کار آفرین - قسمت 39

با همراهی فریده و فریبا، ساعتی را در کوچه های فرعی قدم زده و به گفتگو پرداختند. شیفته، وقتی فهمید که او به جبهه خواهد رفت و شاید ماهها یکدیگر را نبینند، سعی کرد، هراس و عذاب دوری، را به روی خود نیاورد! و با تظاهر به شادمانی گفت:

-         فردا، همشو با همیم! (می خندد) 8 صبح، میام ایستگاه منیریه!

آن شب را به راحتی خوابید و روز بعد، مثل همیشه، زودتر از موعد، سر قرار حاضر شد. شیفته نیز به موقع رسید. از خیر اتوبوس گذشتند و پیاده به راه افتادند. چهارراه سپه، خیابان آشیخ هادی، تئاتر شهر، خیابان تخت جمشید، بلوار کشاورز را صحبت کنان طی کرده و در پارک لاله به میعادگاه همیشگی رفتند. بید مجنون، تک نیمکت چوبی و آب نمای کوچک، محل دنج ملاقات آنان بود. صحبت از پادگان لشگرک، بچه های همدوره، کلاس ها و ورزش رزمیِ هر روزه، به برنامه های شیفته رسید. خبر رفتن به کلاس خیاطی و گرفتن درس آشپزی از مامان نرگس، او را بهت زده کرد:

-         چی شد؟(خندید) تو که از آشپزی بدت می اومد و خیاطی هم اُف اُف!

-         خب، هنوزم بدم میاد، اما مثل اینکه چاره ای ندارم! برا خاطر جناب عالی! مجبورم!

دفتر های آشپزی و خیاطی را از کیف اش بیرون آورد و نشان اش داد:

-         این درسای مامانه (دفتر را ورق می زند): خرید سبزی! خرید گوشت! طرز درست کردن کتلت و کوکو (به پای امیر می کوبد) نخند! سبزی های خشک کردنی!... (به خنده می افتد) نمیدونی، تو خونه، ولوله افتاده! شب اول که مامان بهشون خبر داد، همه اومده بودن برا سر و گوش آب دادن! مهری و مسعود، بر خلاف همیشه، سرشب اونجا بودن! و ابوالفضل و راضیه هم سر شام رسیدن! همشونم می خواستند کوکو سیب زمینیای ساخت شیفته رو بخورن (قهقهه می زند) اما ... اما ففلشو زیاد زده بودم و همشون سوختند...

ادامه ی گفتگوها به خاله و دخترخاله ها رسید. شیفته، داستان هایی از شیطنت های این دو تا ورپریده! تعریف کرد که باورکردنی نبود! ....

ساعت از یک گذشته بود که با پیشنهاد او، به طرف تئاتر شهر رفته و ناهار را در فروشگاه آندره صرف کردند. پس از کمی استراحت در پارک، برای خرید لباس سربازی، به مغازه های خیابان سپه سر زدند. در این گشت و گذار، علاوه بر تهیه ی لباس و کلاهِ ویژه ی نیروی زمینی، چندین کلافِ کاموای موهر نیز برای شیفته خریداری کردند.

زمان به سرعت می گذشت و پیاده روی آرام آنان که از میدان حسن آباد شروع شده بود، با عبور از خیابان های حافظ، کریمخان و نادرشاه، و رسیدن به سینمای مورد علاقه ی هر دو، یعنی شهر قصه، خاتمه یافت. فرصتی برای سینما رفتن نداشتند. ویترین سینماها را تماشا کرده و دو ساعتی به حرکت قطار مانده بود که مسیر بازگشت را در پیش گرفتند.

مسیر طولانی خیابان حافظ، این بار کوتاهتر به نظر می رسید. به چهارراه شاهپور که رسیدند، کیسه ی سربازی اش را که به یکی از مغازه های آشنا سپرده بود، تحویل گرفت و باقیمانده مسیر، تا میدان راه آهن را، کیسه بر دوش و  پیاده طی کردند. ایستگاه مرکزی مملو از مسافرینی بود که اکثر آنان یونیفورم سربازی بر تن داشتند.

با ارائه ی امریه ارتش، ظرف مدت کوتاهی بلیط را صادر کردند. بیست دقیقه زمان داشتند. پس از کلی خواهش از نگهبانان سخت گیر، بالاخره شیفته، توانست او را تا پای سکو همراهی کند. تا آخرین لحظه در کنار یکدیگر ماندند و ثانیه ای به بستن درب ها مانده بود که با اصرار شیفته تن به جدایی داد و سوار شد.

هنوز پس از گذشت سالها، لحظات تلخ این جدایی را به یاد داشت. آن شب، هنگام عبور قطار از کناره ی دشت کویر، در تنهایی و خلوت راهروی واگن، طاقت از کف داده و به سختی گریسته بود.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...