کار آفرین - قسمت 20

هیچ یک از کارکنان، در مورد مذاکره با مسئول گزینش، سوالی نپرسیدند. این امر او را از تنگنای دروغ گفتن نجات داد. جوِ ستاد، عالی به نظر می رسید. صدای خانم عباس نژاد و برهمن، مانند موزیک متن فیلم، برای همه، جزو جدایی ناپذیر شده بود. در بین پرسنل، شهنوازی، خستگی ناپذیر و همتی در قامتِ فعال ترین فرد گروه، دیده می شدند. رقابت ها شدت گرفته بود. پس از مشاهده ی نمودارهای تابلو، امیر، مذاکره ی کوتاهی با شهنواز داشت. دخترجوان و باهوش منظور رئیس را درک کرد.

اولین نفری که تغییرات تابلو را دریافت، مقصودی بود. او، از دیدن ستونی به رنگ آبی، در بالای اسم برهمن و همتی تعجب کرد. عباس نژاد را صدا زد و تغییر تابلو را با او در میان گذاشت. رئیس، زیرکانه و برای لحظاتی، ستاد را ترک کرد. با خروج رئیس، عباس نژاد، شهنوازی را صدا زد:

-         مهین! (بچه ها در غیاب رئیس یکدیگر را با نام کوچک صدا می زدند) مهین، این خط آبی دیگه چیه؟

شهنوازی خود را به نشنیدن زد. توجه سایرین به موضوع جلب شد. کرامت (مقصودی) و حیدر (قلندری)، پرسش گرهای بعدی بودند. همه که در جلوی تابلو جمع شدند، مهین (شهنوازی) مانند شخصی که خود را ناچار از گفتن رازی می بیند، با صدای پستی گفت:

-         این خط آبی، نمایشگر همکاری و کمک به سایرین است. برای همین، فقط بالای اسم سیروس (همتی) و نیکو (برهمن) است! رئیس گفت (با نگرانی به درب ستاد نگاه می کند) اگه به همدیگه کمک کنین، نوار آبی میگیرین! ... نمی دونم ... مثل اینکه این خطه! برا رئیس خیلی مهمه!

بچه ها، با تذکر نیکو، به سرکارشان بازگشتند. دقایقی بعد، رئیس وارد شد. او با نگاهی به نفراتش دریافت، آنها، در حال تبدیل شدن به تیمی سخت کوش می باشند. این امر لبخند را بر لبانش آورد و با تکان سر، از شهنوازی تشکر کرد.

ساعت نزدیک 4 بود که قربانی، یادداشتی را بروی میز رئیس گذاشت. چهره ی امیر با خواندن یادداشت درهم رفت. به دنبال مستخدم، ستاد را ترک گفت و به سمت آبدارخانه رفت. صدای جر و بحث آقا یوسف را با فرد دیگری می شنود. بابا، در حال نصیحت کردن است:

-         ... اگه امیرخان بفهمه برات گرون تموم میشه!

خنده ی شخص دوم به گوش می رسد. با تندی، درب را باز کرده و داخل می شود. طرف صحبت بابا را می شناسد. «علی طاهری» کارمند جدید و خواهر زاده ی پرروی! مسئول حراست است. با ورود او، سکوت برقرار می شود. امیر، بی مقدمه، دلیل حضور طاهری در طبقه ای که اجازه ی ورود به آنجا را ندارد، جویا می شود. جوابِ بچه ی پررو! با پرروئی همراه است:

-         برای خواستگاری از یکی از خانم های همکار شما آمدم!

امیر، از آقا یوسف و قربانی می خواهد تا آبدارخانه را ترک کنند. هر دو نفر خارج شده و پشت درب به انتظار واکنش او می ایستند. نصیحت های امیر در طاهری اثری ندارد و با جواب های سر بالای او مواجه می شود:

-         رئیسم در جریانه! ... اِ ، مگه کار خلاف شرع کردم؟

-         بله آقا، اینجا اداره س، محله ی برو و بیای شما که نیست! خلاف شرع نیست اما خلاف عرف و خلاف روابط اداری که هست! دوره افتادی دنبال دختر مردم که چی؟

-         خواستگارم! خواستگاری که جرم نیست.

-         خواستگاری؟ خب، برو پیش پدر و مادرش، برو مثل یه آدم! خواستگاری کن!

-         برو بابا! سَنه...

واکنش امیر به این سخنان، کوبنده بود. در یک آن، با گرفتن یقه ی پیراهن طاهری او را با شدت به دیوار آبدارخانه کوبید. فریاد «آخ» تمام نشده، او را به طرف درب، هل داد:

-         آخرین بارت باشه. دیگه اینجا نبینمت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...