کار آفرین - قسمت 27

با پیوستن نیکو به گروه، انجام کارها با حرارت بیشتری دنبال شد. اولین جداول آماری تکمیل شده را، حیدر آرائه داد. رئیس با نگاهی به جداول دست نویس، نیکو را صدا زد:

-         برهمن، آخرین آمار راههای روستایی را برام بیار.

در حال بررسی و مقایسه جداول بود که قربانی به همراه یتی وارد شدند. آن دو، دستگاه فتوکپی بزرگی را تا پشت درب آورده بودند. مژگان با دیدن دستگاه ناله ای کرد و گفت:

-         اینکه مال عصر حجره!

-         از هیچ بهتره! کارهای مقدماتی را با این دستگاه انجام بدین تا دستگاه خودمون برسه.

بر خلاف تصور بچه ها، کارکرد دستگاه بهتر از چیزی بود که تصور می کردند. تنها عیب این وسیله، سر و صدای هلیکوپتر مانند آن بود!

ساعت 10.10 بود که سراجی، به اتفاق مکانت و شریف نیا، برای بازدید، وارد ستاد شدند. قائم مقامِ سختگیر، با اعضای گروه آشنا می شود. سر میز کارکنان رفته و با دقت به گفته های پرسنل گوش می دهد. سوالات پی درپی او، جواب های منطقی هر نفر را به دنبال دارد. با تعارف امیر، دور میز کنفرانس می نشینند. سراجی به امیر می گوید:

-         زندی! (به چهره ی امیر خیره می شود)میرسی؟ حجم کار زیاده و با این نفرات کم!... (دوباره می پرسد) میرسی؟

-         توکل به خدا، انشاالله که برسیم. همه ی ما تلاش می کنیم انجام بشه. فقط؟

-         فقط چی؟

-         فقط اجازه بدین در ابتدای هر بخش از گزارش، نام همکارانم نوشته بشه!

-         یعنی؟ (بابا یوسف چای می آورد)

-         یعنی، در ابتدای بخش مربوط به هواپیمایی، نام آقای شاهرخی به عنوان تهیه کننده و نام همکاران دیگرش ذکر بشه و ... نام تمام پرسنل در ابتدای کتابچه، درج بشه!

-         موافقم (چای استکانی را برداشته و یک نفس و بدون قند، می نوشد) راستی!... می دونستی که من،تو فوتبال، همبازیِ حسن آقایِ حبیبی بودم. بله جناب زندی! هر جوری می خوای، توپ رو بفرست!

قائم مقام که برمی خیزد، مکانت در مورد دستگاه جدید کپی می پرسد و امیر با گفتن «تقصیر من بود که تعادل خودم را از دست دادم!» حادثه ی دیشب را بدون نام بردن از نیکو و سعید بازگو می کند. خنده ی سراجی که به ندرت دیده می شد، با ضربه ای بر شانه ی اوهمراه است:

-         زندی، پس دیشب، آخر وقت داشتی پاتیناژ می رفتی!... (هر سه نفر خندیدند) حالا دستگاهِ داغون شده کجاست؟

-         صبح بردمش شرکت داده پردازی واسه تعمیر.

-         باریک الله! زبلم شدی(می خندد و رو به مکانت می گوید) زنگ بزن، همین امروز دستگاه را تعمیر

کنند. (دوباره به امیر نگاه می کند) کم و کسری نداری جوون! (سرحال به نظر می رسد) فکر کنم با کمی تاخیر، یعنی 7 روز بعد از شنبه، کاراتون سر و سامون بگیره! (به سمت درب می رود، دست اش روی دستگیره است که به طرف امیر بر می گردد) خودتو، واسه جلسه ی سازمان برنامه حاضر کن!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...