کار آفرین - قسمت 61

«صبحونه حاضره» ی قربانی، سر و صدای دستگا ه های ماشین نویسی را خاموش کرد. تازه دور میز نشسته بودند که نق زدن کرامت شروع شد:

-          رئیس، فقط همین کاغذا رو داریم؟ فکر کنم، کم بیاد...

حرف زدن او با تکه پرانی بچه ها ادامه پیدا نکرد.

-           من می دونستم، من می دونستم!

-           سق سیاه!

-           الانه که دستگاه کپی بره رو هوا!

امیر بجای هر حرفی، ساعت مچی اش را باز کرد و روی میز گذاشت. این حرکت، شوخی مهین را به دنبال داشت:

-           یعنی، ناشتایی خوردن، اضافه کاری نداره!... مگه نه رئیس!

و پاسخ او را سیده داد:   

-           اجازه هست یه خاطره بگم! (امیر سر تکان داد و بچه ها دست زدند) دو سه سال پیش بود که مثل همین الان، مجبور شدیم، هر روز تا دم غروب،یعنی ساعت هفت، اضافه کاری کنیم. تابستون بود و روزا بلند...اونوقتا هم، جناب زندی! رئیسمون بودند. از هر واحد هم، چند نفری رو فرستاده بودن برا کمک. بهتون برنخوره بچه ها! ولی معمولا نیروهای کمکی چنگی به دل نمی زنند («به» و «اَه» بچه ها بلند شد) بلا نسبت شماها!... وا، اولش که گفتم بهتون بر نخوره!... آره، تو این همکارا، یکی بود که همش از زیر کار در می رفت. تو همون دو روز اول خودش رو نشون داد. عاشق حرف زدن و کار نکردن بود. از قضا، تو همون گروه ما بود (سیروس: اسمش چیه) این رو دیگه نپرسین! ...آره، جناب زندی م که بر حسب عادت همیشگی! (امیر لبخند زد) و به قول خانم شاطری، با چشاش، ثانیه به ثانیه، از کاراش، آمار می گیره! خیلی زود متوجه موضوع شد. دم به دقیقه می رفت بالا سرش و نمیذاشت طرف، جم بخوره. تا بیچاره می خواست یه حرف بزنه، رئیس، از اون ور سالن داد می زد: «ساکت، هیس!»...گذشت تا ...

-         چرا دهنتاتون بازه؟! ... با گوش، گوش کنین و با دهن بخورین! (قربانی این را گفت و لیوان های چای را توزیع کرد)

-       آره، یه روز که رئیس رفته بود دفتر مدیر کل. جیمی هم، جیم زد و رفت. از شانس بد اون بیچاره. رئیس، خیلی زود، برگشت. دو ساعت بعد، آقا!

-         پس طرف آقاس؟(مژگان پرسید)

-        چه سوالی؟! خب معلومه! خانما که اهل جیم نیستند! (همه خندیدند) آره، بعد دو ساعت، طرف، برگشت و رئیس رو که دید، اولش، حسابی جا خورد، ولی خودشُ از تک وتا نینداخت. وقتی ازش پرسیدند: «کجا بودی؟» شونه بالا انداخت که: «نمازخونه!» و یه دفعه، شروع کرد به هوار کشیدن. «نماز خونه رفتنم، جرمه؟ نماز خوندنم جرمه؟» طرف فکر می کرد که دست بالا رو داره، برا همینم، هی فریاد می کشید که: «رفتم نمازخونه که رفتم!» اونجا بود که رئیس، به پشت میزش برگشت. گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت. اون همکارمون فکر می کرد، قضیه به نفع او تموم شده که ناگهان صدایی از بلندگوی تلفن شنیده شد.

-          سلام علیکم، دفتر امام، بفرمائید.

رئیس بر روی تلفن خم شد:

-          سلام، زندی هستم از یکی از  وزارتخونه های دولتی زنگ می زنم. ببخشید، سوالی داشتم...ساعت کار اداره ی ما، راس چهار بعد از ظهر، تمومه. ولی مجبوریم برای اضافه کاری تا ساعت هفت هم کار کنیم! وقتی تعطیل میشیم که هنوز یه ساعت تا غروب و اذان مغرب مونده. سوالی که داشتم اینه: آیا نماز خوندن در ساعت اضافه کاری درسته یا خیر؟ البته اونم نماز دو ساعته!

-          تا اونجا که یادمه جوابی که دادند، این بود: «جناب زندی، شما بابت اضافه کاری، از بیت المال حقوق دریافت می کنید و اگر بیم، فوت شدن وقت نباشه، یعنی به قول شما، یکساعتی تا مغرب، زمان داشته باشید، باید کار کنید و پس از اتمام کار، فریضه ی خودتون رو بجا بیارین» تلفن که قطع شد. همه ی ماها، هاج و واج مونده بودیم. رئیس، همکار زرنگ ما رو صدا زد و او را با خودش از سالن خارج کرد. وقتی برگشت، تنها بود اما اون طرف، الان یکی از بهترین کارمندای وزارتخونه و از دوستان نزدیک جناب زندی هستن! .... اوه، یادم رفت که بگم، اون روز، کارمون که تموم شد، همه مونُ نگه داشتند (به امیر نگاه کرد) و از همه قول گرفتند که هیچوقت نام همکارمون رو افشا نکنیم و گرنه ... اخراج، رو شاخشه! (خندید) فردای اون روز، همه ی مدیران و پرسنل وزارتخونه، دوره افتاده بودن که اسم اون شخصُ بدونن ولی تا همین امروزم، هیشکی جرات نکرده که اسمشو بگه! چون...

امیر از جا برخاست و ساعت مچی اش را به دست کرد:

-            اصلا فهمیدین چی خوردین؟!... تا ظهرم، هیچ خبری از غذا نیست! حالا بشینین اینجا و قصه گوش بدین!(برگردان آستین هایش را مرتب کرد)... نی نی کوچولو شدن و قصه ی مامان سیده گوش میدن! (در حال ترک میز، استکان چای ش را برداشت) ... نیام منم، مثل اینا، قصه رو خیلی دوست داره!... قربانی، سفره جمع! 

مستخدم خندان، با اجرای فوری دستور رئیس، کارمندها را از میز صبحانه فراری داد. همه به سر کارهایشان بازگشتند و قربانی برای تهیه ی ناهار راهی آبدارخانه شد. دقایقی از شروع مجدد کار، نگذشته بود که تشویق های جهت دار رئیس، آغاز شد و باعث شکل گیری مسابقه ی ناخواسته ای بین پرسنل گردید. همه ی آنان منظور او را دریافته بودند اما شنیدن کلامی تحسین آمیز، از زبان وی، ارزش شرکت در مسابقه ای، چنین نفس گیر را داشت. رقابت در بین خانم ها شدیدتر بود. امیر از همانجا که نشسته بود، سیده را به سیروس نشان داد:

-          نگاه کن!... به، حرکت انگشتاشُ نمیشه دید! آخ که اگه ده تا کارمند، مثل اون داشتم، کار یه وزارتخونه رو انجام میدادم!

و به مژگان اشاره کرد:

-          این تازه کارُ ببین! می دونه که حریف سیده و نیکو نیست اما داره پا به پای اونا، جلو میره! ... واقعا، حقشه که بره یه واحد خوب!

با فراخواندن کرامت و سعید و تقسیم مجدد کارها، بین آقایان، ترفند وی کارساز افتاد. مردها هم وارد رقابت شدند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...