یاد روزهای جنگ رهایش نمی کرد. از رختخواب بیرون آمد و پاورچین پاورچین به آشپزخانه رفت. دلش هوای دیدن دوستانش را کرده بود. درب یخچال را باز کرد و بدون آن که چیزی بردارد دوباره بست. روی صندلی نشست و به مرور خاطراتش پرداخت.

-       ....... قطار درجه سه مشهد تهران، به پادگان نظامی تبدیل شده بود و واگن ها، مملو از سربازانی بود که به جبهه ها می رفتند. همه در حال گفتگو بودند و تمام حرف ها در یک جمله خلاصه می شد: «جنگ!»

هر سرباز جدیدی سعی داشت، در مورد محل خدمتش اطلاعاتی به دست بیاورد و آن دسته از سربازانی که لباس های رنگ و رو رفته شان، نشان از گذراندن ماه های طولانی خدمت اجباری می کرد، در کانون توجه نیروهای تازه کار، قرار داشتند. وضعیت دشمن از «قصر شیرین» و «مهاباد» تا «خرمشهر» و «آبادان»، نقطه به نقطه و پایگاه به پایگاه، مورد تجزیه و تحلیل آنان قرار می گرفت. از نیروهای عراقی، با نام بردن از رئیس جمهور منفور آن کشور، به عنوان نیروهای «صدام» یاد می شد و لشگر 77 خراسان را نجات بخش مناطق اشغال شده می دانستند. درجه داری مسنی که در کوپه ی آنان نشسته بود، با حرارت در مورد جنگ، حرف می زد و زمینگیر شدن دشمن را به دلیل ورود تنها لشگر پیاده و آماده به رزم ارتش ایران، یعنی «لشگر امام رضا(ع)» می دانست. سخنان او شنوندگان بسیاری پیدا کرده بود. کف کوپه و روی تخت ها و داخل راهرو، پر از سربازانی بود که با علاقه به صحبت های او گوش می دادند و با شنیدن هر سخن امید بخشی، به شدت دست می زدند.

-       ... همشون مقصرن. از اون ابن سعود گرفته تا امیر کویت تا این شیخ های نمی دونم کجا! فکر کردند که ایران شلوغ پلوغِه و اینا راحت میان و همه جا رو میگیرن و کن فیکون میکنن و میرن! ...زکی!  ... شمشیر ابومسلم و تبرزین نادر، یادشون رفته! (دست زدن سربازان)... هر دفه که یکی به این کشور حمله کرده، اونا باهاش همدست شدن. اگه صدام سگ، حمله کرده، پولشو اینا دادن. اگه  آمریکا و اینگیلیس به صدام گفتن بزن و بکش، اینا کردن! کدوم دفه شده که ماها بیریزیم تو کشور اینا و همه جا رو خراب کنیم، ها؟... مرده شورشونُ ببرند! ... سرهنگ مرادی راست می گفت که: این دفه باید یه ضرب شستی نشونشون بدیم که تا قیام قیامت، اسم ایران که میاد، زرد کنند! راست می گفت... باید از همه طرف روسرشون هوار بشیم. باید کاری کنیم که برن واسه ننه شون تعریف کنند!...

امیر که کنار پنجره نشسته بود، با افکار درهم خودش، دست و پنجه نرم می کرد:

-         کاشکی، قبل رفتنم، یه بار دیگه، می دیدمش! فرصتم ندارم که برم دم خونشون. بلافاصله باید بپرم تو قطار تبریز! اَه، ولش کن، میرم شیفته رو می بینم و فردا خودمو میرسونم زنجان!... یعنی فراری بشم؟ نه، نه! ... دلم واسه دیدنش تنگ شده، خدایا چیکار کنم؟ این دیگه چه سرنوشتیه؟ (اشکش را با فشار شست، پاک کرد) میگن تا شیش ماه مرخصی نمیدن، وای شیـــــش ماه! ...

نمی توانست جلوی اشکش را بگیرد. یک لحظه از دست خودش عصبانی شد. فشاری که از سوی جمعیت تماشاچی تحمل می کرد، طاقتش را طاق کرد. با ستون کردن دست ها و شانه، نفر کناریش را به آن طرف راند و فریاد کشید:

-         چه خبرتونه؟اَه، خفه شدم! درست وایسین دیگه.

-         چیه امیر؟    

با شرمندگی به نفر بغل دستی اش نگاه کرد:

-          آه، ببخش بابک جان. اصلا حواسم به تو نبود!

پسر قد بلندی که روبروی امیر نشسته بود، بنای اعتراض کردن را گذاشت:

-          خب راست میگه دیگه. ما اینجا پرس شدیم و شما همه تون می خواین بیاین تو! (رو به درجه دار) سرکار استوار، میشه شما، برین جلوی کوپه بشیند که اینام، برن تو راهرو؟ واللا نفسمون برید. من یکی که داره حالم به هم میخوره!

کم کم بقیه ی سرنشینان کوپه هم صدایشان درآمد. برای پراکنده کردن سربازان چاره ای جز بیرون رفتن استوار نبود. او که بیرون رفت. نفرات اضافی هم خارج شدند. پسر تپل و سفید رویی که از فشار جمعیت لپ هایش گل انداخته بود، در کوپه را بست و آنرا قفل کرد.

-         الهی شکر! نزدیک بود به دست سربازای خودی تلف بشیم. (خندید) من، سیدرضا حسینی ام، بچه ی آمل (به نفر کناریش اشاره کرد) اینم پسر عمومه، سیدعلی حسینی

بقیه هم یکی، یکی، خودشان را معرفی کردند.

-         جواد دریایی از ساری

-         حمید درفشی از تهران

-         علی قراگوزلو، از گرگان

این آخری همانی بود که روبروی امیر نشسته بود.

-         م م م منم با...بابک ررر رشیدی. ای ای ای، اینم دو، دو، دوستم، اااامیر رضا ززز زندی ااا از ت ت، تهرانیم!              

دو تا پسر عموهای سرباز، خیلی زود به خواب رفتند ولی بقیه دور هم جمع شده و به گفتگو در باره ی جنگ و دوره ی آموزشی و وضعیت کشور پرداختند. در این میان، حمید بیشتر از بقیه وراجی می کرد. او در لا به لای حرف هایش کم کم پای تخمه شکستن هم به میان آورد. اولین نفر، علی بود که در کیسه اش را باز کرد و سه بسته تخمه ی آفتابگردان را بیرون کشید. در کار تخمه شکستن هم، حمید پیشتاز بود. امیر، کم وبیش در صحبت ها شرکت می کرد اما هنوز هم تمام ذهنش درگیر یک مسئله بود:

-         فرار، برای دیدن شیفته!

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

معاویه گفت: قبیله ی تو، چقدر تو را خوار دانسته اند که نامت را جاریه(کنیزک!) گذاشته اند! و او گفت: قبیله ی تو، چنان ترا خوار داشته اند که معاویه(ماده سگی که بسیار عوعو کند) نامیده اندت!
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...