کار آفرین - قسمت 46

مرحله ی بعد، تماس با فریده و فریبا است و در صورت نبودن آنها، تماس با ملیحه، دختر عموی شیفته، آخرین امید او محسوب می شود. از خدا می خواهد که یکی از دختر خاله ها گوشی را بر دارد و او مجبور به حرف زدن با خاله بتول نشود. شماره را می گیرد و با شنیدن بوق آزاد منتظر می ماند اما انتظارش طولانی می شود و کسی گوشی را بر نمی دارد. تلفن را قطع کرده و در مورد درستی شماره، به تردید می افتد. تقویم جیبی بانک صادرات که دفترچه ی تلفن ش محسوب می شود را از داخل جیب پیراهنش بیرون می آورد و شماره را کنترل می کند. این بار شماره ها را با تانی و از روی دفترچه می گیرد. صدای بوق شنیده می شود ولی ظاهرا کسی در خانه نیست. با عصبانیت گوشی را بر روی دستگاه می کوبد و از کیوسک خارج می شود.

چاره ای جز تماس با ملیحه ندارد. دل را به دریا زده و با منزل عموی شیفته تماس می گیرد. در زنگ دوم پیرزنی که صدای مهربانی دارد، گوشی را برمی دارد.

-         سلام خانوم، ببخشید مزاحم شدم، میتونم با ملیحه خانم صحبت کنم.

-         سلام پسرم! بله، گوشی خدمتتون!

زن چندین بار«ملیحه» را صدا می زند و پس از دقایقی انتظار صدای «بله، بفرمائید» دختر جوانی را که تا کنون ملاقات نکرده است، می شنود:

-         ببخشید ملیحه خانوم! من... من امیر هستم! امیرِ شیفته!

-         اوه، سلام امیر جان! (می خندد) حتما نتونستی با شیفته تماس بگیری!

-         بله متاسفانه هر بار زنگ میزنم پدر شیفته گوشی روبرمیداره، می خواستم اگه زحمتی نیست، به شیفته بگین یه جوری گوشی رو برداره! من دو سه ساعتی بیشتر مرخصی ندارم، صبحم اعزام میشم کردستان... بله کردستان! ... ممنون میشم اگه زحمت بکشین...

دختر جوان از او چند دقیقه وقت می خواهد. امیر کیوسک را ترک کرده و برای رفع اضطراب ناشی از گفتگو با ملیحه، بی هدف راه می رود. به سرنوشت خودش که گویا با جنگ و وضعیت جدید کشور، گره خورده است، فکر می کند. یکماه دوری از شیفته را به سختی تحمل کرده بود و حالا داشت به مناطق جنگی اعزام می شد و طبق شایعاتی که در پادگان لشگرک شنیده بود، مرخصی سربازان واحدهای رزمی، معمولا دو یا سه ماهی یکبار صادر می شد ولی در برخی از موارد ممکن بود حتی تا شش ماه هم طول بکشد.

فکر کردن به این مدت برایش کشنده بود! شش ماه برای او زمان درازی  شمار می رفت. با نگرانی موجودی پولی را که همراه داشت، به صورت ذهنی بر عدد شش تقسیم کرد و با پیدا کردن جواب،  ناله کرد:

-          وای 6 ماه با 550 تومن پول! یعنی ماهی نود تومن! من مردم دیگه!

دقایقی بعد با خوشبینی جوانی، به خودش وعده می دهد:

-         برنامه ی پس انداز بانک عمران! خرج صفر و پس انداز صد در صد! بریم که رفتیم!

دست از فکر کردن بر می دارد و وارد کیوسک می شود. با اولین زنگ، ملیحه گوشی را برمی دارد:

-         امیر جان! با خونه ی عموم تماس گرفتم، متاسفانه شیفته رفته خونه ی دختر خاله اش، رقیه!... (سکوت امیر موجب می شود تا دلداری اش بدهد) اونا تلفن ندارن اما نگران نباش، پیداش می کنم!... راستی، رفتی حرم؟

-         گذاشته بودم بعد صحبت با شیفته برم!

-         خب برو! اطراف حرم که پر تلفنه. نیم ساعت به نیم ساعت زنگ بزن تا من برات پیداش کنم.                

ناامیدانه به حرم رضوی پناه برد. با خلوص نیت نماز و دعا خواند و از خداوند طلب یاری کرد. آرزو داشت روزی به همراه شیفته به این شهر و به این مکان مقدس بازگردد و اولین روز زندگی مشترکشان را از اینجا آغاز کنند. به یاد آموزه های پدر افتاد، اختیار اشک هایش را از دست داد و گویی فقط اوست که در این مکان حضور دارد، با قلبی عاشق و صدایی رسا شروع به خواندن زیارت نامه کرد. در پایان وآن گاه که به خود آمد، صفی طویل از زائران در پشت سرش ایستاده و با او هم نوا شده بودند. قصد داشت از حرم خارج شود که پیرمردی به نزدش آمد و با لهجه ی آذری از او خواست یکبار دیگر زیارت نامه بخواند. قبول کرد و در حالی که جمعیت بسیاری اطرافش را گرفته بودند، زیارت نامه را تکرار کرد.

سبکبار و امیدوار از حرم خارج شد. غصه ها را از یاده برده بود و چشم به آینده داشت. مرکز مخابراتی نزدیک حرم را خیلی زود و با کمی جستجو پیدا کرد. تماس با منزل عموی شیفته برقرار شد اما این بار شخص دیگری به جای ملیحه جواب داد، می خواست گوشی را بگذارد که صدای ملیحه را شنید:

-         گوشی رو بده من! وا، خب با من کار دارن! ... فضول!... سلام، چقدر دیر؟ ببخشید برادرمه، سعید... فکر کردم که باید تو حرم باشی. متاسفانه نتونستم پیداش کنم ولی عمو گفت که حتما شب میاد. (صدایش را آهسته کرد) اگه پیغامی داری بهم بگو...

-         من فردا صبح با قطار میام تهران و از اونجا یه سره میبرنمون زنجان و بعد کردستان... خب شاید مقدر نبوده باهاش حرف بزنم! ببخشید که مزاحم شما شدم... بله؟ نه! گفتن 4 صبح با اولین قطار.... باشه ممنونم، خداحافظ.

هنوز یک ساعتی فرصت داشت اما تصمیم گرفت به پادگان برگردد. مسیر بازگشت را با اتوبوس طی کرد. کیسه اش را از انبار تحویل گرفت و به نمایندگی تیپ یک بجنورد، مستقر در ستاد لشگر رفت. افسر جانشین او را به ساختمانی که جهت استقرار سربازان گردان 178 در نظر گرفته بودند، فرستاد. وارد خوابگاه شد و داشت برای انتخاب محلی مناسب و تختی راحت به این سو و آن سو نگاه می کرد که شخصی صدایش زد. برگشت و با دیدن چهره ی آشنای بابک، فریادی از شادی کشید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...