کار آفرین - قسمت 51

درب پشت سرش بسته می شود. لحظه ای مکث کرده و گوش می دهد، بر خلاف همیشه، صدای بحث و گفتگو، از داخل اتاق شنیده نمی شود. قدم آهسته، از راهروی سه متری ورودی، می گذرد. وارد اتاق می شود، سلام می کند و همانجا می ایستد. غیر از وزیر هیچکس در آنجا نیست. مردی که عنوان بزرگ دولتیِ وزارت را دارد، سخت سرگرم نوشتن است و بدون سر بلند کردن، جواب سلام او را می دهد. منتظر می ماند و فرصت آن را دارد تا به تدریج، آرامش خود را به دست آورد. به موهای سپید و قامت درهم فشرده ی رئیس اش خیره می شود.

با خود فکر می کند:

-         چقدر کوچولو شده! ... انگار توی این دو سه سال، قدِ بیستد سال، پیر شده! ... وقتی اومد، موهاش یه دست مشکی بود! و شق و رق راه می رفت اما حالا کو موی مشکی؟!... لاغر شده و مثه پیرمردا، یه کمی یم دولا شده...

خاطره ی چند سال پیش را به یاد می آورد: زمانی که جلسه ی معارفه ی وزیر فعلی برگزار شد و برای اولین بار، او را دید. مرد میانسالی که شایعه ها می گفتند: استاد دانشگاه است و با خواهش و تمنا، شغل وزارت را قبول کرده و رغبتی به این کار ندارد. کت و شلوار فاستونیِ خوش دوخت، مو و ریش مرتب و عینک باریک اش، در تضاد کامل با سر و وضعِ مهمانان دعوت شده به مراسم و تمامی مدیرانِ کلِ زیر مجموعه اش، قرار داشت. امیر، از یادآوری این مقایسه، لبخند بر لب آورده بود که صدای گرم وزیر را شنید:

-         زندی! بشین

و با دست به نزدیکترین صندلی، اشاره کرد. 

نشست و برای اجتناب از نگاه کردن به دست نوشته های پراکنده ی روی میز، صندلی اش را، آهسته، کمی عقب کشید. صدای خفیف کشیدن صندلی، تمرکز وزیر را به هم ریخت، سر بلند کرد و به امیر نگاه کرد. لبخندی زد و عینک اش را برداشت. با کف دست صورتش را مالید و آن گاه با چشم های روشنش به او خیره شد:

-          می دونم خیلی کار داری، اما یه کم صبر کن! ... بذار متن استعفانامه را تموم کنم!

«نه!»ی بلند امیر، واکنش غیر ارادی او، به شنیدن این سخنان بود. وزیر که احساس او را درک می کرد، خودکارش را بر روی میز رها کرد و «آه» سنگینی کشید:

-         پسرم! ... می دونی، برای ما معلما، هیچی جای کلاس درس را نمی گیره (دستش را ستونِ چانه کرد) یه کلاس، یه مدرسه، یه دانشگاه...(تلفن زنگ می زند) آه، ما عادت کردیم به نظم و ترتیب، عادت داریم به برنامه ... ببخشید!

زنگ تلفن قطع نمی شود و به ناچار گوشی را بر می دارد:«بله آقای نادری... خط چند؟ ... متشکرم (دکمه ی روی تلفن را فشار می دهد) سلام... بله... امروز صبح... ببینید، در این مورد باید طبق برنامه عمل بشه، (تُن صدایش بالا می رود) دهها جلسه برگزار شده، کارشناسای سازمان و وزارت و نخست وزیری، این برنامه را آماده کردند، حالا شما می فرمائید: اولویت با شماست؟! نه خیر آقا! ... مرجع، طبق قانون، شخص نخست وزیر هستند و گزارش من هم تلفنی به ایشان داده شده... (صدایش اوج می گیرد) خیر آقا، خیر! ... من فقط مصوبه را قبول دارم!... حتما آقا! ...

در منتهای عصبانیت، گوشی تلفن را با شدت فرو می آورد ولی در آخرین لحظه از کوبیدن بر روی دستگاه منصرف می شود. دو طرف آن را در دست گرفته و به آرامی بر روی تلفن می گذارد. «فایده نداره ... می دونم... فایده نداره! (به گوشه ی اتاق زل می زند)  قرار نظم و ترتیب ندارند! ... (به امیر نگاه می کند) تا حالا من رو اینجوری ندیده بودی، نه؟! (لبخند می زند) شنیدم این چند روز خیلی تحت فشار بودی! می دونم: نفراتی رو که لازم داشتی، ندادند و باهات همکاری نکردند! خبر ماشینای تایپ رو هم دارم اما هر بار که خواستم مداخله کنم، خودت، زودتر، مشکل رو حل کردی، امروزم که دوستای وزارت بازرگانی ت، سنگ تموم گذاشتند، کاغذ و ماشین تایپ و جلسه ی همفکری و ... (می خندد) وضعیتمون  شبیه همه! نه؟

امیر، با دو احساس متضاد: اولی، ناراحت از شنیدن خبر استعفا و دومی، شادمان از توجه و اطلاع ایشان، از سختی های کار ستاد و کارشکنی سایرین، لبخند زد و با لحنی صادقانه گفت:

-         ممنونم! اما ببخشید قربان، پس چرا میخواین استعفا بدین؟ من... من، هر موقع که تو کارام خسته میشدم، یاد شما می افتادم (دستپاچه شد و سر به زیر انداخت) یاد جلسه های پنج و شیش صبح و کار کردن تا نصفه های شب! هر بارم که میگن، شما استعفا دادین... حال....

-         منم ازت متشکرم پسرم! اما مگه نمیدونی ما معلما، خیلی احساساتی هستیم! احساساتیای عاشق نظم و ترتیب! (لبخند می زند) خودمونم، مثلِ شاگردامونیم!... بله، این اولین استعفام نیست (به کاغذ های روی میز چشم می دوزد) شمارش از دستم در رفته! ...تحملم کمه! ...  

ورود پر سر و صدای سراجی، ادامه ی گفتگو را غیر ممکن ساخت.

-          حاجی بریم؟ امروز پنج شنبه س و زیارت اهل قبور واجب!»

با دیدن امیر، می خندد:

-         جناب زندی! ها، ها، ها! حاجی، حیف که کار ستاد تموم نشده و گرنه امیر خان رو هم با خودمون می بردیم نخست وزیری!... (اهسته امیر را مخاطب قرار می دهد) نوبت تو هم میشه... ها...بعدا می فهمی!

وزیر، تلفنی امیر حسینی را احضار می کند:

-          حکما، حاضره؟!

و منشی مخصوص، پوشه در دست، به فوریت داخل می شود:

امیر حسینی، روز شنبه، ساعت پنج، کلیه ی کارکنان در سالن اجتماعات حاضر باشند (پوشه را گرفته و پس از امضای کاغذها، آن را به وی باز می گرداند) سراجی، همه ی مدیران بدون استثناء حاضر باشند (رو به امیر) خواسته بودی، پرسنل ات مورد تشویق قرار بگیرند، باشه، فردا منتظرت نتیجه ی کارت هستم اما این کار، برای شخص امیر رضا زندی، کار بزرگی نبوده و نیست، پس .... می تونین برین!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

ستاره های فلک را شمردن آسان نیست حساب داغ دل ما که می تواند کرد
صائب تبریزی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...