کار آفرین - قسمت 53

زمان به سرعت می گذرد و وقت تنگ است. زیر لب با خود زمزمه می کند:

«چاره ای نیست»

و به میز نزدیک می شود. دست به پشتی صندلی اش گذاشته و نگاهی به بچه ها می اندازد:

-      وقت تمومه! (رو به کمال) ببخشید آقای اینانلو، ما فرصت کمی داریم... (رو به مهین) خانم شهنواز، شما میتونین امروز رو برین مرخصی! (سیده و مژگان، زودتر از بقیه به بر می خیزند) علی آقا، اسم خانم خیامی را حتما، در جزو همکاران ذکر کنید...

مهین عجولانه و ناراضی، رفتن به مرخصی را قبول نمی کند:«اینهمه کار سر دوستامه، اونوقت من برم مرخصی؟! نه رئیس، من می مونم (سر به زیر، به طرف کمال می چرخد)  ببخشید آقا کمال، ولی یه هفته س که بچه ها شب و روز دارن کار می کنن، من نمیتونم اونا رو تنها بزارم، ببخشید» نیکو و مژگان و سیروس، سعی دارند او را به رفتن ترغیب کنند:

-         نگران نباش، من کاراتو انجام میدم

-         مهین جون، با نامزدت برو! ما که هستیم!

-         خانم شهنوازی، تشریف ببرین، خیالتون راحت باشه.

اما مهین، «نه» ی محکمی گفته و با قیافه ای مصمم، به طرف دستگاه فتوکپی می رود. کمال، زیر لب عذرخواهی کرده و با کمی این پا و آن پا، او را دنبال می کند. در حالی که همه با نگرانی مراقب حرکات آن دو هستند. گفته ی رئیس آنان را از فکر وخیال بیرون می آورد:

-         بفرمائید سر کارتون.

-          ببخشید رئیس، می خواستم...

-         بله خب، فکر کنم حالا نوبت شماست، خانم خیامی، بفرمائید.

-         رئیس! حق من نیست که ...

-         چرا وقتی معاونین اومده بودن، بیرون نیومدین؟ اونا باید بدونن که شما، کمک کردین...(دستش را بالا می برد) اعتراض رده! وقت نداریم، زود باشین (دست هایش را به هم می کوبد) زود، زود! ... قربانی، ترتیب میزو بده! ...نیکو، کرامت، مدارک کشتیرانی...

با بلند شدن فریاد«زود، زود» رئیس، مهین، آستین کاپشن کمال را چسبیده و او را که راضی به ترک آنجا نیست، به دنبال خود کشیده و از سالن بیرون می برد اما چند لحظه ی بعد، با چهره ی خندان باز می گردد و با خوشحالی مشغول کار می شود. پنج دقیقه ای از شروع مجدد کار نگذشته است که از دفتر سراجی تماس گرفته و امیر را احضار می کنند. او که نگران از دست رفتن زمان می باشد، با شتاب بیرون می رود و در این هنگام است که تلفن زنگ می زند و نیکو گوشی را بر می دارد:

-         سلام، بله... وصل کنید... سلام، بفرمائید..شما؟...(ناگهان از روی صندلی بلند می شود) اوه، ببخشید خانوم، من نیکو برهمن هستم، منشی جناب زندی....(لبخند می زند) عذر میخوام که نشناختمتون!... همین الان رفتن دفتر قائم مقام وزیر... بله، چشم... اگه پیغامی هست؟.... حتما، چشم، خوشحال شدم، خداحافظ.

«شیفته خانوم بودن؟» این را بابا یوسف می پرسد و به دنبال تایید نیکو که با تکان سر انجام می شود، صدای سیده از پشت کمد به گوش می رسد:«کاش میگفتی، من باهاشون حرف می زدم!» و سپس سیل سوالات است که در مورد خانواده ی رئیس، مطرح می شود. بابا یوسف که گویا از سکوت بدش می آید، کنار صندلی علی ایستاده و سینی خالی را به زیر بغل می گیرد:

-         یکی، یکی! براتون میگم... اولا علی آقا و خانم خیامی کاملا خانم زندی را میشناسن. دوم، شیفته خانومم کارمندن و مثه شماهان، البته با مدرک فوق لیسانس! سوما، یه پسرِ گل دارن که ایشالا خدا محافظش باشه، اسمش «نیام»ه! بس شد...

هنوز جمله ی«آره بابا، بسه!»ی مصطفی، کاملا ادا نشده که رئیس وارد می شود. نیکو، او را در جریان تلفن زدن همسرش قرار می دهد:«... گفتند که میرن خونه ی خواهرشون» امیر نگاهی به ساعتش انداخته و بلافاصله گوشی تلفن را برداشته و شماره می گیرد:

-         سلام، اِاااِ، خونه ی مردم، چرا تو گوشی رو برداشتی؟...(می خندد) خواهر زن مثل هایده ی من چطوره؟... اوهوم!.... نیام چیکار میکنه؟... شب بمونید؟ چرا؟... باز شنیدی من کار دارم و رفتی پیش فک و فامیلات؟! .....آره جدی خیلی کار دارم... راستی به فکر کادوی عروسی باش(می خندد و به مهین نگاه می کند) عروسیه یکی از همکارامه، خانوم مهین شهنوازی!(مهین خحالت کشیده و خودش را پشت دستگاه قایم می کند) آره، از همکارای سابقم، فقط سیده است و بابا یوسف! و البته علی آقا خوشنویس! ... آره اونم اینجاس... چشم، سلام می رسونند... باشه، خداحافظ عزیزم.

گوشی را که می گذارد، ناله ی بابا یوسف بلند می شود:

-          باز از اون شباس که تا صبح کار کنی، نه؟!

و امیر با خنده، آستین هایش را بالا می زند:

-           بله بابا، تا خود صبح! خیالم راحت شد که وقت کم نمیارم! قربانی... یه چایی داغ!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...