کار آفرین - قسمت 52

امیر حسینی با تعجب و سراجی، با چهره ی بی تفاوت، متوجه امیر هستند. سخنان وزیر، مایه ی دلگرمی نیست و نشانی از تشویق ندارد. امیر در حال خروج، مدیر کل امور اداری و پناهی و مهرآور را می بیند که در آن سوی درب، ظاهرا در انتظار اجازه ی ورود هستند اما لبخند آنان، گویای شنیدن سخنان وزیر می باشد.

دفتر وزیر را ترک کرده و به ستاد باز می گردد. بچه ها، سرگرم کار هستند و نیکو، صفحات آماده ی بخش «هواپیمایی و فرودگاهی» را در اختیار او قرار می دهد. با مرور چند باره، متوجه اشتباه در پی نوشت لاتین اصطلاحات فرودگاهی می شود. خوشبختانه تنها مورد اصلاحی همین یک مورد است که بلافاصله برطرف می شود. با پایان کار این بخش، مصطفی  به کمک سیروس فرستاده می شود و گزارش، جهت تکثیر، در اختیار مهین قرار می گیرد.       

بازبینی گزارش «کشتیرانی و اسکله ها و بنادر» با کمک نیکو و کرامت، سرعت می گیرد. قربانی، سینی به دست وارد می شود و درب نیمه باز می ماند. به دنبال او، جوانی بلند قامت، با کاپشن شلوار کرم رنگِ کتان و کفش های کتانی، بی صدا، قدم به داخل ستاد می گذارد. بابا یوسف که دستیار شهنوازی شده و کنار دستگاه فتوکپی ایستاده، مرد جوان را می بیند. کار را رها کرده و می خواهد به سمت او برود که کبیریان و شریف نیا، معاونت های جنگ و اجرائی به همراه تعدادی دیگر، وارد می شوند.

پیرمرد، جوان مزبور را جزو پرسنل جدید و تازه استخدام شده، تصور می کند و بازدید کنندگان نیز وی را از جمله ی کارکنان ستاد می پندارند. ورود همزمان معاونین وزارتخانه، موجب توقف کارها می شود. بچه ها دست از کار کشیده و دقایقی سرگرم پاسخگویی به مدیران عالیرتبه ی وزارتی می شوند. بر خلاف بازدید روزهای گذشته، این بار، کمتر در مورد کارها سوال می شود و بیشتر، پرسنل ستاد هستند که مورد توجه قرار دارند.

در زمان کوتاه بازدید، امیر، با خوشروئی تک تک پرسنل را معرفی و مسئولیت و وظیفه ی هر کدام را بیان می کند. حضور شریف نیا که بالاترین سمت وزارتی، پس از مقام عالی وزارت و قائم مقام وی را بر عهده داشت، موجب شده بود تا بچه ها با نگرانی و دستپاچگی، به سوالات وی پاسخ دهند.

هنوز بازدید کنندگان، کاملا از سالن خارج نشده بودند که برهمن و شهنوازی و عباس نژاد، برای در جریان قرار دادن سیده، به پشت کمدها رفتند. در این هنگام، امیر، نگاه خیره ی جوان کتانی پوش، به خانم ها را دید. خود را به کنار وی رسانید و بازویش را گرفت. چند کلامی به آهستگی بین آنان رد و بدل شد و همگام با یکدیگر، برای بدرقه مهمانان، بیرون رفتند.

خیلی زود، هر دوی آنها بازگشتند. امیر، مودبانه، تعارف کرد و جوان را، در آن سوی میز،  روبروی خودش نشانید. بابا یوسف را صدا  زد:«بابا ... شیرینی!» و سپس کارمندانش را برای تشکیل جلسه، فرا خواند:«بچه ها، جلسه!» آقایان، زودتر صندلی ها را اشغال کردند و خانم ها نیز، صحبت کنان، از پناهگاه! خارج و به آنها ملحق شدند. مهین که بیش از سایر خانم ها با سیده گرم گرفته بود، می خواست در انتهای میز و کنار او بنشیند که صدای رئیس را شنید:

-         خانم شهنوازی، لطفا اینجا (با دست صندلیِ خالیِ روبرو را نشان داد) بفرمائید!

