کار آفرین - قسمت 22

پس از فروکش کردن خنده ها، سیروس از رئیس پرسید:

-         آقا، راسته که میگن از فرداش، لباس پوشیدن مدیرا بهتر شد!

کرامت که بیش از سایرین می خندید، گفت:

-         آره، منم اینو شنیدم

 امیر از پشت میز بلند شد:

-        بحث سیاسی ممنوع! ... اما، این داستان در نخست وزیری هم معروفه! یه روز، بعد از جلسه ی سنگین 4 ساعته ی شورای اقتصاد، خودِ وزیر داشت اون را برای نخست وزیر و وزیر دارائی تعریف می کرد.

دست بابا که از دست امیر رها شد، پیرمرد، تند و سریع از اطاق بیرون رفت.

نیم ساعت بعد، سینی های عصرانه بر روی میز چیده شد. بوی نان بربری، همه را به دور میز کشاند. بابا، قصد خداحافظی داشت که نیکو گفت:

-          بابا یوسف، بمون دیگه. عصرونه با شما می چسبه!

پیرمرد آبدارچی به احترام گفته ی خانم برهمن، در کنار میز ایستاد ولی سرانجام با اصرار مژگان، در کنار او نشست. رئیس برای راحتی بچه ها، تکه ای نان و خیار و گوجه برداشت و به پشت میز کارش رفت. سر میز، بچه ها، بابا را دوره کردند:

-         بابا، اسم عطرت چیه؟

-         چه بوی خوبی داره بابا، چند خریدی؟

-         جون من بابا، این عطرا رو از کجا میخری؟

آقا یوسف، در جواب سعید گفت:

-         ای بابا! عطره دیگه، عطرِ گلِ، اسم خارجی نداره! (مهین در مورد نام گل می پرسد)... امان از دست شماها، این عطر، مخلوطِ چهار تا گله!... یاس و بنفشه و مریم و نرگس!

مصطفی می خندد و دست می زند:

-           به به! همش هم، اسم خانوماس!

-          بله، شیطون! این چار تا، اسم خانوممه و سه تا دخترام! اول فقط یاس بود، بخاطر دختر داییم که اسمش یاسمنه و الان همسرمه! بعدش به ترتیب دخترامن: بنفشه و مریم و نرگس!... هر کدوم که به دنیا می اومدن، یه عطر به عطرا اضافه می شد!

مهین، رو به همکاران مرد، گفت:

-         قابل توجه آقایون، لطفا یاد بگیرین! به این میگن عشق. عشقم عشقای قدیم!

نیکو در حالی که با سلیقه چند لقمه ی کوچک برای خودش درست می کند، می گوید:

-         آره واللا! اونم عشق دختر دایی!

حمید تکه ای نان به طرف او می اندازد و نیکو با خنده از او تشکر می کند. حیدر که ساکت تر از بقیه است، به حرف می آید:

-         بابا یوسف، سوال اصلی رو جواب ندادی. این عطرا رو از کجا می خری؟

پیرمرد به امیر نگاه می کند:

-         چه دردسری درست کردی، امیرخان!

رئیس سرگرم کار است و توجهی به آنان ندارد. بابا می گوید:

-         این عطرا مال عطاری حاج رضاس، عطاریِ چارراهِ گلوبندک.

جیغ مژگان، همه را متعجب می کند. دختر جوان به طرف او خم شده و می پرسد:

-         عطاری حاج رضا دستجردی؟

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...