کار آفرین - قسمت 21

طاهری، جلوی پای سراجی که به همراه مکانت در حال عبور از راهرو بود، بر زمین افتاد. آقا یوسف، قصه را برای ایشان بازگو می کند. طاهری، به سختی بلند شده و بدون توجه به حضور قائم مقام وزیر،  قصد حمله به زندی را دارد که با سیلی سراجی دوباره بر زمین می افتد:

-         پاشو گمشو! فکر کردی اینجا کجاس کُررِه!

طاهری، سرافکنده به سمت پله ها می رود و قربانی با ضربه ی پس گردنی او را بدرقه می نماید. امیر، از سراجی و رئیس دفتر ایشان، عذرخواهی می کند و مزاحمت های جوان را دلیل رفتار خود می داند. سراجی در حالی که مکانت و امیر در طرفین و آقا یوسف و قربانی از پشت سر او می آیند، به سمت آسانسور می رود:

-          تو کار خوبی کردی زندی. سزای این آدم ها، همینه! منکه از دست این کارمندای جدید، ذله شدم!

-         ایکاش، نیروهای جدید را، توی کلاس های توجیهیِ قبل از کار، توجیه می کردند. آموزشِ اولیه و یاد دادنِ بایدها و نبایدها، ضروریه.

قبل از حرکت آسانسور، سراجی، دست راستش را بر روی شانه ی زندی می گذارد:

-          من و تو، یه لشگر دشمن واسه خودمون درست کردیم (می خندد) بریم دنبال کارامون (مکانت جلوی بسته شدن درب را می گیرد) توکلت علی الله، مگه نه زندی! یدالله فوق ایدیهم.

با رفتن آنها، امیر به دستشوئی رفته و پس از آن به ستاد برمی گردد. ساعت کمی از 5 گذشته و کارکنان سرگرم کار هستند و از ماجرا خبر ندارند. قربانی با سینی چای وارد شد. بابا یوسف داشت کپی می گرفت که امیر او را صدا زد و با صدای بلند گفت:

-             آقا یوسف، از این به بعد موقع جلسات، بیا کنار من وایسا!

همه با تعجب به آن دو نگاه می کنند. بابا، می پرسد:

-            واسه چی آقا؟

-            آخه این عطرت خیلی خوش بوئه! میخوام فکر کنن، من عطر زدم!

بچه ها می خندند و بابا در حالی که یقه ی روپوش اش را مرتب می کند، می گوید:

-            ای بابا! من کجا و شما کجا؟

امیر می خندد

و از همکارانش می خواهد، ضمن کار به حرف های او گوش کنند:

-           ... می خوام یه خاطره براتون بگم. ... یه روز، وقت رفتنِ خونه، دم دربِ پارکینگ، وزیر داشت با آقای سراجی و شریف نیا صحبت می کرد. من و آقا یوسفم، داشتیم با هم می رفتیم خونه که آقای شریف نیا ما را صدا زد. ما رفتیم جلو و نزدیک اون سه نفر وایسادیم. در همین موقع، یه ارباب رجوعِ شهرستانی که می خواست وزیر را ببیند، با اشاره ی دست نگهبان و گفتن «وزیر، اوناهاش» به سمت ما آمد. بیچاره، وزیر را نمی شناخت و بین ما 5 نفر به دنبال وزیر می گشت. خوب که به همه نگاه کرد (امیر، بابا یوسف را در حال ترک اطاق دید، او راصدا زد و در حالی که دست او را در دست داشت، ادامه داد) ... بله، مرد شهرستانی، جلوتر آمد و با صدای بلندی گفت: «آقای وزیر، یه عرض دارم!» از صدای بلند مرد، گفتگوی وزیر وسراجی قطع شد و همه به او نگاه کردند. مرد دوباره گفت: «آقای وزیر، یه مشکل دارم» طرف صحبت مرد، آقا یوسف بود! «جناب وزیر، آقای وزیر» مرد خطاب به بابا، پشت سرهم ادامه داشت و آقا یوسف هم مات و بی حرکت با رنگ و روی سفید شده ایستاده بود. وزیر که پی به اشتباه مرد برده بود، با خنده به مرد گفت: «خودِ خودشه، جناب وزیر رو ولش نکنی ها!» و با سرعت به همراه آقای شریف نیا رفتند. آقای سراجی که دلش به حال بابا سوخته بود، دست مرد را گرفت و گفت: «بیا داداش، بیا بریم تو» و او را با خود به داخل وزارت خانه کشید. البته موقع رفتن هم به مرد تاکید کرد: «جناب وزیر (بابا را نشان داد) اشاره فرمودند که کارتو درست کنیم!»

قهقهه ی شدید قربانی، خنده ی بقیه را به همراه داشت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...