کار آفرین - قسمت 59

نگهبان خواب آلودِ وزارتخانه، غرغرکنان پرده ی سنگر سیمانی را کنار زد:

-        سر خر آوردی؟

در حالی که به دنبال لنگه ی دم پائی اش می گشت، فحشی نثار لنگه ی گمشده، کرد:

-        گُُه! معلوم نیست، کدوم گوری افتاده؟

قید پوشیدن دم پائی را زد و با پاهای برهنه به سمت درب بزرگ رفت.

-         اِ، اَه! اومدم دیگه!

درب کوچک را نیمه باز کرد و از دیدن نیکو یکه خورد:

-         اِ، مگه ساعت چنده؟

به ساعت مچی اش نگاه کرد:

-         پنج و ربع!

حیرت زده، سراپای دختر را ورانداز کرد. نیکو، به مردی که همراهش بود، گفت:

-         شما برین بابا!»

آن گاه، از نگهبان پرسید:

-         آقای زندی اومدن؟

-        اِ، اون مگه جائی یم داره که بره؟! (از جلوی درب کنار رفت) بفرمائید... این رئیس شما، خونه و زن و بچه ام داره؟! (می خندد) فکر نکنم!

نیکو، بار دیگر از پدرش خداحافظی کرد و در حالی که به طرف پله ها می رفت، خطاب به نگهبان گفت:

-          در رو نبندین، الان بقیه ی بچه هام میان!

-         چشم خانم! امر دیگه ای باشه! (با عصبانیت به دور شدن او نگاه کرد و فریاد کشید) آره دیگه، جمعه، معممه م که ندارین؟!!

خواب از سرش پریده بود. رو به آقای برهمن پرسید:

-          دختر خانومتونه؟

منتظر جواب نشد و ادامه داد:

-          خداحفظش کنه!...با خوب کسی کار میکنه! آقا زندی، تو این مدیرای ما، از همه بهتره! کارش از وزیرم، بهتره! ...

تعارف کرد:

-          بیاین تو!

و بر عکس حرفش، درب را باز گذاشت و بیرون آمد:

-         راستی کوپن جدید برنج چنده؟ (سرش را تکان داد) از شب تا صب، اینجا، رو پاییم، بعدشم که باید بریم تو صف جنس و کوپُن....

انگار آدم خوبی را برای شنیدن حرف هایش پیدا کرده باشد، به گفتن درد دل هایش ادامه داد.

تمام لامپ های ستاد روشن بود. نیکو، آهسته وارد شد و درب را بست. هیچکس در سالن نبود. زیر لب زمزمه کرد:

-         حتما خسته شده و رفته خونه!

دور میزها گشت و به همه جا، حتی اتاق بغلی، سرک کشید:

-         نیستش! اما نگهبان که...

ناگهان چشمش به تابلو اعلانات افتاد. با عجله یادداشت ماژیکی را از روی تابلو کند و خواند:

-       خانم برهمن، گزارش راهها، آماده تایپ است. برای خانم خیامی، 33برگ و برای بقیه، تعدادی را مشخص کردم. لطفا، به محض رسیدن پرسنل، کار را شروع کنید... زندی

بهت زده به سمت میز بزرگ رفت:

-         اوه، یعنی همشو انجام داده؟!

کاغذها به چند قسمت تقسیم شده و روی هر کدام، یادداشتی شامل نام ماشین نویس قرار داشت.  

سهم خودش را پیدا کرد:

-         وای، این همه!

ناخودآگاه روی میز خم شد و به قسمتی که مربوط به سایر خانم ها بود، نگاه کرد. مقایسه ی سریعی انجام داد و به سمت میزش دوید. دستگاه را تنظیم کرد و آماده ی تایپ شد. به سبک رئیس آستین هایش را بالا کشید و با صدای بلندی گفت:

-        می بینی رئیس! می بینی!

و تق تق دستگاه را درآورد.

به خط سوم از برگ دوم رسیده بود که صدای باز شدن در را شنید. بدون سر بلند کردن «سلام» کرد و گفت:

-        رئیس نیست. یادداشت های روی میز رو بخون و مال خودت رو پیدا کن...فقط سریع!

-        سلام برهمن! زود اومدی

صدا را شناخت و از جا پرید. رئیس روبرویش ایستاده بود و داشت با حوله ی کوچکی، موهای خیس اش را خشک می کرد. نیکو، دستپاچه شد:

-         ببخشید، فکر کردم رفتین خونه!

-         خونه؟ مگه کارامون تموم شده؟! (لبخند زد) متشکرم که زود آمدید! (حوله را روی پشتی صندلی اش انداخت) به کارتون برسید. من میرم چایی درست کنم!  

-         چرا شما؟! من میرم!

اشاره ی آمرانه ی رئیس، کافی بود تا بدون چون و چرا، بنشیند. یک ربع بعد، گروه مردها و به فاصله ی دو سه دقیقه، خانم ها، وارد شدند. آگاهی از پیشرفت کار، همه را خوشحال کرد. سیروس، شادتر از بقیه، دست هایش را بالا برد:

-         بچه ها، امروز... پفک نمکی، مهمون من!

سر و صدا و شوخی بالا گرفت. نیکو که برای چند لحظه، دست از تایپ کردن کشیده بود، با مشاهده ی آماده شدن سیده، به سر کارش بازگشت. و در همان حال، به خانم ها تذکر داد:

-         خانم عباس نژاد! خانم شهنواز! ... بفرمائید سرکارتون!

لحن خشن او، بچه ها را متعجب کرد. مژگان می خواست، حرفی بزند که مهین جلوی او را گرفت. هر دو مشغول کار شدند و آقایان هم از آنان پیروی کردند. عصبانیت مژگان، از تذکر نیکو، موجب شد تا حرکات عصبی از خود بروز دهد. با سر و صدا، صندلی و وسایل روی میزش را جابجا کرد. برگه های گزارش را به روی میزش کوبید و شدت این عمل، باعث پخش و پلا شدن، تمام صفحات گردید. نفس زنان، دست هایش را روی میز گذاشت و به کاغذها خیره شد. نیکو، بدون هیچ حرفی، به جمع آوری برگه ها پرداخت و سیده و مهین، به کمکش آمدند. تازه از جمع آوری کاغذها فارغ شده بودند که رئیس وارد شد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...