کار آفرین - قسمت 60

جلوی در ایستاد و با دقت به تک تک کارمندانش نگاه کرد. پس از مکث کوتاهی، دوباره از ستاد خارج شد. دیدن چهره ی درهم مژگان و روگرداندن نیکو، کافی بود، تا دریابد بین آن دو تنشی بوجود آمده است. از دخالت در روابط بین کارمندانش بیزار بود. داخل آبدارخانه شد و روی صندلی بابا یوسف، نشست. شب گذشته به پیرمرد گفته بود که امروز را استراحت کند و اکنون جای خالی اش را کاملا احساس می کرد. برای خودش چای ریخت. مانند پراندن مگس، افکار بیهوده را از خود راند و تمام ذهنش را درگیر کار کرد. چشم هایش را بست و به مرور ذهنی و ورق به ورق، گزارش پرداخت. از نتیجه، احساس رضایت نمی کرد.    

آن قدر در خود فرو رفته بود که متوجه ورود قربانی نشد. مستخدم تپلی، از دیدن قیافه ی مات زده ی رئیس، جا خورد. عقب رفت و دوباره برگشت. نان بربری ها، روی دستش سنگینی می کرد. چاره ای نداشت، اما دلش سوخت. می دانست که رئیس جوانش، تمام شب گذشته را بیدار مانده است. با خود فکر کرد:«حتما خیلی خسته شده و از زور خواب، اینجوری، خوابش برده!»مثل همه ی همکارانش، دل خوشی از دست مدیران وزارت خانه نداشت اما این یکی، با همه فرق می کرد. مستخدم ها برای کار کردن با او، سر و دست می شکستند و همیشه سر نظافت واحد «زندی» دعوا و رقابت بود. مردد، در آستانه ی در ایستاده بود که رئیس تکان خورد. استکان چای را برداشت و جرعه ای از آن را نوشید:

-         چرا وایسادی، قربانی؟ من مزاحمتم؟

-         نه آقا، این چه حرفیه! (نان ها را روی میز گذاشت) بذارین براتون، چای تازه، دم کنم.

-         تازه دمه! بریز ببر برا بچه ها...همشون اومدن!

بریدن نان ها را رها کرد. استکان ها را شمرد، پر کرد و داخل سینی گذاشت. از آبدارخانه که بیرون می رفت، حواسش به رئیس بود. با خودش فکر کرد:

-          استکان خالی تو دستش مونده، انگار که دوباره خوابش برده؟!

بچه ها از دیدن او و سینی پر از چای، خوشحال شدند. به طرف خانم ها می رفت که حیدر، با صدایی شبیه فریاد، گفت:

-           بیار این ور!

برگشت و با عصبانیت به او خیره شد:

-          چته؟ صبر کن.. (به راهش ادامه داد) خجالت نمیکشن! رئیس، از خستگی با چشمای باز خوابیده! اونوقت(سر تکان داد و استکان چای را مقابل مهین گذاشت) اینا...

سیده با نگرانی پرسید:

-         چی شده، قربانی؟

-         هیچی سیده خانوم، هیچی... (سینی را روی میز گذاشت و بی حوصله در مقابل اوایستاد) رئیس تو آبدارخونه نشسته! یعنی... خوابیده!

-         تو آبدارخونه؟! (این را مژگان پرسید)

-         آره، وقتی که اومدم، خواب بود! (بچه ها دور او جمع شدند) ولی از سر و صدای من بیدار شد. گفت چایی تازه دمه و دوباره خوابید. البته گفت: واسه بچه ها چایی ببر و بعدش خوابید!

مهین با نگرانی از روی صندلی بلند شد:«حالش خوب بود؟» و نیکو، زمزمه کرد:

-         اما صبح که دوش گرفته بود و سرحال نشون می داد!

قربانی به هر دوی آنها جواب داد:

-         استکان تو دستش، مثه مجسمه، خوابیده!

خنده ی سیده را که دید، رنجید:

-          خنده داره؟!

با حالت قهر، سینی را بر می داشت که سیده گفت:

-         ...نه آقای قربانی. رئیس خوابش نبرده، داره فکر میکنه! همیشه وقتی که میخواد کاراشو جمع بندی کنه و تحویل بده، یه چند دقیقه ای میره تو خودش! معمولنم یه چیزی رو تغییر میده تا کاراش بهتر بشه! (رو به خانم ها) خدا رحم کنه، الانه که بیاد و بگه: اینایی رو که تایپ کردین، بدین، میخوام اصلاح کنم! (می خندد) میگید نه؟ الان می بینیم

زمزمه ی نارضایتی بچه ها بلند شد:

«دوباره تغییر بده؟»، «مگه میشه؟»، «یه هفته روش کار کردیم!»، «هیچ تغییری نمیده! وا!» ،«همینجوریشم نمیرسیم». «برو بابا» ی کرامت تمام نشده بود که رئیس وارد شد. همه ساکت شدند. تند و سریع به سمت میز بزرگ رفت:

-         کرامت، برو پای دستگاه کپی! دشتی (دشتبر)، مقابله ی برگه ها با تو! ... حمید، سیروس، حیدر، مصطفی... با پرونده ی مادر، بیاین اینجا! زود! (روی صندلی نشست) نیکو، یه چند تا جدول دیگه به صفحه ی آخر، اضافه میشه، تایپش آقایون انجام میدن!...زود باشید...         

به سرعت، جداول جدیدی را پشت کاغذهای باطله، ترسیم می کند:

-        بیاین اینجا... ببینید! با این جدولا، میشه هر زمانی که خواستند، مثلا ده یا بیست سال دیگه، برآورد روز رو انجام بدن! ...(برای آنها توضیح می دهد) اینایی که ما انجام دادین مال اینه که همین الان...(به طرف خانم ها بر می گردد) یه لحظه همتون بیایین!

صبر می کند تا همه دور میز حمع می شوند.

-        بچه ها دقت کنید! می دونم خسته شدین. منم خسته م! ولی امروز روز آخره... گوش کنید. همه ی اعداد و ارقامی که ما ثبت کردیم و نوشتیم، به روزه! یعنی اگه همین امسال انجام بشه، اونا کاملا درسته ولی اگه اجراش به تاخیر بخوره، اون وقت نیاز به محاسبه ی مجدد و دوباره نویسی داره! (به صورت تک به تک آنها نگاه می کند) شما که نمیخواین اسمتون، فقط توی گزارش امسال باشه، درسته؟!...پس ... نیاز به جدولای تکمیلی داریم! ... اینم، اون جدولا!

کاغذهای خط خطی شده را به دست چهار نفر انتخابی می دهد:

-          به هر کدومتون فقط سه تا جدول میرسه! یه ربعه میکشین دیگه؟!

می خندد و به صندلی ها اشاره می کند:

-          همینجا بشینید

خنده ی ریز مهین، چشم غره ی همکاران مردش را به دنبال دارد ولی رئیس بی توجه به او، سرگرم بررسی پرونده ی مادر! می باشد. نیکو زیر گوش سیده، پچ پچ می کند:

-           یادم باشه بیام پیشت، برا کلاس رئیس شناسی!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...