بچه ها در خواب بودند که قطار وارد ایستگاه گرمسار شد. امیر از فرصت استفاده کرد، پول خردهایش را برداشت و به سراغ تلفن های راه دور داخل ایستگاه رفت. باجه خلوت بود. شماره را گرفت و منتظر ماند. بوق اول، دوم و سوم:«الو». «آه، صدای احسانه» می خواست گوشی را بگذارد که دل به دریا زد:

-         الو...آقا احسان سلام...امیر هستم می میتونم با.. با شیفته...

جوابی نشنید ولی تماس همچنان برقرار بود. شروع به حرف زدن کرد:

-         من دارم میرم جبهه. الان تو گرمسارم. با قطار دارند میبرنمون. می خواستم باهاش خداحافظی ک ن م(صدایش شکست) نمیدونم که...

سرش را بر روی دستگاه گذاشت.

-         باشه من بهش خبر میدم...انشاالله که زود تموم میشه و به سلامتی برمیگردین. خداحافظ 

از باجه بیرون آمد و به صف سربازانی که می خواستند تلفن بزنند نگاه کرد. احساس آرامش می کرد. این اولین باری بود که با برادر شیفته حرف می زد و در کلام او بجای خشونت و پرخاش، رگه ای از همدلی و همدردی را احساس کرده بود. 

هوس خوردن چایی کرده بود اما به پولهایش برای تلفن زدن های بعدی نیاز داشت. چرخی در ایستگاه زد و به داخل قطار برگشت. همه بیدار شده بودند بجز جواد که مانند مار چنبره زده، روی صندلی ها خوابیده بود. بابک، لبخند او را که دید، برایش دست زد:

-          مو،مو، موفق شدی؟ هورا!

از سر و صدای او، جواد هم بیدار شد.

-         جنگ تموم شده؟

این را پرسید و چشمان پف کرده اش را به آنها دوخت. علی با فشار کف دست، سر جواد را به صندلی چسبانید:

-         بخواب بابا! تموم شده؟... تا ما نریم، تموم نمیشه!

جواد غلطی زد و مشغول گشتن جیب هایش شد:

-        کجا گذاشتم اینا رو (تعدادی شکلات بیرون آورد) بیاین بخورین که دهنتون شیرین بشه(به هر کدام یک شکلات داد و بقیه را به داخل جیب شلوارش برگرداند) راستی یه جوک شنیدم، مامان! فقط سی سی یه! سراتونو بیارین جلو...میگن یه روز ...

شوخی های راجع به جنگ و سیاست، تا نزدیکی های تهران ادامه یافت.

-         بابی، من باید برم دنبال نامزدم، میشه تو کیسه مو ببری؟

-         آره، ولی اگه بری و از قطار جا بمونی چی؟

-         نترس! قطار که ترمز کرد، می پرم پایین و میزنم بیرون! زو...

علی؛ وارد گفتگوی امیر و بابک شد:

-          فکر نکنم بتونی دربری، دژبانا نمیذارن از ایستگاه بری بیرون (کنار بابک نشست)...باید برگه داشته باشی

با شنیدن این حرف، امیر« وای» بلندی کشید و بی حال، چشم هایش را بست. جواد که روی تخت بالا دراز کشیده بود، با ناراحتی به علی گفت:

-          نمیشد نگی؟ خب، شاید خودش، یه راه واسه فرار پیدا می کرد!

سیدرضا و سیدعلی و حمید هم وارد بحث شدند. هر یک از آنها اظهار نظری می کرد:

-          بالاخره یه سوراخ پیدا میکنه!

-          از لای نرده ها میتونه بره

-          کار سختیه!

که بابک سرشان داد زد:

-          ف ف فرار ک کدومه؟ می میخوا د ب بره، نا نا نامزدشُ ب ب بی نه

امیر، چشم هایش را باز کرد:

-         من اهل فرار نیستم آقا حمید! اگه میخواستم فرار کنم که خودم رو به لشگر معرفی نمی کردم.

با عذرخواهی حمید، قضیه خاتمه پیدا کرده بود که ناگهان سوت قطار به صدا درآمد. بچه ها به کنار پنجره های داخل  راهرو، دویدند. امیر زیر گوش بابک زمزمه کرد:

-         میرم. هر جوری شده میرم!

و به بستن بندهای پوتین اش پرداخت. سپس گره محکمی به بند کیسه اش زد. کلاهش را روی سر محکم کرد و گفت:

-         بریم دم در که اولین نفر باشیم

سوت ممتد قطار، بابک را عصبی کرد. فحشی داد و کیسه اش را از روی صندلی برداشت. علی زودتر از او آماده شده بود:

-         بریم. منم باهاتون میام!

تا به جلوی درب واگن برسند، صف طویلی پشت سرشان شکل گرفته بود.

قطار، با سرعت کم، وارد ایستگاه مرکزی تهران شد. به محض توقف و باز شدن درب ها، امیر، اولین نفری بود که پایین پرید. کیسه اش را روی زمین رها کرد و به طرف یکی از مامورین دوید:

-          قطار تبریز کدومه؟

مرد سکوی مقابل را نشانش داد. می خواست برگردد که صدای مرد را شنید:

-          اول برگتو ببر بالا مهر کن!

درجا خشکش زد:

-          کجا؟

مامور به ایستگاه اشاره کرد:«باجه ی ارتش» بابک و علی، با کیسه ها، به کنار او رسیدند. آنان را در جریان قرار داد. علی داوطلب گرفتن بلیط شد:

-         بابک تو پیش کیسه ها بمون، امریه ها و بلیطتاتونوُ بدین به من.(برگه ها را گرفت) بیا بریم امیر.

با شتاب بسیار به طرف سکوی خروجی دویدند. علیرغم بلندی قامت علی، امیر در همان گام های اول از او جلو افتاد. هر دو با فریاد، مردم را از سر راهشان دور می کردند. تعدادی از سربازان، به گمان مسابقه، برایشان دست زده و تشویقشان می کردند. به پله های آهنی رسیدند. امیر هنوز چند گام جلوتر بود. پله ها را چند تا یکی بالا می رفت. اسکلت آهنی زیر پایشان به ناله افتاده بود. روی سکو رسیدند . امیر، همچنان می دوید که یک لحظه، به نظرش رسید، چهره ی آشنایی را دیده است.

می خواست به دویدنش ادامه دهد که جیغی را شنید: «امیـــــر» یک نام در مغزش نقش بست: «شیفته» به سختی توانست بایستد. ناباورانه به عقب بر می گشت که  علی از راه رسید و با شدت به او برخورد کرد. صدای ناله ای به گوش رسید و هر دو به دیوار کوبیده شدند. لحظه ای بعد، «شیفته» با دیدگانی اشک آلود، سر امیر را در بغل گرفته بود که او چشم هایش را باز کرد و خندید.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

مهاجرین ترکستانی ساکن ایران از نیروهای مخفی شوروی وحشت دارند. در زمان حکومت پهلوی دوم، عده ای از مجاهدین ترکستانی را مخفیانه از ایران ربوده یا سرهایشان را بریده بودند.
ترکستان در تاریخ/ اراز محمد سارلی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...