کار آفرین - قسمت 26

5:40 صبح بود که به اداره رسید. سر وقتِ دستگاه رفت، با کمی وارسی، از تعمیر آن ناامید شد. در جستجوی راه چاره، دستگاه را با برزنتی که از داخل آبدارخانه پیدا کرده بود، تا درب پارکینگ بر روی زمین کشید. «احمد حسن» راننده ی کوتاه قد و زبلِ وزارتخانه، در حالی که نان های سنگک همقد خودش را در دست داشت با دیدن او به کمک اش آمد. آن دو با پاترول تاکسی (اتومبیل سفید رنگ و اختصاصی امیر که به خاطر خطوط نارنجی اش، به پاترول تاکسی معروف بود)، از درب پشتی خارج  شده و همزمان آقا یوسف و به دنبال او نیکو و سیروس، از درب اصلی وارد شدند.

صبحانه برچیده نشده بود که امیر برگشت. در بدو ورودش، نیکو جلو آمد و با ناراحتی گفت:

-         ببخشید آقا، دستگ...

رئیس، حرف او را قطع کرد:

-         نیکو! دستگاه را من برای تعمیر بردم. نگران نباش. همین امروز درست میشه

با شنیدن این حرف، چهره ی دختر جوان روشن شد و همکارانش خندیدند. دور میز صبحانه خالی بود و بچه ها کار را زودتر شروع کرده بودند. امیر، آستین هایش را بالا زده و نشست. بابا، لیوان چای را جلوی او گذاشت و با صدای آهسته ای گفت:

-         این دختر صبحونه نخورده!

و با سر به نیکو اشاره کرد.

-         خانم برهمن، تشریف بیارین، لطفاً.

نیکو که نزدیک شد، رئیس آن سوی میز را نشان داد:

-         بشین و صبحونه بخور! با گرسنگی که نمیشه کار کرد... بابا، ... لطفا برای ایشون چایی بیارین (لقمه ای کوچک برداشت و لیوان به دست برخاست) و تا صبحونه اش رو نخورده، حق کار کردن نداره! شمام کنارش بشینین! ... خیامی میگه، تو بهترین نفرم میشی، پس بخور که بهترین بشی!

علت توجه ویژه ی رئیس به نیکو، با این سخنان، مشخص شد. دختر جوان، به آهستگی و مثل همیشه لقمه های کوچکی بر می داشت و بابا برای آرامش او، حرف می زد.

سخنان امیر، خانم ها و به دنبالش آقایان را به تحرک بیشتری واداشت. درخواست مداد سیاه، برای نوشتن، نشان از تمام شدن یک روزه ی مدادها داشت. جیر جیرِ مداوم صندلیِ همتی، حواس رئیس را پرت می کرد. به طرف او نگاه کرد. کارمند با سابقه با گذاشتن دو عدد میز کوچک در طرفین میز اصلی اش، تمام پرونده ها را در دسترس خود داشت و به همین دلیل صندلی او در چرخشی دائمی بود. در طرف دیگر، شاهرخی و دشتبر، ایستاده کارها را انجام می دادند.

مهین و مژگان هم بجای کنار یکدیگر نشستن، میزها را روبروی هم گذاشته بودند. حمید و حیدر، به شیوه ی یکسانی، با عجله کار می کردند. روش کار کرامت، بر خلاف سایرین بود. کارمند سابقِ کشتیرانی، با دقت پرونده ها را مطالعه می کرد، یادداشت بر می داشت و بسیار کم می نوشت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...