کار آفرین - قسمت 23

-         بله بابا، (به سمت رئیس اشاره می کند) جیغ نزن دختر! آرومتر، مگه میشناسیش؟

-         آره، پس چی؟ خب اون بابا بزرگمه!

این بار صدای «وای وای» پیرمرد بلند می شود:

-         جدی؟ حاج رضا پدر بزرگته؟ از..

-         آره، من دخترِ، دختربزرگِ حاج رضام، دخترِ مهتابم!

بابا یوسف دست دختر را که به سویش دراز شده، با محبت در میان دست هایش می فشارد:

-          تو دختر مهتابی؟ مهتاب؟ وای، مهتاب کوچولوی عمو یوسف!

-         آره، یک سال پیش بود که آقا جونم، یعنی بابای بابام! دست از لجبازی ورداشت و بعدِ بیست سال اجازه داد ما از همدون بیایم تهران و بتونیم بابا بزرگ رو ببینیم. تو این یه ساله هم آقا جونم، عمرشو داد به شما و ما توی تهران موندگار شدیم!

بابا، پیشانی دختر را می بوسد:

-          الهی شکر که مهتاب برگشته،... حتما حاجی خیلی سرش شلوغ بوده که واسه مریضیِ یاسمن نیومد.

امیر به ساعت مچی اش نگاه می کند و در مورد طولانی شدن زمان عصرانه تذکر می دهد. نفرات گروه به سمت میزهایشان می روند. بابا از همه خداحافظی می کند و خارج می شود و قربانی، پس از جمع کردن ظرف های عصرانه، با اجازه ی رئیس، کار نظافت را آغاز می کند.

 بچه ها، یک نفس کار می کنند.  کمکِ مهین به نیکو و مژگان، برای بایگانی مدارک و همکاری حیدر و سیروس، موجب خوشحالی امیر می شود. حمید با خوشرویی، در مورد جداول و نمودارهای آماری راه آهن و کشتیرانی به سعید و کرامت آموزش می دهد و این امر از چشم رئیس، دور نمی ماند. گویا امشب، خبری از زنگ پایان کار نیست. ساعت از 9 گذشته است که دست امیر، از نوشتن خسته می شود. نگاهی به بچه ها می اندازد و با خود می گوید:

-          خوبه، حالا شدن یه خونواده!

صدای زنگ تلفن، نیکو را که در انتهای سالن به اتفاق مژگان و مهین مشغول مرتب کردن پرونده هاست، به دویدن وا می دارد. قربانی که با شدت مشغول نظافت سالن می باشد به او هشدار می دهد اما متاسفانه دیر شده بود.

نیکو تعادلش را از دست داده و به شدت با سعید برخورد می کند. او را، مصطفی که از سوی رئیس احضار شده، از زمین خوردن و آسیب دیدگی نجات می دهد. سعید نیز بر روی دستگاه فتوکپی می افتد. آن که آسیب بدی می بیند، دستگاه است!

 خوشبختانه هیچکدام از آن دو، آسیبی جدی ندیده اند. دوباره تلفن زنگ می زند. مهین گوشی را بر می دارد، تلفن کننده، میتی است. با دستور رئیس، بچه ها که به دور دستگاه جمع شده اند، سالن را ترک می کنند. همه ی نفرات، در پائین ساختمان، به انتظار رئیس و قربانی، می مانند. ده دقیقه بعد، آنها نیز می آیند. امشب، امیر برای صحبت و دلداری نیکو، سوار اتومبیل همتی شده و با خانم ها همراه می شود. ساعت  11:25 را نشان می دهد که او وارد منزل می شود.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...