کار آفرین - قسمت 37

بدون خوردن صبحانه، از خانه بیرون می زند. زیر پل چوبی که می رسد، از تاریکی هوا و خلوتی خیابان تعجب می کند، به ساعت اش نگاهی می اندازد و یکه می خورد:

-         وای... یعنی چهار و نیمه!

دودل است که برگردد یا نه! اما با خود فکر می کند:

-         شیفته خسته س، اگه برگردم بیدار میشه، بذار بخوابه!

زیر پل می ایستد و به خودش می خندد:

-          حالا کو تا یه ماشین پیدا بشه!»

که وانت باری جلوی پایش توقف می کند:

-          کاش از خدا یه چیز دیگه می خواستم!

خیلی زود به وزارتخانه می رسد. نگهبان مسلح با تعحب درب را برایش باز می کند:

-         جناب زندی، سَ لام، میگم، ساعت کار شما، دو برابر شده؟!!

-         نه داداش، فقط ساعت ما، دورش تند شده!

با نگهبان بعدی، خوش و بش کرده و از پله ها بالا می رود که از پشت سر صدای اش می زنند:

-         برادر زندی! (لحن گوینده، آشناست. برمی گردد) بفرمایید چایی!

صدا از سنگر کنار درب ورودی است. به آن سمت می رود و چهره ی خندانی را پشت سوراخ سنگر، تشخیص می دهد:

-         هی، برادر مسلم ته آبادی! کی برگشتی؟

-         یه دو سه روزی میشه، برادر!

-         دیدم که تو جبهه ها خبری نیست، نگو که تو اونجا بودی! (گونی جلوی در سنگر کنار می رود و جوانی بلند بالا بیرون می آید) حالا که برگشتی، وقتشه که حمله ها شروع بشه!

دیده بوسی آن دو طولانی و با گفتن:«زیارت قبول» و سر بسر یکدیگر گذاشتن همراه است و نگهبانان را به تماشا می کشاند. مسلم که مثل همیشه، لباس ساده ای به رنگ سرمه ای بر تن دارد، به یقه ی پیراهن امیر دست می کشد:

-         برادر رئیس! لباست که هم رنگ اونجایی یاست!...

-         آره، رنگِ خاکِ شلمچه س!

-         بله برادر! رنگ اش که بع له! آم ما!

-         اما و ...

-         برادر رییس (دکمه ی دور گردنِ پیراهن امیر را می بندد) سرت خیلی شلوغه و یه سر نمیای دیدن ما!

دکمه ی بسته شده را باز می کند:

-         حاضرم جامونو عوض کنیم! تو بمون و من میرم!

-         نه داداش، من به آزادی عادت کردم، تو بمون که انضباطت بیسته! اگه باز بیای اونجا، میخوای جارو بدی دستمون!

شخصی از داخل سنگر فریاد می کشد:

-         مسلم، چاییت سرد شد.

-         اومدم برادر(به قیافه ی پرسان امیر، می خندد) منصورِ! منشی دفتر جنگ جنابعالی! داره املت می پزه!

-         به به، حیف که کار دارم وگرنه...

-         بیا پیش ما دیگه(اخم می کند) یه ساعتت که به ما میرسه، نه؟

-         خیلی کار دارم(به طرف در سنگر می رود و گونی را کنار می زند) شامنصور بیا ببینمت! (به داخل خم شده و با منصور روبوسی می کند) برادر بی وفا! (در مقابل اصرار آن دو برای ماندن و گپ زدن مقاومت می کند) میبینید که! بسکه کار دارم، این وقت صبح اومدم... (منصور که ریش انبوهی صورتش را پوشانده است، در لباس رزمنده ها و با پای برهنه بیرون می آید) فقط یه چایی جنگی بهم بدین که ناشتام.

منصور برای ریختن چایی به داخل سنگر بر می گردد و مسلم از گذشته ها یاد می کند:

-         ... یادته که صبحا، بعدِ نماز، راه میفتادی و تا بچه ها چرتِ بعدِ نمازو بزنن، کل خط اهواز خرمشهر رو میرفتی و بر میگشتی! یه ستاد بود و کل جبهه! یادش بخیر... همونجا بود که بهت لقبِ آچار فرانسه را دادن!

بازگشت منصور که لیوانی چای و لقمه ی بزرگی نان و پنیر در دست دارد، او را به خنده می اندازد:

-         اینم عادت منصور!...

-         آره دیگه، بیچاره منصور!( این را منصور می گوید و ادامه می دهد) اون روزام، باید راه میفتادم دنبال رییس و التماس میکردم تا یه لقمه نون بخوره! (به ریش اش دست می کشد) هر کی که اونو می دید، باورش نمیشد که مسئول ستاد جنگ وزارتی ایشونه! جوون باشی و بی ریش باشی و رییس هم باشی! 

هر سه به یاد گذشته ی نه چندان دور افتادند، روزهایی که در کنار یکدیگر، ستاد پشتیبانی از رزمندگان را راه اندازی کرده بودند. امیر به یاد وظیفه ی فعلی اش افتاد «به امید دیدار» ی گفته و از آنان خداحافظی کرد. مسلم و منصور که او را می شناختند، اصراری برای ماندن اش نکردند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

عقب نشینی آنتوان از ایران در سال 36 قبل از میلاد، ما را به یاد عقب نشینی ناپلئون از روسیه در زمستان 1812 می اندازد و ما می فهمیم که ایرانیان هجده قرن زودتر از روس ها، دمار از روزگار یک مهاجم رومی در آورده اند!
ذبیح اله منصوری

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...