کار آفرین - قسمت 48

نشستن امیر در پشت میز کار به منزله ی خاتمه ی گفتگوها بود. نتیجه چندین روز کار طاقت فرسا امروز و فردا مشخص می شد و همه ی پرسنل سعی داشتند بهترین و کاملترین کتابچه را ارائه کنند. رئیس، نیکو و شهنواز را در مقابل خود نشانده و اطلاعات مربوط به سازمان هواپیمایی کشوری و فرودگاهها نخستین موردی بود که مورد بررسی قرار داد. تک تک جداول و برنامه ها را بار دیگر کنترل کرد. مصطفی که مسئولیت جمع آوری اطلاعات این بخش را به عهده داشت، فرصت نشستن نداشت زیرا می بایست مستند هر عدد و نوشته را ارائه دهد و دائم در رفت و آمد بین میز خود و میز کنفرانس بزرگ بود.

امروز خودکار قرمز رئیس بیش از روزهای دیگر مشغول غلط گیری و حذف نوشته ها بود. هر جمله و هر جدول و هر صفحه پس از اصلاح نهایی، در اختیار خانم ها قرار می گرفت و آن دو وظیفه داشتند به بهترین نحو، آن را تایپ و آماده نمایند.

چند دقیقه به ساعت 7 صبح مانده بود که تقه ای به درب خورد و با «بفرمائید»نیکو، خانم «سیده زهرا خیامی» وارد شد. ورود خانمی که به عنوان بهترین کارمند قسمت ماشین نویسی وزارتخانه شناخته می شد، موجب شادی بچه ها گردید. استقبال رئیس و تشکر وی از خانم خیامی، سخنان شیرین او را به دنبال داشت:

-         جناب زندی، اگر خیامی امروز کاری میتونه انجام بده، بخاطر راهنمایی و همکاری سالهای قبل با شماست. هر چی بلدم و هر چی هستم، از شما یاد گرفتم! می دونم که سالها بعد این بچه ها هم با خوبی از این روزها یاد می کنند!

اکثر پرسنل، غیر از مژگان، دور خانم خیامی که همه ی وزارتخانه او را «سیده» صدا می زدند، جمع شده و از دیدنش اظهار خوشحالی می کردند. نیکو، مژگان را صدا زده و با گرفتن دستش او را معرفی کرد. تعریف سیده از زیبایی دختر جوان، متلک سعید را به دنبال داشت:

-         سیده! اون همینجوریشم عزیز دردونه ی بابا یوسفه! شما که اینو گفتین، دیگه از فردا جواب سلام مارو هم نمیده!

خنده و شوخی بچه ها با تذکر رئیس، قطع شد:

-         مثل اینکه میخواین امشبو اینجا بمونین، باشه!

در یک آن، دور و بر سیده خالی شد و همزمان فرد دیگری وارد ستاد گردید. شلوار جین، بلوز آستین کوتاه، زنجیر و مدال گنده و موهای بلند و فر خورده ی تازه وارد به همراه کیف برزنتی که از شانه اش آویزان بود، سبب حیرت کارمندها شد. امیر،  مرد را به سیده و نیکو معرفی کرد:

-          آقای علی ملکی! طراح انتشارات آفتاب شرقی

خانم های دیگر را هم صدا زده و علت حضور خانم خیامی و آقای ملکی را کمک برای بهتر شدن کارها عنوان کرد.

-         ... زمان زیادی نداریم. بچه ها کمک کنید تا کمدها را در یک ردیف بچینیم تا محل نشستن سیده کاملا استتار بشه! ضمنا ایشون الان در مرخصی هستند و اینجا نیستن!

سوال ناگهانی مژگان که گویی تا کنون فردی را با هیبت و سر و وضع ملکی ندیده است، همه را تکان داد:«رئیس! اگه حراست ایشونو با این لباس ببینه که هممون اخراجیم!» لب گزیدن شهنواز و مشت پر کردن نیکو و اخم سیده، فایده ای نداشت. دختر جوان همچنان به بلوز و زنجیر و مدال آویزان مرد، خیره مانده بود.

-         خانم، من ارباب رجوع محسوب میشم و جزو پرسنل وزارت خونه نیستم که بترسم! برا همینم حراست چیکاره س؟! من دلم می خواد اینجوری لباس بپوشم!

رئیس ادامه داد:«بله ایشان ارباب رجوع هستن اما شمام درست گفتین! (رو به امیر کرد) علی جان چاره ای نیست! اگه نمیخوای این خانم که تازه پنج روزه استخدام شده، بیکار بشه! یه چیزی بپوش!»

چند لحظه سکوت برقرار شد و پس از آن علی زیپ کیف اش را باز کرد و کاپشن نازکی را بیرون کشید:«این از این!» و زنجیرش را هم داخل لباسش انداخت:

-          اینم از این!

کاپشن را پوشید و چرخی زد و روبروی امیر ایستاد:

-         خوب شد رئیس! حالا بگو دیگه باید چیکار کنم که این خانم اخراج نشه؟!

-         هیچی! ... فقط لطف کن و در مورد صفحه آرایی و تایپ و طراحی کتابچه، به ما کمک کن (به ساعت ش نگاه کرد) خیلی وقت هدر دادیم (دست هایش را به شدت به هم کوفت) تا الان یک ساعتی عقبیم! بجنبین!

صفحات بازبینی شده، در اختیار طراح هیپی! قرار گرفت و این بار او بود که با انواع و اقسام مداد و خودکار و ماژیک، کاغذها را خط خطی می کرد. سرعت دست های علی و خطوط زیبایی که طراحی می کرد، اعجاب خانم ها را برانگیخته بود. امیر تذکر داد:

-          خانم ها برای تایپ منتظرن، اول صفحات داخلی رو آماده کن!

سه طرح مختلف زده شد و رئیس نظر خانم ها را برای انتخاب یکی از آنها پرسید. سیده و نیکو و مژگان، طرح شماره دو را پسندیدند و شهنواز و علی، طرح شماره ی یک را مناسب تشخیص دادند. با نظر رئیس، تصمیم بر استفاده از طرح شماره دو گرفته شد.  امیر در حالی که به میز دیگر نقل مکان می کرد، گفت:

-         علی جان، من خیلی کار دارم، تو هم نیم ساعت بیشتر وقت نداری! (ساعت اش را نشان داد) الان کارمندا میان،زودباش...من صندلی خودمو میبرم.. راستی در حین کارم، نحوه ی طراحی را برای بچه ها شرح بده!  میخوام اوناهم یه چیزی یاد بگیرن!

-         چشم، امر دیگه ای ندارین؟!(غر زد) هم کار کن! هم آموزش بده! اونم تو نیم ساعت... اصلا تو همه کارات ضرب العجله اییه! ...خوب باشه، خوشگل باشه، صدای مرضیه رم داشته باشه بد نیست! نه!

خنده ی مژگان با اخم علی روبرو شد و او ضمن گفتن: «نخندید!» کار بر روی صفحه اصلی را آغاز کرد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...