کار آفرین - قسمت 44

با تکان های شیفته از خواب برمی خیزد:

-        پاشو عزیزم!

با گفتن:

-        چشم

کش و قوسی به بدنش داده و می خواهد به دنبال او از اطاق خواب خارج شود که چشمش به  رختخواب نیام می افتد. پسر کوچولو سرجایش نیست! از جا می پرد و هراسان بیرون می دود. کودک را که در آغوش شیفته می بیند، خیالش آسوده می شود. دوش به اصطلاح جنگی! او چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد. بی صدا وارد آشپزخانه شده و با موهای خیس روی صندلی می نشیند. مثل همیشه، شیفته لحظه ای کودک را از خود دور نمی کند، برایش آواز می خواند:

-         عزیز عسلم، پسرم، پسرم!...

با یکدست نیام را به سینه چسبانده و با دست دیگر تخم مرغ را شکسته و داخل املت می ریزد. راه رفتن لنگ لنگانش، زمانی که به سوی ظرفشویی می رود، کاملا مشهود است. امیر با نگرانی برمی خیزد و سلام می کند. شیفته در حالی که سعی دارد، عادی راه برود، با لبخند کودک را به او می سپارد:

-         پسر خوشگله، حالا برو بغل بابایی! تا مامان اوفِه درست کنه! عزیزم!

-         پات چیزی شده؟(روبروی او می ایستد)

-         پام؟ نه! برا چی؟ (پایش را تکان می دهد)

-         برای چی مواظب خودت نیستی! بگو چی شده؟

-         دیشب رو یادت رفت؟! همین جا، سرت روگذاشته بودی رو میز و هر چی صدات کردم، بلند نشدی! منم به زور بلندت کردم و داشتم میبردمت تو اطاق که یه دفه تکون خوردی و منو کوبیدی به در! (صدای «وای، وای!» امیر بلند می شود) یادت اومد، خوشخواب؟!

معذرت خواهی پشت سرهم امیر، او را به خنده می اندازد. همسرش را بوسیده و موهای خیس او را به هم می ریزد:

-          بازم عادت تو ترک نکردی؟ نه صورتتُ، نه موهاتُ خشک نمی کنی! ... وای اُملِتَم!

بی توجه می خواهد تاوه را از روی اجاق بردارد که امیر هشدار می دهد:

-          قاب دستمال یادت نره!

پیش از صرف صبحانه، در گوشه ی آشپزخانه، برای نیام، قلعه ای از پشتی و بالش درست می کنند و کودک را درون آن قرار می دهند. املت در حال سوختن مزه ی خوبی پیدا کرده است و این مایه ی تعجب و خنده ی هر دوی آنها می شود. خبر مسافرت صاحبخانه و خانواده اش، به آستانه، دستمایه ی خوبی برای صحبت در حین صبحانه خوردن، ایجاد می کند. سفر با اتومبیل قدیمیِ دوج آمریکایی مدل 1950، برای امیر، باور کردنی نیست!

-        دیو سفید! میتونه اینهمه راه رو بره؟ فکر کنم نهایتش تا قزوین بره! »

اما شیفته عقیده دیگری دارد:

-        اگه ببینی که ممدآقا، وسط حیاط، دل و روده ی ماشینو میریزه بیرون و دوباره جَمِش میکنه، باور می کنی! ... تازه مهندسم، کمکش می کنه!

-         مهندس؟!

-         آره! اسم علی رو گذاشتم مهندس! چون همش داره یه چیزی رو باز می کنه و یه چیزی رو می بنده!    

صدای عفت خانم، آن دو رو به کنار پنجره می کشاند:

-         شیفته جون ما داریم میریم. حواستون به خونه باشه، ممد، تلفن رو گذاشته دم راپله! ... اگه خواستین برین بیرون، حتما درو قفل کنین، شبام پشت در رو بندازین!  

-         وایسین ما بیایم پایین!

-         نه دیگه، دیر میشه، نیام رو ببوس، خداحافظ، امیر خان خداحافظ!

برای دیدن مسافرین، آشپزخانه را ترک کرده و از طریق اتاق خواب به تراس می روند. دیو سفید! با چراغ های روش در  حال بارگیری است. نازی متوجه حضور آنها شده و با سر و صدا پایین و بالا می پرد اما تشر محمدآقا او را ساکت می کند. امیر به داخل اتاق باز می گردد و با مشاهده ی ساعت دیواری که 5:05 را نشان می دهد، با عجله لباس می پوشد. شیفته به همراه او پایین می آید. امیر، ضمن سلام و احوالپرسی، درب ریلی را برای عبور اتومبیل باز می کند و قصد خداحافظی دارد که محمد آقا می گوید:

-         وایسا! ما مسیرمون از طرف دانشگاهه، میرسونیمت (درب صندوق عقب را می بندد) آخه این چه اداره ییه که تو باید این وقت صبح بری سر کار؟! (با خشونت حبیب را به داخل ماشین می اندازد) اداره س یا کله پزیه؟! ... اِ بیا دِ خانوم!

بالاخره ماشین از حیاط خارج شده و درب بسته می شود. امیر بر روی صندلی عقب و در کنار بچه ها می نشیند و عفت خانم در کنار شوهرش قرار می گیرد. حرکت که می کنند، شیفته با گفتن«سفر بخیر» آب درون کاسه ی ملامین را پشت سر آنان بر روی زمین می پاشد.

بچه ها ذوق زده هستند و با لذت به خیابان های خالی شهر نگاه می کنند. نازی، زمزمه وار می گوید:

-         کاش شما هم می اوم...!

نگاه خیره ی پدر را که در قاب آینه می بیند، وحشتزده، کلامش را نیمه تمام می گذارد. طی مسافت از خیابان گرگان تا چهارراه ولیعصر، بیش از پنج دقیقه طول نمی کشد. امیر در ضلع غربی چهارراه و جلوی درب موسسه زبان پیاده می شود. چند لحظه می ایستد و با تعجب به دیو سفید! که نرم و سبکبال در حال دور شدن است، نگاه می کند. 

راحتی درون اتومبیل دوج او را به یاد صندلی های کمر شکن! پاترول تاکسی! می اندازد. با خود حرف می زند:

-         قابل مقایسه نیستند، این یکی مال سال  1330 و اون یکی مال سال 65، یعنی 35 سال تفاوت و هنوزم، این بهتره! ... باید تفاوت صنعت امریکایی و ژاپنی رو پیدا کنم! ... جالبه، ایکاش کمی اطلاعات فنی داشتم!

وارد پیاده روی خیابان ولیعصر شد و به سمت میدان به راه افتاد. در آن سوی خیابان، کیسه های شنی جلوی بانک، خاطرات گذشته را به یادش آورد.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...