کار آفرین - قسمت 38

با ورود به ساختمان اصلی، خاطرات چند سال گذشته برایش زنده شد. گریه های شیفته، نخستین چیزی بود که به یاد آورد:

-         امیرجان، نمیشه نری؟... اصلا نمیخوام که بری!...اَه(مانتو در دست، کنار درب آپارتمان می نشیند) تو اون دو سالِ سربازیت، صد دفعه، مردم و زنده شدم(اشک هایش سرازیر می شود) مارش جنگ که میاد، یاد فتح خرمشهر می افتم. میدونستم که اونجایی (امیر کنارش می نشیند، سرتکان می دهد و از ورای اشک ها به او نگاه می کند) رادیو که از حمله گفت، حالم بد شد. از سر کار تا تو خونه گریه می کردم... وای، هنوزم تنم میلرزه... تو خیابون مردم بهم نیگا میکردن، انگار که دیوونه دیدن! (عاشقانه دست اش را در دست می گیرد) امیر! من ازت هیچی نمیخوام! بیا و نرو! .....

راضی کردن شیفته و اطمینان دادن به او، کار بسیار سختی بود اما سرانجام، رضایت داد و امیر با حکم معاونت جنگ وزارتخانه جنوب شد.

پشت میز کنفرانس نشست و با اشتیاق به لقمه ی نان و پنیر، گاز زد. طعم جبهه را در دهانش احساس کرد. خندید:«منصور، هر جا که باشه، چائیش هنوز مزه ی خاک خرمشهر رو میده!» خاطرات تشکیل ستاد های پشتیبانی در اهواز و خرمشهر و اندیمشک، برایش زنده شد. به پشتی صندلی تکیه زد و به یاد روزهای آغاز جنگ و دوران خدمت سربازی افتاد. سه روز از تهاجم صدام به کشور می گذشت، یعنی سوم مهر ماه 59 بود که خود را به حوزه ی نظام وظیفه ی عمومی معرفی کرد. مراجعه ی هزاران نفر داوطلب سربازی، کار حوزه را مختل کرده بود. با تصمیم ستاد کل، در رابطه با کاهش مدت آموزش، در عرض چند ساعت! برای گذراندن دوره ی آموزشی، به پادگان لشگرک اعزام شد.

فشردگی کلاس های رزمی و آموزشی، جایی برای مرخصی آخر هفته، باقی نمی گذاشت و در این میان، سربازان، بیش از مدرسین اشتیاق نشان می دادند. دوره ی 5/1 ماهه، ظرف مدت 4 هفته به پایان رسید و در اقدامی بی سابقه، تقسیم سربازان انجام شد و او با گرفتن 3 روز مرخصی، به لشگر 77 خراسان منتقل گردید.

بیشتر زمان مرخصی اش را در انتظاری طولانی، برای دیدن شیفته سپری کرد! سختگیری پدر دختر، امکان مراجعه ی مستقیم به خانه ی محبوبش را از او گرفته بود و تماس های تلفنی هم بی نتیجه بود، زیرا همیشه فرد دیگری، تلفن را بر می داشت. ده روز قبل بود که شیفته، به عنوان خواهرش، با پادگان، تماس گرفته و آنها به این وسیله توانستند برای دقایقی کوتاه صدای یکدیگر را بشنوند. در همین هنگام بود که در پاسخ سوال او، پایان دوره اش را 15 تا 20 آبان اعلام کرد اما اکنون یکم آبان بود! 

بیش از 16 ساعت، در آن سوی خیابان ایستادن و چشم انتظار بودن، هم فایده ای در بر نداشت. دومین شب مرخصی اش را می گذراند که بیاد فریده، دختر خاله ی شیفته، افتاد. چاره ای نداشت! آدرس را بلد بود. منزل آنان دو چهارراه بالاتر بود. پشت درب خانه که رسید، تازه به فکر افتاد: «اگر کس دیگه ای در را باز کنه، چی بگم؟!» این پا و آن پا می شد که پسر جوانی، هم سن و سال خودش، وارد کوچه شد و به طرف او آمد:

-         ببخشید آقا! اینجا، با کسی کار دارید؟

-         نه، چرا! بله! ... شما؟

-         من؟ خب من، بهرادم! و اینجا خونمونه!(با شک به او نگاه می کرد)

-         آه، ببخشید که نشناختم! من امیرم!(لبخند زد) خواهرم با خواهر شما، با فریده خانم، همکلاس بودند! (با بهراد دست داد) می دونین... اومدم که یه چیزی رو در مورد خواهرم بپرسم! راستش دارم میرم سر خدمت و نگران اونم! اگه ممکنه....

