کار آفرین - قسمت 40

ورود پر سر و صدای قربانی، او را از مرور خاطراتش بازداشت. جوان مستخدم که با شتاب وارد سالن شده بود، از دیدن رئیس، نفسی به آسودگی کشید:

-         ببخشید آقا (نفس زنان به میز تکیه داد)...کلید رو که انداختم و دیدم در بازه، قلبم داشت وامیستاد! آخ، الهی شکر! فکر کردم دیشب در وامونده یا مخالفا زدن به ستاد!

-         یک کم بشین، (بلند شد) بذار برات آب قند بیارم.

با اصرار او را نشاند و به آبدارخانه رفت. وقتی که داشت برمی گشت، آقا یوسف و تعدادی از کارکنان هم رسیدند. مشاهده ی لیوان پر از آب و قند، که رئیس داشت تند و تند آن را هم می زد، پیرمرد را نگران کرد:

-         بابا! چیزی شده؟ حالت بده؟ (به لیوان اشاره کرد)

-         نه بابا یوسف. اینو برا قربانی درست کردم. (به طرف ستاد رفت)

-         واسه قربانی؟ اون مگه چشه؟!

-         هیچی بابا، هول کرده (دست روی دستگیره گذاشت) یواش! فکر کرده که دیشب درو باز گذاشته و ...

همه وارد سالن شدند. امیر در کنار قربانی نشست و لیوان آبقند را به دست او داد:

-         بخور پهلوون! (مستخدم جرعه ای نوشید) راستی با این هول کردنت اگه با دزد روبرو میشدی، چی میشد؟!

بچه ها که به دور قربانی جمع شده بودند، خندیدند اما با مشاهده ی چهره ی نگران آقا یوسف، خنده ها فروکش کرد و در این هنگام، بقیه ی نفرات ستاد، به همراه یتی که  نان های بربری تازه را، بر روی دست گرفته بود، وارد شدند. راننده غول پیکر، پس از آکاهی از موضوع، در حالی که به شدت می خندید، گفت:

-         استراحت کن، تی بالام بسر! (رو به آقا یوسف کرد) من از دست این خیار و گوجه های این (انگشت اش به سمت قربانی بود) سردیم کرده! امروزو، من صبونه رو درست میکنم! آقا که زَهرش ترسیده!

-         بفرمائید، فقط خوب دستاتو بشور که ویتامیناش نره تو غذا!

پنج دقیقه بعد، همه مشغول کار بودند. اطلاعات دستنویس پس از کنترل نهائی و با امضای رئیس، برای تایپ، به نیکو تحویل می شد. ساعتی نگذشته بود که مهین و شهنواز هم به کمک او شتافتند اما حجم کار بیش از حد تصور بود. اکنون قربانی پاسخگوی تلفن ها شده و برهمن یکسره و با سرعت کار تلکس و تلفنگرام و تایپ را همزمان انجام می داد. امیر که کلیه ی نفرات را زیر نظر داشت، از تمامی واحدها درخواست ارسال دستگاه تایپ اضافی را نمود اما هیچیک از ادارات حاضر به همکاری نبودند.

این بار هم مهدی ثانی، انباردار وزارتی، به کمکش آمد و با فرستادن دو دستگاه تایپ قدیمی، خیال او را راحت کرد. سیروس و کرامت، داوطب کار با دستگاه های مزبور گردیده و قرار شد آن دو، بخشی از اطلاعات بخش خود را شخصا آماده کنند. رسیدن دستگاه فتوکپی از تعمیرگاه، خیال افراد گروه را راحت تر کرد.

با اعلام بابا یوسف، همه ی نفرات، دور میز کنفرانس جمع شدند و در میان هیاهوی بچه ها، از صبحانه ی مخصوص یتی، که خاگینه ی کلفتی بود، پرده برداری شد.

چشیدن و مزه مزه کردن غذا، پیرمرد و خانم ها را به اعتراف واداشت:

-         خوشمزه س!

-         انگار صد ساله که آشپزه!

-         از من که بهتر درست کرده!

در میانه ی صرف صبحانه بودند که از امور اداری اطلاع دادند: مراسم تودیع چراغی و رضایتی پس از نماز ظهر و در محل نمازخانه برگزار می گردد. اعلام این خبر، امیر را به حدی ناراحت کرد که اشتهایش را به کلی از دست داد. تماس تلفنی شریف نیا و بخشداری و ورود آقای رسول زاده از شدت تاثر او کاست.

رسول زاده پس از صحبت کوتاهی که با رئیس داشت به اعضای ستاد اعلام کرد:

-         برای قدردانی از زحمات آقای چراغی و رضایتی، ما تصمیم داریم، هدایایی به این کارمندان زحمتکش، تقدیم کنیم. بنابر این هر کدام از شما که مایل است در این امر شرکت کند، وجهی را که در نظر دارد به آقا یوسف تحویل نماید تا امکان تهیه ی هدایا فراهم بشه، متشکرم!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...