کار آفرین - قسمت 45

زیارت امام رضا(ع)، جسم خسته و روح افسرده ی او را جانی دوباره بخشید. خود را به پادگان مشهد معرفی کرد و دریافت که فردا صبح به کردستان اعزام خواهد شد. بر خلاف ظاهر آرام بیرونی در داخل دیوارهای پادگان جنب و جوش عجیبی به چشم می خورد. سربازان جدیدی از مراکز مختلف آموزشی کشور به این لشگر بزرگ که مرکز مهم نیروی پیاده ی ارتش ایران و در حقیقت نیمه ای از قلب رزمنده ی کشور محسوب می شد، اعزام شده بودند.

امیر برای کسب مجوز خروج چند ساعته، مجبور شد به نمایندگی تیپ یک مراجعه کند و اصرار او سرانجام نتیجه بخش بود. برگه ی مرخصی را دریافت و از پادگان خارج شد. مقصد وی، حرم رضوی بود. پیاده و ناآشنا با شهر، گنبد طلایی را نشانه ی خود قرار داد و به راه افتاد. برای یافتن مرکز تلفن راه دور، به این سو و آن سو چشم می انداخت و با خود فکر می کرد:

-         دستور نظامیه؟! خب باشه، من چیکار کنم؟! این امریه مال کادریاس!... من نمی دونم! من... من باید به شیفته زنگ بزنم! ... باشه، با اون که حرف زدم، چشم! یه راس میرم تو چشِ صدام! اِ، یعنی چی؟

 قدم، آهسته کرد و از پیاده روی تند، دست برداشت. زمان مرخصی اش به سرعت می گذشت. با خجالت از پیرمردی که کنار خیابان نشسته بود، سراغ باجه ی تلفن راه دور را گرفت. مرد با دیدن لباس سربازی او، لبخند زد و دست از بازی با زنبیل خالی برداشت: 

-         سربازی؟ لباست که نوئه!... اعزام شدی؟ (امیر سر تکان داد) اوهوم! خدا حفظت کنه! خدا شر صدام رو از سر جوونای این مملکت کم کنه، ببین بابا! اینجا خیابونِ ... اینورو میری تا میدون... البته راه زیاده باید با تاکسی بری! از اونجا سوار میشی...... تا مخابرات (امیر تشکر می کند) برو به سلامت! امام رضا پشت و پناهت!

توصیه ی پیرمرد را پذیرفته و سوار تاکسی می شود. بحثی که بین راننده و مسافرین درگرفته بود، همچنان ادامه دارد. یکی از سه زنی که در صندلی عقب نشسته اند، با شدت و حرارت از انقلاب و جنگ دفاع می کند:

-         اونان که حمله کردن، حالام باید جلوشون وایسیم وگرنه صدام آدمی نیست که خودش عقب بره! اون زنیکه ی انگلیسی فکر کرده..

زنی که مانتو سرمه ای پوشیده حرف او را قطع می کند:

-         بحث، بحث ایرانه! حرف این و اون که نیست، کشورمونه و واسش جونمونم میدیم

مرد راننده پوزخندی می زند:

-         خواهر، آبجی! مگه من میگم نیست؟ بابا جون! جنگه درست! دفاع از ایرانه، درست! (روی فرمان می کوبد) اما اینا که تازه یاد گرفتن سیاست یعنی چی! برا چی، هی میپرن به هم! تو این چن وقت، اینقد بین خودمون، اره دادیم و تیشه گرفتیم که این مردک فکر کرد، بعله!... بریم تو این خونه یه خورده خون آدمیزاد بندازیم بالا!!

استفاده ی بجا و تقلید درستِ مرد راننده از تبلیغ تلویزیونی حشره کش، که در زمان شاه محبوبیت زیادی داشت، همه را به خنده می اندازد.     

تاکسی، در ابتدای میدان نگه داشته و امیر پیاده می شود. در حین پرداخت کرایه، از راننده سراغ مرکز تلفن را می گیرد و او در جواب می گوید:

-          پس چرا پیاده شدی، بیا بالا یَرِه!

مسافت چندانی را نپیموده اند، که درست جلوی کیوسک های تلفن راه دور می ایستد:

-          پول خورد داری سرباز! ...بیا بقیه ی پولتو، خورد میدم که برا تلفن لازم داری

زن ها هم به کمک می آیند:

-         بیا داداش، این باجه، اکثر وختا پول خورد نداره!

جیب های امیر مملو از سکه های ریز و درشت می شود و او با خیال راحت وارد اولین کیوسک می شود.

شماره را می گیرد و با «خدا، خدا» کردن، منتظر برقراری ارتباط می ماند. از شنیدن صدای افتادن پول در قلک دستگاه، که علامت برداشتن گوشی در آن سوی خط است، خوشحال می شود اما «الو» ی حاجی او را به وحشت انداخته و فورا تلفن را قطع می کند. طبق قرار، می باید یک ربع، صبر کرده و دوباره تماس بگیرد. بر روی دیوار کوتاه و سیمانی مرکز می نشیند و گذشت ثانیه ها را می شمرد. یادش می آید که از صبح چیزی نخورده است، برمی خیزد و به سراغ بقالی کوچک سر چهارراه می رود. در جواب درخواست شیر و کیک، فروشنده با اخم می گوید:

-         شیر کجا بود؟

و کیک مدرسه ای کوچکی را روی پیشخوان قرار می دهد. امیر در گوشه ای از یخچال خالی فروشگاه، بسته های نایلونی ماست موسیر را می بیند:

-         آقا، یه دونه از اون ماستا هم بدین

از فرط گرسنگی کیک را یکجا می خورد و قبل از ترک فروشگاه نخ دور ماست را باز می کند و آن را سر می کشد. هنوز احساس گرسنگی دارد اما به شدت با هوس خرید مجدد خوردنی، مبارزه می کند:

-         پول کم دارم! از گرسنگی که نمیمیرم!

به ساعت اش نگاه می کند و با سرعت به طرف مرکز مخابراتی باز می گردد. اکثر باجه ها خالیست! «یا خدا»یی گفته و وارد کیوسک شماره 5 می شود. این بار هم حاجی گوشی را بر می دارد. زیر لب فحشی نثار پدر شیفته کرده و عصبانی از باجه بیرون می آید. یک ربع بعدی و بعدی هم بی نتیجه می گذرد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...