کار آفرین - قسمت 24

خانه غرق در تاریکی است. کورمال، کورمال، از پله ها بالا می رود. پاگرد طبقه ی اول را رد می کند که صدای محمد آقا شنیده می شود. خنده اش می گیرد اما همچنان بدون چراغ راه پله را طی می کند. عزت خانم از داخل حیاط خلوت با شوهرش حرف می زند:

-         داد نزن ممد، بچه ها دارند میخوابند. اِ ، تازه ساعت یازدس!

امیر از دیده شدن خجالت می کشد و خیلی آهسته از منطقه ی خطر! یعنی طبقه دوم، می گذرد. جلوی درب آپارتمان خودشان که می رسد، می ایستد تا نفسی تازه کند. به دنبال کلید برق، می خواهد بر روی دیوار دست بکشد که چراغ داخل روشن و درب آپارتمان باز می شود. شیفته، در لباسِ راحتی و با موهای مواج، در چهار چوب درب ظاهر می گردد. او، نیام کوچولو، را درآغوش گرفته است.

امیر می خندد:

-           یه دفعه نشد که من بتونم تو رو غافلگیر کنم

صدای محمد آقا از پائین به گوش می رسد:

-         ای بابا، کاش یه نفرم، منو غافلگیر می کرد!           

-         سلام محمد آقا، دیر وقته، هنوز بیدارین؟

-         امیرجان، از بختک می ترسم!

-         بختک؟!!

-         بله دیگه، آدمی که تنها بخوابه بختک میاد سراغش.

صدای عزت خانم از داخل پله ها و در حال بالا آمدن، شنیده می شود:

-          توخودت، هزار تا بختکی!

امیر،همسر و کودکش را بوسید، می خواست بایستد و به حرف های محمد آقا و عزت خانم گوش بدهد که شیفته او را به داخل کشاند و درب را بست. نیام، یقه ی پیراهن پدر را چسبیده و «اَدِ،اَدِ» می کرد. امیر کیف را رها کرده و کودکش را در آغوش کشید. شیفته با گفتن «میرم واسه بار دوم، غذا رو گرم کنم» به داخل آشپزخانه رفت.

پدر و فرزند، وارد اطاق خواب شدند. نیام بر روی تشک گذاشته شد و امیر در حال حرف زدن با کودک سریع لباسش را عوض کرد. وارد آشپزخانه که شدند، بوی سوختگی، شامه ی امیر را آزار داد. شیفته با قیافه ی گرفته و ناراحت در کنار اجاق گاز ایستاده بود. او با صدای بغض آلود گفت:

-         امیرجان، ببخشید، بازم غذام سوخت! (در قابلمه را بر روی کابینت انداخت و اشک اش سرازیر شد) استامبولیم سوخته!

امیر با خنده او را در بغل گرفت:

-       دیوونه، خُب بسوزه! سوختشم خوبه (سر شیفته را بالا می آورد و او را می بوسد) فکر کردی مثل استامبولیای مامان نرگست میشه!

شیفته از این گفته ی امیر کمی آسوده خاطر می شود و در حال کشیدن غذا از دستپخت مادرش تعریف می کند. سرِ میز، امیر، داستان بابا یوسف و عطاری حاج رضا و مژگان عباس نژاد را می کند. مخلوط کردنِ سالاد شیرازیِ تند با غذا، خوردنِ استامبولیِ سوخته را قابل تحمل می نماید. نیام، در بغل پدر نشسته و غذا خوردن او را تما شا می کند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...