کار آفرین - قسمت 6

بابا یوسف پست جدید امیر را تبریک گفت و یک استکان چای تازه دم مخصوص وزیر را که خودش به سفارش آقای سراجی قائم مقام وزیر از محصول بهاره ی لاهیجان تهیه کرده بود برای او ریخت. امیر در حال صرف چای خوش طعم، از همسر و فرزندان بابا پرسید و جویای بیماری همسرش شد، آقا یوسف در جواب شکری گفته و اظهار رضایت کرد. امیر گفت:

-         بابا مثل اینکه از امروز من هم سربار شما شدم، بال غربی ششم را ستاد کردند!

-         امیرخان! چه کسی بهتر از شما پسرم! من که آبدارچی 6و7 هستم! تو باشی یهتره بابا!

-         آخه گفتم، کار واسه ی بابا یوسف اضافه کردیم الان باید 20-10 نفر را انتخاب کنم و اینها می ریزن تو این طبقه!

-         نه بابا جان! هیچ مشکلی نیست فکرشو نکن!

امیر در حالی که برمی خاست گفت:

-         الان سخت ترین مرحله ی کار منه! دعا کن بابا یوسف که تو این  کار هم موفق بشم!

امیر، پیرمرد را در حال دعا کردن ترک کرد و با قدم های تند به دفتر آقای سراجی رفت. مراجعین بسیاری حضور داشتند و رئیس دفتر به احترام او برخاست و سلام کرد، امیر پاسخ داد:

-         سلام آقای مکانت! گویا حکمی را باید به من بدین!

-         بله قربان! آماده است (از داخل کارتابل، برگه ای را بیرون آورد و تحویل داد) ضمنا جناب سراجی برای امور اداری نامه داخلی (نامه دوم را از داخل کارتابل بیرون آورد) تنظیم کردند که من اون رو ابلاغ کردم این هم (برگه ی دوم به او تحویل شد) رونوشت جناب عالی!

-         من لیست افراد ستاد را تا چند دقیقه دیگه برای شما می فرستم لطفا برای تایید آن سریع اقدام کنید

امیر پس از خداحافظی از حوزه قائم مقام خارج و به بال غربی که به عنوان محل ستاد تعیین شده بود رفت. کارگر قبلی و جوان این بخش مشغول نظافت بود. این سالن که فضای بزرگی را شامل می شد در گذشته مخصوص برگزاری مراسم داخلی بنیاد پهلوی بود. سالن بزرگ به شکل عصا که در گوشه ای از آن یک صندلی و تلفنی بر روی آن مشاهده می شد. امیر بازدید سریعی انجام داد. نظافتچی در حال تمیز کردن شیشه ها، مواظب او بود. امیر او را صدا کرد:

-          قربانی! بدو چند کاغذ سفید و یک بسته کاغذ سربرگ دار وزارتخانه را از دفتر مخصوص بگیر و بیار. فقط بجنب! پاکت های مراسلات یادت نره!

قربانی از چهارپایه پایین پرید و با حالت «دو» سالن را ترک کرد. امیر به فکر فرو رفت و زیر لب تکرار کرد: «ستاد، ستاد!» امیر تلفنی با مسئول انبار صحبت کرد:

-         سلام بر بزرگترین محتکر ایران!

-         سلام جناب امیررضا نوذری رئیس ستاد بزرگ ...!

-         آی آی آی ... رفیق! وقت کمه و خرما برنخیل! یادداشت کن الان من اینجا نشستم نه میز و نه صندلی و نه وسیله فقط چیزایی رو که می خوام بفرست! یادداشت کن

-         بله قربان! انباردار حقیر جنابعالی در خدمت است

-         یادداشت! میز کنفرانس بزرگ 1عدد، میز کنفرانس کوچک 2عدد، میز تحریر 5عدد، صندلی 5عدد، صندلی اضافی 3عدد، فایل فلزی 2عدد میزها با صندلی، تلفن برای میز خودم و میز کارمندان و روی هر میز کنفرانس و بقیه هم طبق نظر خودت.

-         خب جناب رئیس ستاد، برای اولین بار یادت رفت!(با خنده بلند) میز خودت پس چی؟ میز مدیریت نفرستم براتون؟

-         نه خیر! من عادت به میزهای بزرگ دارم، میز کنفرانس بزرگ مال خودمه!

-         بازم می خوای بقیه مدیرکل ها رو سر رقص بیاری؟!

-         نه عزیز دلم! من کار خودم رو می کنم! فقط یادت نره اون تابلوی آماری شیاردار که تو انبار دیدم رو با وسایل نموداری اش را هم بفرست.

-         باز تو انبار ما سرک کشیدی!؟

-         خب انبار پهلویه دیگه و پر از جنس! تازه این تابلو را هم خودتم نمی دونستی مال چه کاریه؟ من از آقای حبیبی پرسیدم تا فهمیدم راه استفاده اش چیه!

-         ای کاش منم یه استاد داشتم!

-         بفرست! جون امیر زود بفرست. ده دقیقه بیشتر وقت نداری! اگه سراجی بیاد بازدید، من که به تو گفتم!

باز اسم اونو میبره! الان می فرستم!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

در عشق تو آسان بود از خویش گذشتن گر در قدمت جان ندهم، مشکلم این است
گلشن کردستانی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...