کار آفرین - قسمت 29

-         بفرمائید، زندی من هستم. از طرف مدیر کل استان (مرد جاهل، ناباورانه به او نگاه می کرد) کهکیلویه و بویر احمد آمدید؟

-         داآش خودتی؟ یعنی رئیسِ رئیسِ ما خودتی؟!! (سراپای امیر را ورانداز می کند)

-         بله، زندی، خودم هستم. برادر کوچکترِ آقا شیرعلی هستم... (علت حیرت مرد را می داند) راستی چرا شما لهجه نداری؟

-         داآش، خب بع دِ سی سال تو تهرون بودن (شانه هایش را بالا می اندازد) لهجه مهجه یادمون رفت و شدیم مثِ اوس جوهر!(یاد خاطرات اش می افتد) از اولش شاگرد شوفر بودیم دیگه(می خندد) بچه بودیم و هر چی اوس جوهر می گفت مام یاد گرفتیم. آواره ی جاده ها بودیم و ابرام غزلخون! سال تا ماهم گذرمون به خونه نمی افتاد. فقط شاگردونه را می فرستادیم واسه ننه!...اِی!

یتی وارد می شود و سلام می کند:

-         رئیس، واسه عصرونه ی دم غروب، بندری میزنین؟

-         با آقا یوسف صحبت کن.

بابا، از کنار دستگاه کپی او را صدا زد و جاهل راننده که با دیدن یتی غول! باور کرده بود، این مرد جوان رئیس است، گفت:

-         اِنقده، آقا شیرعلی سفارش کرد که من گفتم شاید سریه! ناهار نخورده و یه کله اومدم...

امیر رو به قربانی کرد:

-         غذا داریم؟ (سر تکان دادن او را دید) براش چند تا تخم مرغ درست کن (رو به مرد) اسم شریفتون؟

-         چاکر شما، برات! البت راننده ها بهم میگن « برات مو زرد»!

-         آقا برات بفرمائید بشینید.

کارتن ارسالی توسط رئیس باز شد و محتویات آن روی میز کنفرانس قرار گرفت. کارکنان به سر کارهای خود بازگشتند و امیر مشغول بررسی مدارک ارسالی شد. با شروع دوباره ی کارِ دستگاه های تلکس و تایپ، آهنگ پس زمینه ی ستاد به نوا درآمد و سرعت گرفت. جنب و جوش پرسنل، مردِ راننده را حیرت زده کرد و زمانی که قربانی، بشقاب چینی نیمرو را با سینی نان بربری و پیش دستیِ گوجه فرنگیِ، مقابل او گذاشت، آهسته پرسید:

-         داآش، اینا، مسابقه دارن؟

پیشخدمت شمالی با لبخند و طنز گونه جواب داد: «نه! الان تمرین دارن، مسابقه چند روز دیگه س!»

برات موزرد، در چند لقمه، ترتیب نیمرو را داد. می خواست از جا بلند شود که مکالمه ی رئیس با مدیر کل، توجه اش را جلب کرد.

سلام، آقا شیرعلی، دست ات درد نکنه! کارتن مدارک را آقا برات زحمت کشیدن و آوردند، فقط مدارک ناقصه، ... بله براتون با تلکس فرستادم، (برات با صدای بلندی گفت: رئیس، میشه من با آقا مدیر حرف بزنم؟) باید تا پس فردا دست ما باشه! ...بله، گوشی را نگه دارید، آقا برات می خواهند با شما صحبت کنند، از من خداحافظ...

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...