کار آفرین - قسمت 58

مهین و مژگان که به جمع آن ها اضافه شده اند، می خندند. رئیس آخرین لقمه را می خورد:

-          خانما! تموم شد؟خب، برین سر کارتون...اِ، هی تو کار من سرک می کشند، بیکارید؟ (لحن شوخ او، آنها را می خنداند. قربانی را صدا می زند)... این سفره ی روزنامه نشونت رو، زودتر جمع کن و گرنه این آقایون، میخوان تا فردا شب، همینجوری، اضافه کاری کنند!

بر خلاف پیش بینی بچه ها، کار بررسی گزارش راه آهن، به درازا می کشد. راس ساعت نه، خانم ها آماده ی رفتن هستند. رئیس، بابا یوسف را با آنان همراه می کند:

-       ... برو پایین و به یتی بگو: حتما باید خانم ها رو، تک به تک، برسونه دم خونه شون، یعنی وامیسه تا اونا برن تو خونه و بعد، راه میفته... همگی خسته نباشید. متشکرم!

نیکو اصرار دارد که بماند:

-         من به پدرم گفتم. مشکلی برا موندن ندارم. اجازه بدین...

-         نه، امروز، همتون خیلی خسته شدین. برین خونه ...یادتون نره که روی ناخناتونم، موم بذارین. فردا صبح می بینمتون.

پرونده ی خسته کننده ی این بخش، بالاخره، ساعت 10:35 دقیقه، به پایان می رسد. سعید، ناتوان و از پا افتاده، به گوشه ی سالن رفته و روی صندلی ها دراز می کشد. چشم هایش را می بندد و به حرف های رئیس فکر می کند:

-         متشکرم آقا سعید. کارت بهتر از اونی بود که فکر می کردم! همکار خوبی هستی!

نیم خیز شده و ناخودآگاه به میز بزرگ خیره می شود. سیروس، در حال ارائه ی اولین صفحه های گزارش است. به رئیس زل می زند:

-         هیکلی یم نداره! اما ... عجب آدمیه ها! خب، بگیر یه خورده بشین...

می خواهد دوباره دراز بکشد ولی برعکس، برمی خیزد:

-         پا به پاش، کار می کنم تا منو خوب بشناسه! برم سراغ پرونده ی مادر!

نگرانی سیروس، خیلی زود، به امیدواری تبدیل می شود. ایرادهای 15 برگِ ابتدایی، اندک بوده و نیاز به بازنویسی ندارد. قربانی، آخرین دور چای را، با چشم هایی نیمه باز، توزیع می کند. بابایوسف پیدایش نیست. علی، سراغ او را می گیرد. مستخدمِ چاق، نمی تواند جلوی خمیازه اش را بگیرد:

-        تووو آبدارررخونه، خوابش برده!

رئیس می خندد:

-         پیرمرد لجباز! گفتم نمیخواد بمونی، به حرف نرفت!... قربانی

-         بله آقا

-         سماور رو پر آب کن و قبل از رفتن، چای تازه دم کن... شیرای گاز رو هم ببندد و در تموم اتاقا رم، قفل کن! یادت نره، تا اینا رو انجام بدی، وقت رفتنه!

سعید، کار بایگانی کردن مدارک ش را تازه، تمام کرده است که از نگهبانی زنگ می زنند. راننده (حسین احمد) یک ساعت زودتر آمده است. بابایوسف، قربانی، علی، کرامت و مصطفی،  روانه ی خانه هایشان می شوند. کار با نفرات بجا مانده، ادامه می یابد.

خنده ی ناگهانی رئیس، سکوت ستاد را می شکند:«چی نوشتی، هان؟ ... بزرگ جاده های اتوبانی و شاهراه... (حمید، قهقهه می زند) ... دوباره بخون!» حیدر و سعید، برای آگاهی از موضوع، جلو می آیند. سیروس، زورکی می خندد. بچه ها دستاویزی برای شوخی پیدا کرده اند و چند ثانیه ای سر به سر او می گذارند. پرسش رئیس، خنده ها را به شرمندگی تبدیل می کند:

-         کدوم یکیتون تایپ بلده؟ (سیروس: من!) نه، تو رو که می دونم! بقیه؟... (به تک تک بچه ها نگاه می کند) هیچکدوم؟...باریکللا! کدومتون بلده با تلکس کار کنه؟ (سیروس: من!) تو نه! بقیه!...خوبه! پس لطفا، زیادی نخندین.. اگه می بینید که من خندیدم، برای دست انداختن آقای همتی نبود، بلکه خود جمله خنده دار بود! ... یادتون باشه: به همکاران ارشد خودتون، چه ارشد از لحاظ پست و چه از لحاظ سنی، احترام بذارید!

و سپس سالن را ترک می کند. بهت ناشی از سرزنش شدن، هر سه ی آنها را، میخکوب کرده است. سیروس با بزرگواری، سعی دارد همکارانش را از این حال و هوا بیرون بیاورد اما موفق نمی شود. رئیس با سینی چای برمی گردد:

-         بفرمائید! (به چهره ی اخموی حمید نگاه می کند) یه چند دقیقه ی دیگه باید برین خونه. بشینین.

استکان های چای را جلوی آنها می گذارد.

-         آخر شبه و محض احتیاط، بجای لیوان، استکان آوردم (لبخند می زند)...چاییتون رو بخورین و به حرفام خوب گوش بدین... من تقریبا هم سن و سال شماهام، با یکی دو سال، بالا پائین! قصد نصیحت و پند و اندرزم ندارم. اما خودمم یه روزی همین حرفی رو که به شما زدم، از آقای اصلانی، مدیر کل سابق وزارتخونه مون شنیدم! (بچه ها، ناباورانه، سر بلند می کنند) بله، منم اون روز، مثل حالای شما، دلم می خواست داد و فریاد راه بندازم اما یه ساعت بعدش، فکر که کردم، دیدم حق با آقای اصلانیه!... چاییتون سرد شد!

پس از نوشیدن چای، نگاهی به ساعتش کرد:

-         یه ربع به دوازدس، می تونین تشریف ببرید

بچه ها که از سالن بیرون می رفتند، سیروس، پا سست کرد و وقتی با رئیس تنها شد، پرسید:

-         ببخشید، یه سوال دارم... واقعا این اتفاق برای شما افتاده که رئیستون، شما رو سرزنش کنه؟

-         نه، اصلا!

ادامه دارد...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...