کار آفرین - قسمت 19

جواب مصاحبه اش خیلی زود رسید. قبول شده بود. سادات که وضع مالی او را می دانست، شیرینی خرید و بین پرسنل پخش کرد. از آن روز به بعد، خود را مدیون سادات می دانست. اگر دوستش، راهنمایی نمی کرد، با آن طبع راستگویش! دچار مشکل می شد. او عاشق مطالعه بود و هیچ کتابی را حتی اگر کنار خیابان پیدا می کرد، قبل از خواندن، کنار نمی گذاشت! مشکل بعدی، فیلم و سینما بود. دوره ی کامل مجله ی ستاره سینما را با چه زحمتی، از اینجا و آنجا، جمع کرده بود.

قبل از ترک خانه، با کمک مادر، آن ها را در تهِ انباریِ خانه یِ پدری، جا گذاشت! گفتن دروغ بزرگتر، دلش را شکست:

-           ... روزای تعطیل، یا هر موقع که وقت کنیم، میریم خونه ی پدر و مادر همسرم یا پدر و مادر خودم!

بعد از ازدواج، هر دو خانواده، آنها را بایکوت کرده بودند!        

...

در دو سوی راهرو، هیچکس، دیده نمی شد. بر خلاف روال دفتر مدیران، راهرو سمت راست را که تاریک تر بود، انتخاب کرد. از مقابل درب های بسته ی می گذرد. تابش نور، آخرین درب را نیمه باز نشان می دهد. همزمان با رسیدن به آنجا، صدایی او را به داخل دعوت می کند:

-         بفرمائید آقای زندی!

وارد می شود و برای اولین بار، مسئول هیات گزینش را ملاقات می کند. مرد جوانی، تقریبا هم سن و سال خودش، با ریشی انبوه (بر خلاف چهره ی او) و پیراهنِ یقه سه سانت، به سوی او دست دراز می کند. «سلام» امیر، را با «علیکم السلام» غلیظی، جواب داده و به صندلی کنار میزش اشاره کرد.

امیر در حال نشستن، باز هم بازی با تسبیح و چرخش مداوم انگشتر شرف شمس! را می بیند. خودش را معرفی می کند. مرد، با لبخند بزرگ منشانه ای، به نشانه ی شناختن، سر تکان می دهد. خبری از معرفی متقابل نیست! نگاهِ دقیقِ مسئول گزینش، آزار دهنده است. امیر شروع به حرف زدن می کند. از کارهای ستاد، کمبود وقت و اضطراب پرسنل برای امتحان گزینشِ مجدد، می گوید.

اشاره ی او به کاهش سطح کارایی کارمندان، دراثر نگرانی از عدم قبولی، مرد را به جوابگویی وا می دارد. می خندد و با اشاره فنجان چای و خرما، می گوید:

-         بفرمایید! ... بله، متاسفانه، پرونده ی گزینشی برخی از پرسنل مفقود شده و مستحضرید که ما باید مراحل قبل را دوباره انجام بدیم. این هم فقط (تاکید می کند) فقط، در مورد برخی از پرسنل وزارتخانه هست و لا غیر!

درخواست محترمانه ی امیر، برای جستجوی بیشتر و پیدا کردن پرونده ها، سبب خنده ی مرد می شود:

-         یافت نمی شود. جسته ایم ما!

مسئول گزینش گویا نیازی به مجاب کردن او نمی دید. امیر، قانع نشده بود. چندین سال کار منظم در بالاترین سطح کشوری، او را با همه ی واحدها آشنا ساخته و تحت آموزش مدیران کل، افسانه ی گم شدن پرونده ها را باور نمی کرد:

-         و... جبران خطای مسئولان گذشته با کارمندانِ چندین ساله ایست که زندگی خود را بر پایه ی این شغل، گذاشته اند؟!

-         چاره ای نیست، باید پرونده ها تکمیل بشه.

-        چاره در جستجوی دوباره و دوباره ی پرونده هاست. در اداره ای که از یک نامه ی عادی، نسخه های بیشماری در دبیرخانه و بایگانی و واحد و غیره نگهداری میشه، گم شدن پرونده ها، دلیل خوبی نیست!

مسئول گزینش، در صندلی خود جابجا شد. برق خشم در چشمانش درخشید:

-         شما به واحد خودتان برسید، گزینش افراد با ماست!

-         چرا فقط، پرسنل ستاد، باید دوباره گزینش بشن؟

-         از بد حادثه اس!... شما به کار خودتون برسین.

-          من در قبال همکاران و کارکنانم یه وظایفی دارم، اصلی ترین اونم، رفع مشکلاتِ اوناست!

-         گزینش، به نظر شما، مشکل اصلیه؟

-         نه خیر آقا، گزینش قانونه! ولی بعد از چند سال کار کردن، رد شدن و بیکار شدن حتی یک نفر هم صحیح نیست.

امیر، خطرِ در دام سوالاتِ انحرافی افتادن را دریافت و ادامه ی بحث را بی فایده دید. برخاست و با تاسف خداحافظی کرد. مسئول گزینش، هنگام خروج او ازجای خود تکان نخورد.

با خروج از ساختمان، نفس بلندی کشید و با خود گفت:

-          این هم یه دشمن دیگه!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...