بچه ها را با یتی و سیروس فرستادند و خودشان مثل همیشه، مشتری ویژه ی شرکت واحد بودند. قبل از پل چوبی از اتوبوس پیاده شدند. آقا یوسف، پاکتی را که در دست داشت، به امیر داد:

-         اینم مال دخترم شیده س!...(به چهره ی متعجب او نگاه کرد و خندید) از شیرینی های بچه هاس. می دونستم که آقای زندی اهل اینکارا نیست ولی ....بیا بریم انور پل...راستش، این شیرینی حق کسیه که پشت تو وایستاده و اگه تو شدی این! همه ش به خاطر اونه! نه؟ ...اونور خیابونُ ببین، (به گلفروشی اشاره کرد) اگه واسه دخترم، بهترین گلا رو هم بخری، اگه زبون حرف زدنُ نداشته باشی، بیخوده! میگن: بدترین زخم، زخم زبونه! همینجویم، بهترین هدیه، حرف خوشه! اول که رسیدی بگو: «متشکرم!» بقیه ش هیچی نیست! (به ابتدای خیابان گرگان رسیده بودند) برو به سلامت، پسرم!

از یکدیگر خداحافظی کردند.

امیر، در حالی که به حرف های پیرمرد فکر می کرد از چهارراه رد شد. به فروشگاه «تواضع» رسید. در جستجوی چیزی که شیفته، دوست داشت، ویترین را تماشا کرد:

-           آه اوناهاش، قره قروت!

دستش به طرف دستگیره ی در می رفت که به یاد حرف همسرش افتاد:

-          اگه تونستی، یه بسته پوشک بگیر!

خشکش زد و لحظه ای بعد، به سرعت از جلوی فروشگاه رد شد. همین امروز بود که آدرس مرکز پخش پوشک بچه را از «رسول زاده» گرفت:

-         ساعت دو سه ی صبح، میری خیابون ویلا، دست راست، نرسیده به کریمخان، مرکز پخششه! (می خندد)میری تو صف و اگه شانس بیاری، تا ساعت 9 و 10 ، دو تا بسته پوشک میگیری، با دو تا دستمال و یه رول! اگه روشُ داری؟ همون جلو، دستمالا و رولش رو بفروش و پولش کن!

با دیدن چراغهای خاموش نانوایی سنگکی، راهش را کج کرده و به طرف میدان «عشرت آباد» می رود. خوشبختانه نانوایی لواشی، باز و در حال پخت بود. نان را خریده و در حال برگشتن است که چشمش به نوشته ی پشت شیشه ی داروخانه ی «قصر» می افتد:

-           لطفا سوال نکنید، توزیع شیر خشک از روز دوشنبه- دفترچه بسیج اقتصادی و شناسنامه کودک، یادت نره!

صاحبخانه، هنوز از مسافرت برنگشته بود. درب را بست و از پله ها را بالا رفت. پشت درب آپارتمان که رسید، همان روی پله، خم شد و بند کفشش را باز کرد. تمام چراغ ها، بجز مال اتاق خواب خاموش بود. با دست مالیدن، به دنبال دستگیره گشت. درز درب را پیدا کرد و با دنبال کردن آن، به دستگیره رسید. کلید را در قفل چرخاند:«فکر کنم این دفعه دیگه غافلگیرشون کنم!» وارد هال شد. صدای شیفته به گوشش خورد:

-         آه که جیگر مامانش، چه بوی خوبی میده، وای، بخورم این آقا خوشگله رو. وای، چونشو ببوسم، چه چالی خوشگلی داره! مثل باباشه، مثل باباشه!

پشت درب اتاق روی زمین نشست. حالا صدای نیام را هم می شنید:

-           ای ای ایع، اََه!

آهسته در را باز کرد و چهار دست و پا، سرش را به داخل برد ولی با شنیدن «سلام بابای نیام!» شیفته، از روی زمین بلند شد.            

-         تو حواست به منه، یا به بچه س؟!

-         به هر دو تاش، (سرش را بالا گرفت و همسرش را بوسید) هم بچه، هم بابای بچه! (دوباره کنار کودکش دراز کشید و با صدای کودکانه ای گفت:) بیا منو ببین بابائی! با خاله جون رفتم حموم، آب بازی! بیا منو بو کن! اوووم، چه بوی خوبی میده این پسر!

تازه متوجه نان هایی شد که روی دست امیر بود. جیغ کشید:

-          نونا رو آوردی اینجا؟ مواظب باش نریزه رو فرش. ببر، ببر بذار تو جانونی! آخ از دست تو...همه جا رو نونی کردی!

امیر،«چشم» ی گفت و از اتاق خارج شد. لامپ هال را روشن کرد و داشت کلید چراغ آشپزخانه را می زد که هشدار شیفته را شنید:

-          اونو روشن کردی، اینو خاموش کن!

و او باز هم کلمه ی «چشم» را تکرار کرد.

نان ها را روی کابینت گذاشت و با قیچی مخصوص، به بریدن آنها پرداخت. دقت او در برش یک اندازه ی نان، همیشه همسرش را می خنداند. به سراغ کشوی کیسه ها رفت. با برداشتن نایلون کیسه های فریزر به یاد صرفه جوئی های شیفته افتاد.

«لامپ روشن، فقط یه دونه!»،«کیسه ها رو مثل اولش جمع کن و بذار کنار. انگار تازه خریدی!»،«خب این کیسه فریزرا مخصوص نونه، با یه دفعه استفاده که دور نمیندازنش!»، «قندا درشته، ریزترش کن!»، «چایی فقط روزی دوبار، یه بار صبح، یه بار عصر. بیشترشم که فایده ای نداره!»

خندید و با خودش گفت:

-          اون کارشناس اقتصاد جنگی شده، باید ببرنش تلویزیون، واسه برنامه ی: اقتصاد!

کیسه های نان را داخل سبد مخصوص گذاشته و خرده نانها را جمع می کرد که چشمش به قابلمه ی روی اجاق گاز افتاد.

-          بو که نداره، یعنی خالیه؟

در قابلمه را که برداشت، دستش سوخت.

-         به به، شوید پلوئه! (صدای روروک نیام را شنید) دستپخت مهینه، نه؟ (خندید) خوبه که رژیم داره!

-         آی، آقاهه، حواستو جمع کن، شوخی شوخی، با خواهر منم شوخی!

شوخی در مورد هیکل خواهر شیفته به سر میز شام هم کشیده شد.

***

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

لبخند، عالیترین دارو برای کمبود اعتماد به نفس است! لبخند بزنید!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...