همه ساکت شدند. مژگان، بلافاصله جای او را اشغال کرد و مهین با دلخوری به سمتی که رئیس اشاره کرده بود، رفت. ناراجت بود و با خودش فکر می کرد:

-        رئیس! آخ، رئیس! چه موقع کار یاد دادنه؟! تازه داشتم از سیده، چیز یاد می گرفتم! اینم ...

که صدای آشنایی، او را به خود آورد:

-        بفرمائید مه... خانم شهنوازی

برای چند لحظه، شخصی را که در مقابلش ایستاده و صندلی را برای نشستن او بیرون کشیده بود، نشناخت اما ناگهان او را به یاد آورد:

-         وای آقا کمال!

خیلی زود نگاهش را از مرد جوان دزدید و سربه زیر، روبروی او ایستاد. لرزش خوشایندی سراپایش را فرا گرفته بود. می دانست که همه، به او چشم دوخته اند. «چیکار کنم، چیکار کنم!» مدام در مغزش تکرار می شد که نیکو به کمکش آمد و آن دو را کنار هم نشاند. «مهین جون، مهین جون»های مژگان و قهقهه های قربانی، با شروع صحبت رئیس، قطع شد.

-         آقای اینانلو! ببخشید که در موقعیت مناسبی نیستیم و به دلیل کارهای سنگین ستاد، مجبور شدیم شب گذشته، خانم شهنوازی را نگه داریم... از طرف من از خانواده ی محترم عذرخواهی کنید. ایشون همکار ارزشمندی برای ما هستن... (بابا یوسف، دیس شیرینی در دست، منتظر پایان سخنان رئیس است) بابا یوسف، بفرمائید...اول عروس و داماد (مکث می کند) متشکرم... (قربانی، نگاه تند رئیس را می بیند و به کار توزیع چای سرعت می دهد) ... من وظیفه خودم، میدونم که برای عذرخواهی، خدمت پدر و مادر خانم شهنوازی و جنابعالی برسم و رسما پوزش بخوام، اما شرمنده ام که به خاطر کاری که در دست داریم، شاید نتونم در دو سه روز آینده، این کار را انجام بدم...بهرحال، از شنیدن این خبر، همه ی ماها خوشحال شدیم، از طرف خودم و همه ی همکاران، به هر دوی شما تبریک میگم و امیدوارم خوشبخت بشین!

لهجه ی تهرانی کمال، با گفتن:

-          ممنون رئیس!

آشکار می شود و او که به نظر، هم سن و سال امیر می رسد، ادامه می دهد:

-         راستییَتِش، دیشب با خودم کلنجار میرفتم که این چه اداره ایه؟ مگه میشه تا نصفه شب کار کرد؟ اما امروز، پاک شرمنده شدم! شرمنده ی شما و علی الخصوص... مهین خانوم! یه ساعت پیش که اومدم تو، دمِ آسانسور، خانما داشتن پشت سرت، غیبت میکردن... یکی میگف: آقا زندی سخ گیره و یکی دیگه هم میگف: پوس میک کنه (بچه ها می خندند) اما اون خانم چاقه جوابشونُ داد و گف: کار میخواین یاد بگیرین، فقط آقا زندی!... شرمندتم رئیس! ... واقِعِش، من تو بازارم. کارمم، بزازیه، پیش عمو حسنم، صبح میرم، تا پنج و شیش. دیشب که وخ نشد با مهین خانوم حرف بزنم! گفتم همه چی رو امروز، بهش میگم. راستییتش، از دیشب تا همین حالا، با خودم کلنجار میرفتم که شاید از من خوشش نمیاد! شاید، از کاسب و شاگرد پادو، خوشش نمیاد... نمیدونم واللا...

مهین که منظور کمال را دریافته بود، با اعتماد به نفس بالایی گفت:

-         آقا کمال! می دونی که اینجوری نیست! (به او نگاه می کند) نه؟!

خنده ی کمال، «مبارک باشه»ی بابا یوسف و کف زدن بچه ها را به دنبال دارد. پیرمرد، صورت داماد را می بوسد و تبریک می گوید. سر و صدای مژگان بیشتر از بقیه است. امیر، میز را ترک کرده و برای دقایقی آنها را به حال خود می گذارد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...