کار آفرین - قسمت 57

آخرین کلماتش را بابا یوسف، در حال وارد شدن، می شنود:

-         سیده راست میگه! پاشین که رئیس گفت:کمدها رو بردارید!

در یک چشم به هم زدن، مخفی گاه خانم ها از بین می رود. خانم ها هنوز در حال مرتب کردن وسایل هستند که رئیس وارد می شود. نیکو را صدا زده و بسته ای را به او می دهد:

-         چسب زخمه! خیلی نازکه و برای محافظت ناخن ها، خوبه! بده به خانم ها، استفاده کنند.

صدای اعتراض علی، بلند می شود:

-         خب، یه دستکش نازکم برا من میگرفتی، تموم دستم سیاه شده!

بجای مژگان، مهین جواب می دهد:

-         وای، چقدر نازک نارنجی تشریف دارین!

خنده ی خانم ها، با شنیدن دستور رئیس، خاموش می شود:

-       ساعت 9 شب، یتی برای بردن خانم ها میاد. نیکو، حواست باشه، نه و پنج دقیقه باید پایین باشین. آقایان هم ساعت 12 شب مرخصند! حسین احمد، راس 12 میاد

آستین ها را که بالا می زند، همه ساکت شده و به کار می پردازند. رساندن اوراقِ تصحیح شده، از میز بزرگ به قسمت تایپ و برگرداندن صفحه های آماده، برای تائید نهایی را، بابایوسف به عهده می گیرد. قربانی، مشغول نظافت راهرو اصلی می شود. کار به تدریج سرعت می گیرد. ساعتی نگذشته است که رئیس، کرامت را فرا می خواند:

-          بابا یوسف از پا افتاد. شما کارش رو انجام بدین

پیرمرد به آبدارخانه می رود. شب فرا رسیده است اما هیچکس توجهی به تاریکی هوا ندارد. چند دقیقه بعد، نیکو، مورد تشویق قرار می گیرد:

-          خانم برهمن، متشکرم،آفرین!

و پس از دوبار تکرار شدن این عمل، سیده برای مهین و مژگان توضیح می دهد:

-          کار تایپ هر کی که خوب باشه، رئیس او رو تشویق می کنه! مثلا: این صفحه رو که می بینه، اگه کار منو بپسنده، برای اینکه بدونه کار کیه، زیر سطر آخر رو نگاه می کنه. اونجا که من اسم خودم رو نوشتم. «10خ» این رو که دید. می فهمه کار خیامیه! و اونوقت، وسط ده بیست تا تایپیست، فقط از من اسم میبره!

آتش رقابتی ناگفته و ناخواسته، بین خانم ها روشن می شود. کار ماشین نویسی سرعت می گیرد و غلط های نوشتاری به حداقل می رسد. نیکو، دو بار دیگر مورد تحسین قرار می گیرد. پس از گذشت نیم ساعت، تلاش مژگان به ثمر می رسد و رئیس با گفتن:

-           خانم عباس نژاد، آفرین

جیغ او را در می آورد. چند دقیقه بعد، مهین نیز تشویق می شود. عدم تشویق سیده و نام نبردن از او، این گمان را برای بچه ها، به وجود می آورد که گویا، رئیس، حضور وی را از یاد برده است. کنترل گزارش راه آهن، منجر به بازنویسی صفحات زیادی می گردد. این کار تا نزدیک شام، ادامه می یابد. غذای سبکی که آبدارخانه تدارک دیده، شامل: املت با نان لواش است. بجای میز بزرگ، ظرف های شام را روی میز کار علی، می چینند.

-         آقا، شام حاضره (این را قربانی می گوید)

-         شما بفرمائید! ... نقطه ی حساس گزارشه! و ول کردنش یعنی یه ساعت کار اضافی!... تو برو شامتو بخور.

سعید، خود را به نشنیدن می زند اما «گفتم برو!»ی رئیس، او را وادار به اطاعت می کند. خسته و خیس عرق، می نشیند و در جواب «خسته نباشید» سیروس، لبخند کم رمقی می زند:

-         تازه فهمیدم دوی ماراتن چه قدر سخته! ولی واسه اون (با سر، رئیس را نشان می دهد) انگار که تازه، اول و شروع کاره!

همه ی بچه ها، حتی بابایوسف، بی میل، غذا می خورند و  در حین صرف شام، نگاه هایشان به میز بزرگ دوخته شده است. گفتگوی آرامی بین آنها جریان دارد.

-         راس میگفتی سیده جون! هر چی کارا جلو میره، سرعت اونم بیشتر میشه!

-         یعنی اینقدر جاه طلبه که از جون خودشم مایه میذاره؟

-         جاه طلب چیه؟ اون هر کاری رو که بهش بدن، سعی میکنه، خوب و عالی انجامش بده!

-         آره آقا مصطفی! علی آقا راس میگه... خیلی وقتا که اداره تعطیل میشه و سرش خلوته، میاد کمک ما و شروع میکنه به تِی زدن! تِی زدنشم، از ما بهتره!

-         یه کاری میکنه که هیچکس نتونه ازش ایراد بگیره.

-         پوف! میشه یه روزم، ما مثل اون بشیم؟

-         شدی حیدر خان! ها، ها، ها... تو الانم مثل اون شدی!

سیده، در گفتگوها شرکت نمی کند. زودتر از بقیه غذایش را تمام کرده و با درست کردن چند لقمه ی املت، از سر میز بر می خیزد. به طرف میز بزرگ می رود. رئیس، پشت به او، بر روی میز خم شده و با دقت اعداد جدول «طرح های مهم آتی از 1415- 1365» را کنترل می کند. پیش دستی را جلو برده و درست مقابل صورت او نگه می دارد:«این دو سه تا لقمه رو بخورین!» سر بلند کرده و لبخند می زند:

-         باشه، ولی تو هم این عددا رو جمع بزن، ببین درسته!          

سیده، می نشیند و ماشین حساب نواری را زیر انگشتانش قرار می دهد:«همه ی اینا رو؟»

-         بله خانم!(لقمه در دهان، صفحه ی بعدی را مطالعه می کند) پیازش زیاده...سطر و ستون، همه رو چک کن!   

نیکو به نزد آن دو می آید:

-         چیزی لازم ندارین؟

-        نه خانم، ... (صفحه ی کاغذ رو به طرف نیکو دراز می کند) سطر سوم، ستون چهار، غلطه!...(لقمه در گلویش گیر می کند) نیک ...آب!..(نیکو می دود و با لیوان آب برمی گردد)...آه(آب را می نوشد)الهی!...سطر سوم، ستون چهار، یه صفر اضافه داره! اصلاحش کن... سعید سر به هوا! می کشمت! 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...