کار آفرین - قسمت 62

نزدیک ظهر بود که تلفن زنگ زد. این بار کسی مایل نبود که گوشی را بردارد. همه سرگرم کار بودند و بی توجه به صدای گوشخراش زنگ، حاضر به عقب افتادن از رقبا! نمی شدند. رئیس هم تمام حواسش به طراحی جدول بود. قربانی سینی به دست وارد شد:

-          خب یکیتون، این گوشی رو وردوره دیگه، کشت خودشُ!

و«اََه» و «اوه» کنان خم شد و گوشی تلفن را از روی میز منشی برداشت:

-         الو، الو، ...آره، بله، پس فکر کردی کجا رو گرفتی؟! (می خندد) بله وزارتخونه س! اما، تی بشم فدا! امروز جمعه س، ها!... من، قربانی یم، قر، با، نی! مستخدم طبقه ی هفتم، با مسئولیت محدود... کی؟ (رنگش می پرد و سینی چای در دستش به لرزه می افتد) بله، هستن، عالی جناب؟...آه، آخ، اُه ...

دهانی گوشی را می گیرد و امیر را صدا می زند:

-          رئیس!

هیچکس نگاهش نمی کند. برای جلب توجه، پا بر زمین می کوبد. «رئیس» ولی بی فایده است. می خواهد فریاد بکشد که نیکو دست از کار می کشد. با لب زنی و اشاره ی دست می پرسد:

-          چیه، کیه؟

پانتومیم دو نفره اجرا می شود.

-         تلفن...از بالان! (به تلفن و سقف اشاره می کند)

-         بالا؟ درست بگو ببینم کیه؟

-         از... میگه: حاجی یم!

فریاد نیکو، بچه ها را مبهوت و روند کارها را متوقف می کند:

-         حاجی؟!

رئیس، با چهره ای آرام، مدادی را که در دست دارد، بر زمین می گذارد. به قربانی اشاره می کند تا دکمه ی «انتظار» تلفن را بزند و خودش گوشی روی میز بزرگ را بر می دارد:

-         سلام، زندی هستم. بفرمائید... سلام حاج آقا! ببخشید، بچه ها دارند سخت کار می کنند و انتظار تماس شما رو هم نداشتیم. من عذر میخوام ... نه حاج آقا، آقای قربانی یکی از مستخدمین خوب وزارتخونه س!... بله، در خدمتم. خواهش می کنم. تشریف بیارین!

گوشی را گذاشت و از جایش برخاست. همه ی چشم ها به او دوخته شده بود. پس از درنگی کوتاه، دست هایش را محکم به هم زد:

-         بچه ها، امروز یه مهمون ویژه دارین! (آه کشید و سر تکان داد)...خیلی هم، حال پذیرایی داریم؟ مهمونم داره میاد! (خندید) تا چند دقیقه ی دیگه میرسن ...نیکو، بیا اینجا... قربانی، اون چائیا سرد شده، عوضش کن!

-         حالا کی هست این مهمون ناخونده؟ ( این را مصطفی پرسید)

-         متوجه نشدید؟...(لبخند زنان، به تک تک آنان نگاه کرد) مهمون شماها... جناب وزیر هستن! (صدای «آه» از همه سو شنیده شد) خب، گوش کنید.(لحنش جدی شد) بدا به حال کسی که هوس خودشیرینی کنه و یا کارش بمونه! وزیر میخواد بیاد یا نخست وزیر، برای من فرقی نمیکنه! امشب باید این کار جمع بشه... فهمیدین؟... چشمم به شماهاست.  کار و کار و کار! فقط همین... حالا هم انگار نه انگار. به کارتون برسین.                

تکه پرانی بچه ها شروع می شود:

-           روز جمعه ای، بیکاره میاد اینجا؟

-           با خانمش حرفش شده!

-           از دست زن و بچه ش در رفته!

-           طِفلی بلد نیس بره خوشگذرونی!

-           فرستادنش خرید، دررفته!

-           فکر کرده ناهار ما، چرب تره!

-           خوبه زنگ بزنم خونه، زنم بیاد اینجا ببینه که وزیر هم اینجاس!

مانند همیشه، نگاه تند رئیس، کار خودش را کرد. بچه ها ساکت شده و به سر کارشان برگشتند. امیر، به سرعت چند مورد را به نیکو متذکر شد و آنگاه مثل اینکه هیچ اتفاقی نیافتاده باشد، مشغول طراحی جدول گردید. قربانی با سینی چای وارد شد و نیکو از در بیرون رفت. یک دقیقه بعد، فقط صدای ماشین های تایپ بود که شنیده می شد.

نیکو، تازه برگشته بود و داشت با رئیس حرف می زد که تقه ای به در خورد. وزیر وارد شد و با لحن مهربانی «سلام» کرد و «خسته نباشید» گفت. برای بچه ها سر تکان داد و با اشاره ی دست، از آنان خواست تا بنشینند:

-           به کارتون برسید

امیر را دید و با او دست داد:

-          سلام پسرم! حال و احوال؟

-         خوبم قربان! اجازه میفرمائید، اعضای ستاد را خدمتتون معرفی کنم.

-         بله ، حتما... از کجا شروع کنیم؟

«از جلوی در. اول آقای حمید صولت: مسئول آمار» این را گفت و وزیر را به سمت راست سالن، راهنمایی کرد. بچه ها از خوشحالی بال در آورده بودند. نخستین بار بود که از نزدیک وزیر را می دیدند و از روبرو شدن و دست دادن با مقام عالی وزارت، احساس شادی می کردند. امیر، تک تک آقایان را معرفی کرد و سپس ایشان را به سمت دیگر سالن برد. خانم ها در یک صف ایستاده بودند.

پیرمرد با لحن بسیار مودبی و با به کار بردن لفظ «شما، دختران فداکارم!» از آنان، تشکر کرد. سیده را که آخرین نفر بود، شناخت و از حضور او متعجب شد:

-          انم خیامی! دخترِ عزیزِ منم که اینجاست. به به! آفرین، هیچکاری تو این وزارتخونه بدون وجود شما، سر و سامون نمیگیره!(لبخند زد) دیدم که اسمت تو لیسته، دلیلش رو نمی دونستم، اما حالا می دونم که برنامه ریزی شده بوده!

خندید و رو به امیر، گفت:

-           رئیس! تو برنامه تون، جای من کجاست و کجا باید بشینم؟!

سراپا ایستادن پرسنل را دید و دلشوره ی امیر را از نگاهش حدس زد. پشت میزی که برایش در نظر گرفته بودند، ایستاد. دفتر سر رسیدش را روی میز گذاشت. صندلی را جلوی خودش قرار داد و با آرنج ها، به پشتی آن تکیه زد:

-         بچه ها، اگه دلتون میخواد که از فردا صبح، نه، چرا از فردا؟ از همین امروز، من و شماها، همگی، بریم توی لیست سیاه رئیس، همینجوری وایسین و منو نگاه کنین. وگرنه، از خانم خیامی یاد بگیرین. ببینید، ایشون برگشته سر کارش! آفرین! اینجا و توی این قسمت، رئیس فقط جناب زندی هستن و بس! مراسم تموم شد. برگردین سر کارتون. 

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...