساختمانِ خاکستری، برایش سخت و عذاب آور بود. در حال مرور گفته های سادات، خود را درون اطاق مصاحبه یافت. به یاد صحنه های بازجویی در فیلم ها افتاد. صندلی او، با فاصله ی دو متری، روبروی میز مصاحبه کننده قرار داشت. از چهره ی مردِ مصاحبه گر، که در نیمه ی تاریک اطاق نشسته بود، فقط برق نگاهش را به خاطر داشت. با شروع مصاحبه، امیر آرامش خود را به دست آورد. سوال ها، همان توصیه های سادات بود.

-         آقای امیر رضا زندی! ... بله، شما، اهل مطالعه ی روزنامه و کتاب هستید؟

-          نه!    

-         اهل سینما رفتن و تئاتر چی؟

-         نه!

-         و تماشای تلویزیون؟

-         نه! یعنی فقط فوتبال می بینم و عاشق راز بقام!

-         پس روزهای تعطیل چیکار می کنید؟

-         با همسرم میریم دیدن پدر و مادر خانمم و پدر و مادر خودم.

-         خبرها را که میشنوی؟!

-         بیشتر توی اتوبوس و تو وزارتخونه!

-         پس با تلویزیون میانه ی خوبی نداری؟

-         نه! چون یه تلویزیون 14 دارم که اکثر اوقات خرابه!

-         آخرین باری که سینما رفتی کی بود؟

-         نمی دونم(فکر می کند) قبل از ازدواج بود. تو مشهد، دوران سربازی!

-         فیلم ش یادته؟ چی بود؟

-         نه، چرا! خنده دار بود!

... از ساختمان خاکستری که بیرون آمد، نفس بلندی کشید. تذکرات سید، نجات اش داده بود!

-         ... اگه بگی خوره ی کتابم! بیچاره میشی! اینقد میپرسه تا یه نقطه ضعف ازت پیدا کنه.... اگه بگی فیلم می بینم، بدبختی! باید صد تا سوال دیگه را جواب بدی... فقط جوابت، نه باشه!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...