کار آفرین - قسمت 47

به خود آمد و به سمت اتومبیلی که از درون آن صدایش می زدند، نگاه کرد، همتی بود. سر تکان داد و به ساختمان بلند وزارتخانه اشاره کرد و داد زد:

-         سوار شدن نداره! شما برید

پیکان مدل 52 زوزه کشان از مقابل او گذشت و همه ی سرنشینان اتومبیل برایش دست تکان دادند. به میانه ی تقاطع رسیده بود و عبور اتومبیل حامل همکارانش به داخل پارکینگ را نظاره می کرد که نسیم خنک سحرگاهی وزیدن گرفت و سردی لذت بخشی تمام وجودش را لرزاند. خاطرات گذشته را رها کرد و به یاد کارهای ستاد افتاد. دسته ی کیف را در پنجه اش فشرد و مصمم به طرف درب ورودی وزارتخانه رفت.

نگهبانان درب اصلی که گویا آمدن او را دیده و یا زمان ورودش را حدس می زدند، بیرون از اطاقک ایستاده و از فاصله ی نسبتا دور، سلام کرده و برای عبور وی، درب را گشودند. نزدیکتر شد و پس از گفتن «خسته نباشید» علت توجه و تشکر آنان را دریافت! ظاهرا دستور روز گذشته او در مورد خرید نان اضافی برای نگهبانان، از صبح امروز اجرا شده بود و این امر واکنش محبت آمیز آنان را به دنبال داشت.

سوار آسانسور شد و با بسته شدن درب، به یاد مدیر کل اداری افتاد. می دانست وی از تائید هزینه های خرید نان برای نگهبانی خودداری خواهد کرد و او می بایست وجه آن را شخصا بپردازد. یقین داشت که او ریز هزینه ها را به زمین انداخته و سر برهمن فریاد خواهد کشید:

-        این جوونکه! فکر کرده وزارتخونه بی در و دروازه س یا اینجا مال باباشه! برو خانم برو! لیستت رو دوباره بنویس و این حاتم بخشیارم بذار خود اون زندی بده تا دک و دنده ش، خوب بشه!

از تصور آنچه روی خواهد داد، خندید و در همان حال به پشت درب ستاد رسید.

صدای جیغ مانند برهمن را شنید که با صدای بلند، خبر خواستگاری و ازدواج خانم شهنوازی را اعلام می کرد،  و به دنبال آن، هیاهوی بچه ها به گوشش خورد. کمی مکث کرد و با فروکش کردن سر و صداها، وارد سالن ستاد گردید. شهنواز برخاسته و در حال توصیف مراسم خواستگاری بود:

-         ... گفته بود که حتما شب زودتر برم خونه اما رئیس که رفت نخست وزیری(ناگهان چشمش به رئیس افتاد، رنگ از چهره اش پرید) وای! ببخشید!

با نشستن دختر، همه ی بچه ها خوردن صبحانه را فراموش کرده و سکوت کامل حکمفرما شد. امیر، به آنان ملحق شده و در کنار برهمن نشست:

-         شهنواز! (مهین با خجالت پاسخ داد:«بله رئیس!) تبریک میگم (زمزمه بچه ها و قیژ قیژ صندلی ها شنیده شد) اما... برا شما، من غریبه م؟

به جای او، نیکو جواب داد:

-         این چه حرفیه رئیس؟

-        خب اگه اینطوری نیست، تا صبحونه تموم بشه، شهنواز میتونه ادامه ی مجلس خواسگاری رو تعریف کنه! نه؟!... البته بدون سانسور!(لیوان چای را از داخل سینی برداشت) تا اونجاشو شنیدم که قرار بوده زودتر بری خونه اما به خاطر اینکه من نبودم ... حالا بقیه شو همونجوری که نشستی، بگو!

 تشویق همکاران موجب شد تا مهین جرات به خرج داده و آرام آرام شروع کند:

-         بله، خب! ... قرار بودِ اون... اونا، ساعت هشت بیان، منم که نتونستم سر موقع برم خونه (امیر با خنده گفت: «اینجاش تقصیر منه!») نه رئیس! ...مامان بعدِ اینکه اون بیچاره ها رو تا ده شب نگه می داره و می بینه خبری از من نشد! مجبور میشه راستش رو بگه و منتظر بوده که خونواده ی کمال! وای! اسمشو گفتم! (مژگان دست می زند:«داماد اسمش کماله!» و همه می خندند) آره...اِ، نیکو جون نخند دیگه! (خودش می خندد) مامان فکر میکرده الانه که خونواده ی خواستگار با اوقات تلخی پاشن و برن اما مادر دام...اِ، مادر اون!(نیکو و مژگان و حمید و بابا یوسف، یکصدا داد می زنند:«مادر کمال!») خب آره، مادر کمال! (با اشاره ی انگشت همکارانش را تهدید می کند) میگه: «حالا که عروس نیومده و منم پا درد دارم، همینجا وامیسم تا بیاد (همه دست می زنند) آره بعد به دخترش میگه: «مهتاب پاشو کمک کن یه چیزی بیار که از گشنگی مردم!» بابام که اینو میبینه، می خواد بره سر خیابون و سفارش کباب بده! که حاج خانم یعنی... (همه با هم داد می زنند:«مادر کمال!») آره بابا، مادر کمال نمیذاره و مادرم هر چی میتونسته جور میکنه: سر گنجشگی ظهر و استانبولی شب قبل و کتلت و سیب زمینی سرخ کرده و کدو بادمجون فریزری و خلاصه شام رو سر هم میکنه! (می خندد و زیر چشمی به رئیس نگاه می کند) دیشب که من رسیدم خونه، اونا سفره انداخته بودن و داشتن غذا می خوردن! بخند نیکو بخند!... (دستی یه بازویش می کشد) مامان دیشب تموم تنمو کبود کرد! اِنقدر بیشگون گرفت که دادم در اومد...

-         خب وقت تمومه! خانم شهنواز مبارک باشع!

-         رئیس! بدترین جاش مونده! (همه ی بچه ها که در حال برخاستن بودند، درجا خشکشان زد) قراره که کمال امروز بیاد اداره!

این را گفت و لیوانی آب خنک برای خودش ریخت و یک نفس آن را سر کشید. امیر نگاهی با آقا یوسف رد و بدل کرد و گفت:

تشریف بیارند، خوشحال میشیم... بابا یوسف، قربانی رو بفرست شیرینی بخره و آماده باشین تا آقا داماد بیاد! (روبه بچه ها کرد) ...همکاران محترم،(لبخندی بر لب آورد) خواهرتون داره عروس میشه! خواهشا یه امروزو دیگه؛ مهین، مهین نکنید! (خنده ی بلند مژگان به دیگران هم سرایت کرد).... هیس! .... بفرمائید سر کار که دیر شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...