کار آفرین - قسمت 49

در امر آموزش، اشتیاق خانم ها بیش از استاد بود! و تعداد سوالات مجالی برای نفس گرفتن به او نمی داد. امیر به تنهایی سرگرم کنترل بخش مربوط به هواپیمایی بود و در مورد کوچکترین جزئیات، مصطفی را سوال پیچ کرده و ماخذ هر یک از اعداد و ارقام را از او مطالبه می نمود.

چای لیوانی بابا یوسف، بر روی میزها ماند و به علت کار زیاد بچه ها، دست نخورده به آبدارخانه برگردانده شد. قربانی تازه نظافت را تمام کرده بود که رئیس او را صدا زد:

-         این برگ درخواست 5 بسته کاغذ آ4، سریع میری از انبار تحویل میگیری و برمیگردی، بجنب!

مستخدم خنده رو«چشم»ی گفت و بیرون رفت. رئیس با صدای بلند تذکر داد:

-         در آخرین چک، نوار کاغذی ماشین حساب ها را ضمیمه کنید!

قربانی بزودی برگشت، یک بسته کاغذی را که همراه داشت روی میز گذاشت:

-         گفتن فقط دو تا بسته بیشتر نداریم! این یه دونه رو هم بزور دادن!

برخاستن ناگهانی و نگاه تیره ی رئیس او را ترساند و باعث شد مقداری عقب برود ولی وقتی که شنید:

-         اشکالی نداره، یه فکری می کنم!

با خیالی آسوده به سر کارش بازگشت. طرح نهایی صفحات میانی آماده شد و پس از تائید رئیس، علی  شخصا برای گرفتن کپی دقیق به پای دستگاه فتوکپی رفت.

کار خانم ها تازه شروع شده بود. سیده و مژگان با دو دستگاه تایپ در پشت کمدها مستقر شدند و میز شهنواز راه ورود اشخاص را به آن قسمت از سالن مسدود کرد. چند برگ از کاغذهای طراحی شده به سیده سپرده شد و صدای شروع به کار همزمان سه دستگاه، برای دقایقی تمرکز بقیه را به هم ریخت. علی با تنظیم دستگاه کپی، وظیفه ی آماده کردن کاغذها را به قربانی  سپرد و خود به تنهایی به کار تهیه ی طرح رو و پشت جلد گزارش پرداخت.

گزارشات بخش های مختلف، به تدریج بر روی میز چیده می شد. کار سرعت گرفته بود و مثل همیشه، با افزایش پرونده ها، تای آستین های امیر، نیز بالاتر می رفت. او صندلی گردان خود را به کناری گذاشته و به صورت ایستاده کارها را انجام می داد. سر قربانی غر زد:

-           روی میز هیچی نذار، لیوانا رو بردار

و داد زد:

-           کشتیرانی!... 5 دقیقه ی دیگه!

امروز خبری از میان وعده ی غذایی نبود، در عوض، روی میز هر نفر، 4 بسته بیسکوئیت شامل: پتی بور، مادر، ویفر و کام گذاشته بودند. بچه ها دریافتند که فرصت دور هم نشستن را نیز ندارند. امیر، مانند همیشه همزمان با بررسی پرونده ها حواسش به بقیه نیز بود. شوخی حیدر و مصطفی راجع به بیسکوئیت مادر و مشورت سیروس با نیکو در مورد تشکیل پرونده ی مادر برای هر بخش را شنید. در حالی که آخرین صفحه ی اطلاعات فرودگاهی را پاراف می کرد، گفت:

-         پیشنهاد خوبیه، پرونده ی مادرم، مثل بیسکوئیت مادر! خوبه! انجامش بدین!

خنده ی ریز نیکو و «ایول، ایول» سیروس را شنید و لبخند زد. پرونده ی هواپیمایی را بست و آن را به دست مصطفی داد:«کارت خوب بود، برگه های تایپ شده را از مژگان بگیر و اونا رو تک به تک کنترل کن... (لحظه ای چشمانش را بست) زیر هر کدومم پاراف کن!... خسته نباشی... (به او نگاه کرد) ضمناً... پرونده ی مادر یادت نره!» غر زدن بابا یوسف را همه شنیدند:

-         ای بابا! هر چی خوبه، مال مادراس! بیسکوئیت مادر! پرونده ی مادر! روز مادر! اما نوبت باباها که میشه، فقط فحشش میدن:«ای پدر سوخته!» ...

