کار آفرین - قسمت 54

لیوان چای را در حال دیدن آخرین کارهای علی، از داخل سینی برداشته و سپس سایر میزها را مورد بازدید چند ثانیه ای قرار می دهد. چای می نوشد و با کارکنانش خوش و بش می کند. نیکو و کرامت را زیاد منتظر نمی گذارد، آخرین جرعه را سر می کشد و در مقابل آن دو می ایستد:

«حاضرین؟ بسم الله!»

صندلی اش را کناری گذاشته و بر روی میز پوشیده از مدارک خم می شود:

«مدارک رو به ترتیب تحویل بدین! اول عنوان بندی»

برگه را از دست کرامت گرفته و به سرعت می خواند. روان نویس قرمز رنگش، بر روی صفحه ی کاغذ می دود و به تندی تغییرات مورد نظرش را مشخص می کند: فواصل خطوط، ترکیب بندی، سطرهای تایپی، تغییر خطوط خوشنویسی شده از نستعلیق به نسخ، جابجایی سطرها و... هنوز نیکو و کرامت خواندنِ پی نوشت های صفحه ی اول را تمام نکرده اند که «صفحه ی بعد» گفتن های مکرر رئیس، آنان را ناگزیر از برخاستن می کند.            

کنترل اعداد و ارقام، مقابله ی صفحات تایپی با دست نوشته ها، اصلاح مجدد پیش نویس ها، ترسیم نمودار های ستونی و جداول آماری، مراجعه ی مجدد به منابع برای اطمینان از صحت اعداد و .... به صورت پشت سر هم انجام می گیرد. چهره ی عرق کرده ی کرامت، آن گاه که جداول طراحی شده اش مورد قبول قرار نمی گیرد، دیدنی است. او خسته و درمانده، «آه» بلند ی کشیده و بر روی صندلی می افتد، اما فرصت ناله کردن را هم نمی یابد زیرا بلافاصله دستور بعدی صادر می شود:       

-         چند تا کاغذ کالک، به تعداد جدول ها، رو بچسبون رو میز و خط کش و گونیا رو هم بیار... (رو به نیکو) قلم های راپید رو آماده کن!

رفت و آمد نیکو برای اجرای دستورات رئیس و رساندن برگه ها به قسمت تایپ، که بی شباهت به دویدن نیست و تحرکی که در حول میز کنفرانس، مشاهده می شود، بچه ها را سراسیمه نموده و ناگزیر به بازبینی چند باره ی مطالب و دستنوشته ها می نماید. تسلط رئیس در طراحی جداول، موجب تحسین کرامت می شود و در این هنگام است که قربانی خبر حاضر شدن ناهار را می دهد. امیر، بدون سر بلند کردن، خطوط کمرنگ آخرین جدول را رسم می کند:

-         چند لحظه صبر کنید(خط کش فلزی را از جلوی دست ش دور می کند) الان این میز رو لازم دارم! ...یه چند دقیقه ی دیگه!

غرغر علی را می شنود:

-         آخ که معده م سوراخ شد!... وای! کاشکی که رفته بودم خونه ها! 

سر چرخانده و لبخند زنان او را نگاه می کند:

-         علی آقا، چشم! بزن رو ذخیره ی کوهانت! دو سه خط بیشتر نمونده!

و خط کش را تنظیم می کند. پچ پچ، بابا یوسف و مژگان، دارد تمرکزش را به هم می زند. دندان هایش را به هم فشرده و یکی از خطوط باقیمانده را رسم می کند. نیکو، که رخ به رخ او بر روی کاغذ کالک خم شده، عصبانیت رئیس را درک کرده، با شتاب به طرف آن دو رفته و با اشاره ای تهدید آمیز، ساکتشان می کند.

امیر، خط کش و قلم را روی میز می گذارد:

-         تموم شد، چسب ها رو بکن! زود باش که الان بعضی ها سوختشون ته میکشه!

دست هایش را به طرفین باز کرده و انگشتانش را باز و بسته می کند:

-         بابا یوسف، فکر کنم ناهار امروز، حاضریه، نه؟ (می خندد) شما و قربانی که دائم اینجایین! پس غذا...

-         نه آقا! اتفاقا امروز بهترین ناهار رو درست کردیم!

در حال خروج، در آستانه ی درب می ایستد:

-          بوش که همه ی ساختمون رو ورداشته(بو می کشد) به به! عجب بویی!... بیا دیگه قربانی!

و او که تمیز کردن میز بزرگ را تمام کرده است، می خندد:

-         آشپزش، آشپزه! آقا

و به دنبال پیرمرد سالن را ترک می کند.

چند دقیقه ی بعد، در مقابل دیدگان حیرت زده ی بچه ها، بابا یوسف و قربانی با دو سینی پلو، وارد می شوند. بوی مطبوع برنج ایرانی، همه را به دور میز می کشاند. هر کدام حرفی می زنند:

-         مثل اینکه حاج نوری اینجاس!

-         نه بابا! حاج نوری که فقط برنج تایلندی می پزه!

-         شاید از بیرون گرفتن!

-         از بوش دارم ضعف می کنم!

-         برنج شماله! آخ جوون!

علی، زودتر از بقیه، بشقابش را پر می کند، منتظر خورشت نمی ماند و شروع به خوردن می کند. مژگان متلک می پراند:

-         آقای قربانی، خورشتُ برسون که برنجو تموم کردن!

و با آوردن ظرف های خورشت قیمه بادمجان، سیده، رئیس را که پشت میز مژگان نشسته و سرگرم کنترل صفحات تایپ شده است، صدا می زند:

-         آقا بفرمائید! همه منتظر شمان

امیر، خواندن برگه را تمام کرده و بلند می شود:

-         منتظر سر آشپزم که با ته دیگ، تشریف آوردند...(رو به سمت درب) بفرمائید، خوش آمدید!

با شنیدن این حرف، سرها به طرف درب ورودی می چرخد و ناگهان جیغ مژگان، در سالن می پیچد:

-         مامان! بابا!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...