سر تراشیده اش جای شکی را برای بهراد باقی نگذاشت:

-         بفرمائید تو!(تعارف کرد) باشه، الان میگم بیاد دم در.

این بار، انتظارش چندان طول نکشید. فریده، دوان دوان خود را به جلوی درب رسانید اما گویی او را نشناخت، زیرا با لحن سردی گفت:«بفرمائید!»

از تاریکی فاصله گرفت و روبروی دختر، مقابل نور لامپِ سر درِ خانه ایستاد:

-         فریده، منم! امیر(دختر در حافظه اش به دنبال چهره ی او می گشت) نامزدِ شیفته!

-         اوه، وا! امیر خان شمائین؟ ببخشید! چی....

-         من دو روزه از پادگان اومدم اما نتونستم شیفته رو ببینم. اینه که اومدم تا بلکه شما....

-         یه دقه وایسا(زنگ خانه را زد)... بهراد، من میرم خونه ی دوستم و زود میام، آره! بگو فریبام بیاد و اون مانتو روسری یِ منم بیاره!

می دانست که فریده یک سال از شیفته بزرگتر و فریبا یک سال از او کوچکتر است. هر دو دختر، بسیار زیبا و خوش پوش بودند ولی  همراهی با آنان، با توجه به نوع پوشش و رفتار آزاد و مردانه ای که در بیرون از خانه داشتند، راحت نبود. در طول راه، از نگاه مردانی که به دخترها زل می زدند، آزرده شده و چندین بار قصد درگیری داشت. فریبا که گویی احساس اش را به خوبی درک کرده بود، از او خواست تا ناراحت نیاشد و فریده گفت:

-         ... بهتره ناراحت خودت باشی که فقط فردا رو وقت داری! راستی! مگه از قبل با دختر خاله قرار نداشتی؟

قصه ی کاهش دوره و مرخصی و اعزام به مشهد را تعریف کرد و افزود:

-         میدونم که از اونجا یه راس میرم جنگ و شاید نتونم تا ماهها شیفته را ببینم!

-         اوه، اوه، دردسر؟! ....ببین پسرخاله سر کوچه س! حالا چیکار کنیم؟! (این را فریده گفت)

-         من از شما جدا میشم (پشت به احسان و رو به دخترها ایستاد) و میرم اون سر کوچه، فقط زود بیاین.

-         باشه برو ...

داشت دور می شد که صدای احسان را شنید:

-         اون پسره! چیکار داش؟ چی می گفت؟

-         سرباز بود، داشت آدرس می پرسید.          

تا چهارراه بعدی رفت و با دور زدن محله، در انتهای کوچه ی خلوت ایستاد. خستگیِ از صبح سرپا بودن، پاهایش را به مور مور انداخته بود. کنار جوی آب چمباتمه زد اما سوزش کف پایش برطرف نشد. بی خیال شلوارش شد، روی زمین نشست و پاهایش را به آن سوی جوی دراز کرد و به تیر سیمانی تکیه زد. هر ثانیه به اندازه ی قرنی می گذشت! بارها و بارها ساعتش را نگاه کرد:

-          اَه! پس چرا نمیان؟

اضطراب داشت دوباره به جانش می افتاد که با شنیدن صداهای پاهایی که نزدیک می شدند، ضربان قلب اش، شدت گرفت. به سرعت اما با زحمت زیاد برخاست و به داخل کوچه نگاه کرد. تاریکی مطلق بود و هیچ چیز دیده نمی شد. سی روز از آغاز جنگ می گذشت و شب ها اکثر چراغ های روشنایی معابر و سردر خانه ها خاموش می شد. یک آن، چهره ی شیفته در نظرش آمد و لحظه ای بعد، او بود که نفس زنان، در مقابلش ایستاد....

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در قرن هفدهم، اگر کسی در اسپانیا به ابن سینا یا به قول خودشان آویسن، توهین می کرد، مجازات او اعدام بود!
استاد عشق/ ایرج حسابی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...