کار آفرین - قسمت 35

او را از پنجره دور می کند و در حالی که می خندد، دوباره از بازویش، نیشگون می گیرد:

-         وا، خجالت بکش امیر!

-         خب مگه چیه؟ همیشه ممد آقا میگفت، یه بارم ما گفتیم!

-         تو نیام رو ببر تو اطاق، اونا الان میان! زود باش!

خیلی زود و در ظرف چند دقیقه، مهمانان رسیدند و زنگ آپارتمان به صدا درآمد. امیر درب را باز کرد، نازی دختر زیبای صاحبخانه، کیک در دست، جلوتر از همه، ایستاده بود. سلام کرد و به طرف نیام که بر روی زمین نشسته بود، دوید. عزت خانم که دست حبیب را سفت چسبیده بود، آرایش کرده و در لباس مهمانی، نفر بعدی بود و سر آخر، محمد آقا، پسر دیگرش، علی را به داخل هل می دهد، و خود قابلمه در دست، وارد شد:

-         اینو واسه عِزی جون! درست کردم، بگیرش! (قابلمه ی کوچک را به امیر می دهد) جیگر سفید و سیرابیه! با استخون و قلم، تقوییتیه!

-         آره، خوشمزس، گفتم برا شیفته خوبه! که ضعیف شده! (این را عزت خانم می گوید)

امیر به طرف آشپزخانه می رود و محمدآقا، از پشت سر او با لهجه ی اصفهانی ادامه می دهد:

-         اینقدِ نخند امیرخان! (امیر ناخواسته به خنده می افتد) تقویت شب جمعه ِاس، هر چند واسه بعضیا هر شب، شب جمعه اِس (عزت خانم که با نازی داخل اطاق، نزد شیفته است، صدای اعتراض اش بلند می شود: بسه ممد) چشم خانم، هر چی شما بگید. تقصیر این امیرخانه! تا منو می بینه یاد قرص کمر مییفتِد!

با بیرون آمدن خانم ها از اطاق خواب، محمدآقا ساکت شده و نازی، کاست آهنگ های شادی را که گویا خودش گلچین کرده است، داخل دستگاه پخش می گذارد. شیفته، شمع کیک را روشن می کند و بچه ها دور آن جمع می شوند. ترانه ی «بیا شمع ها رو فوت کن...» را دسته جمعی می خوانند و برای کمک به نیام کوچولو، همه با هم شمع را فوت کرده و خاموش می کنند. اولین هدیه را شیفته در دست های کودک اش قرار می دهد:

-         اینم یه بلوز شلوار خوشکل برا، یه پسر خوشگل!

-         اینم مال بابا... (آن را در کنار پای نیام قرار داده و او را می بوسد) انشاالله که... (حبیب می پرد جلو و در یک چشم به هم زدن کاغذ هدیه را پاره می کند) اِ، آخ ... (عزت خانم محکم روی دست پسرش می کوبد) نزنیدش عزت خانوم، اول تا آخر که پاره میشد (حبیب بی آنکه از رفتار و پرخاش مادر ناراحت شده با شد، با کنجکاوی به بسته ی هدیه زل زد و با دیدن کتابِ داخل نایلون «اَه» ی گفت و آن را به گوشه ی اطاق انداخت) اشکالی نداره، حبیب پسر خوبیه!

محمد آقا که از کتک خوردن فرزندش ناراحت شده است رو ترش می کند:

-         بچه س دیگه، حالا باید حتما می زدیش؟

-         وا، این بچه های تو، آروم قرار ندارن! خب، جنس اشون به تو رفته!

-         پس می خواستی به عزیز آقا ماست بند برند؟!! حیف! (دستی به وسط سر طاس اش می کشد) حیف و صد حیف! که ممد خوشگله ی خط تهران بندر، کچل شده وگرنه میرفتم سرت هفتاد تا هوو میاوردم تا بگی بس اس!

-         وا! تو و خوشگل؟ استغفرالله توبه!

شیفته می خندد و امیر به طرفداری از محمدآقا وارد گفتگو می شود:

-         منم فکر کنم ممدآقا، جوونیش خیلی خوش تیپ بوده!

-         آره واللا! من سر زن اولم(شیفته جیغ می کشد: زنِ اول؟!!) آره بابا، مگه چیه؟ نکنه فکر کردی تا عزت رو ببینم، عزب اُقلی بودم، نه بابا! یه زن داشتم مثه پری اما فقط یه عیب داشت! سر و گوشش می جنبید! هر چی کردم آدم نشد و منم طلاق اش دادم. یه چند سالی بی زن می گشتم و واسه خودم خوش بودم تا اینکه عزت رو دیدم. اونوقت دوباره خر شدم!

همه می خندند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...