امیر، می دانست که پیرمرد سعی دارد، با گفتن این گونه حرف ها، فضای سنگین و پر فشار ستاد را عوض کند. ادامه ی حرف های او را نشنید، زیرا فکرش به دنبال تهیه ی کاغذ می گشت و مدام در ذهنش«کاغذ، کاغذ، کاغذ!» تکرار می شد. زمان جنگ بود و کاغذ حکم کیمیا را داشت و شاید ناچار به خرید کاغذ، از بازار سیاه می گردید. به کرامت، اشاره کرد تا روبرویش بنشیند:

-         شروع کن!

در حال مرور اولین برگ پرونده بود که صدای تقه ی درب ستاد را شنید. سر بلند کرد و با دیدن خانم جهانبخش، اخم هایش درهم رفت:

-         بفرمائید خانم!   

-         ببخشید آقای زندی! جناب مدیر کل فرمودند:«ماشین تایپ دفتر مخصوص، عجالتاً مورد نیازه( با دقت به اطراف نگاه می کرد) اگر لطف بف...

-         شما بفرمائید، ... تا چند دقیقه ی دیگه، دستگاه رو می فرستم دفتر جناب وزیر!

زن، «چشم» ی گفته و لبخند زنان از سالن خارج شد. امیر، با عذر خواهی از کرامت، پرونده را بست و به فکر فرو رفت. می دانست که تا ساعتی دیگر، مجبور به عودت دادن تمام دستگاه های جدید خواهد شد و این به معنی کار با ماشین های از رده خارج و درب و داغون و عقب افتادن کارها، می باشد. سالن در سکوت فرو رفت، گویی همه ی بچه ها موضوع را دریافته بودند اما با شنیدن صدای سیده:«بجنبید! تا دستگاهاتون رو نبردن، تایپ کنید! زود!» خیالش راحت شد. باید برای این موضوع، چاره ای پیدا می کرد. ناگهان به یاد مرکز ماشین های اداری افتاد و به دنبال آن چهره ی گیوی و آل آقا، نمایندگان وزارت بازرگانی را به خاطر آورد. با کمی جستجو شماره های آن دو را پیدا کرد و تلفنچی وزارت بازرگانی، خیلی زود، ارتباط را برقرار نمود:

-         جناب آل آقا، سلام... آه ببخشید! خوب هستید جناب گیوی؟! نوذری هستم از وزار...(می خندد) شناختید؟ ...عذر میخوام که مصدع اوقات .... نه، نه!... یه مشکلی دارم که گفتم با شما یا جناب آل آقا، .... جدی؟ پیش شمان؟! سلام برسونید... غرض! ... واللا! ... ما برای کار واحدمون، دو تا مشکل داریم... اولیش چند تا دستگاه ماشین تایپ جدیده(به سرعت اضافه می کند) فقط برای دو روز! ... بله... و دومی ش هم، چند تا بسته کاغذه! ... پنج تا آ4! ... نه، نه! ...هر دوتاشم امانی! ...

گوشی را گذاشت و از میز دور شد. با قدم های بلند دور سالن گردید و زیر نگاه نگران پرسنل، به سرجایش برگشت:

-         قربانی... زود چایی رو بده و برو پایین، دم در اصلی! ... 5 تا بسته کاغذ و 4 تا دستگاه تایپ رو، از وزارت بازرگانی میارن. تحویل بگیر و رسید بده! زودباش.

در یک آن، همه ی بچه ها، حتی علی! از جایشان بلند شده و رئیس را تشویق کردند. جیغ شادمانه ی خانم ها با فریاد «هورا» و دست زدن بچه ها، او را به خنده انداخت.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در ادوار قدیم یعنی در دوره ی هخامنشیان، ایرانیان از شمشیر راست و دارای دو لبه ی برنده استفاده می کردند و شمشیر منحنی، تیغ اقوام سامی بوده است.
شاه جنگ ایرانیان در چالداران

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...