-         چیزیت که نشد؟

-         نه، خوبم. داشتم می دویدم، بیام دم خونه تون!

دلش می خواست، در همان حال بماند، اما با دیدن لرزش دست و لب گزیدن شیفته، سعی کرد از جا بلند شود. دستی برای کمک به سویش دراز شد، آنرا گرفت و در حال برخاستن بود، که صاحب دست را شناخت:«آقا احسان!» مداخله ی به موقع علی، هر دوی آنها را از وضعیت نامناسب، نجات داد:

-          ببخشید، من علی قره گزلو هستم از دوستای امیرخان!

با ضربات کلاه، گرد و خاک شلوارش را تکاند:

-         خوب شد که شما اومدید، وگرنه گردان ما، امروز یه سرباز کم داشت (خندید و با کلاه به شانه ی امیر زد) من باید برم دنبال بلیطا، فعلا!

احسان، مهلت حرف زدن نداد، جلو افتاد:

-          اینجا سر راهیم، بریم پایین!

و بدون آن که منتظر آنها باشد، از پله ها پایین رفت. امیر و شیفته هم، پشت سرش به راه افتادند. صحبت آهسته ای بین آنها جریان داشت.

-          ...خودش گفت با من میاد(دست هایشان در یکدیگر قفل شد) جا خوردی، نه؟

امیر از پشت سر به قد بلند احسان نگاه کرد:

-           مثل اینکه یه چند سانتی، بلندتر از منه!

و شیفته با لحنی جدی، پاسخ داد:

-           آره... یه بیست سانتی!

و هر دو خندیدند. ایستادن ناگهانی و برگشت به عقب احسان، قفل دست های آنان را باز کرد.«اینو خودت بیار!» کیسه ی نایلونی را که در دست داشت به طرفشان انداخت:

-           اینقدرم نچسبید به هم!

امیر، ناخودآگاه «چشم» ی گفت و با کمک دست ها و سینه و پاها، کیسه را  در بین زمین و آسمان، گرفت.

احسان، لبخند زنان، روبرگرداند و با قدم های بلند از آنان دور شد. او که علیرغم 22 سال سن، هنوز دوره ی سربازی را نگذرانده بود، با تعجب به سربازان نگاه می کرد. همه چیز این جوانانی که هم سن و سال او بودند، برایش تازگی داشت. سربازان، اینجا و آنجا، به صورت گروهی یا انفرادی، بر روی زمین نشسته و با صدای بلند مشغول حرف زدن، خنده و شوخی و یا خوردن چای و تنقلات و یا نگارش نامه بودند. لحن و صدا و حالت چهره ها، برایش باور کردنی نبود. بالای سر دو نفر از سربازان ایستاد. یکی از آنان حرف می زد و دیگری می نوشت:

-           ... بنویس: در تهران هستیم و در حال رفتن به جنگ هستیم، جای شما خالیست!

احسان، پوزخندی زد و به راه افتاد. با خودش فکر می کرد:

-          ...یعنی چی؟ بنویسه: جای شما خالی؟ انگار داره میره عروسی!...اِهه، این یکی رو! دراز کشیده رو زمین، رو تختخواب پر قو هم اینجوری نمی خوابن!...

با بهت و حیرت، به سربازی که بر بالای تلی از کیسه خواب ها، دراز کشیده بود و آواز می خواند، خیره شد:

-           چقدر الکی خوشه!

از کنارجوانی در لباس نیروی هوایی، که رادیو کوچکی را به گوشش چسبانده بود، گذشت. «داداش، شرمنده!» به سرباز قوی هیکلی که روبرویش ظاهر شده بود، نگاه کرد: «بله»

-         اینجا تهرانه، هان؟ (با تائید احسان، قدمی جلوتر آمد) داداش! چه جوری میشه پای تختُ دید؟ (دستی به سر کچلش کشید) من تا حالا از دهمون، تو طالش، بیرون نیومدم و هیچ جا رو هم ندیدم!

پیش از آن که چیزی بگوید، سربازی که لباسش با بقیه فرق داشت و آراسته تر از سایرین بود، به آنان نزدیک شد:

-         بی بی بیا این جا، واس س سا پی پیش من(دست تکان داد)...ا ا امیر

احسان، به سمتی که او دست تکان می داد، نگاه کرد. 

-         ش ش شک ر خدا ک که پ پیداش ک کرد! (برای امیر و شیفته، دست زد) ای ای اینجا!

-         بابک رو که می شناسی؟ (امیر بود که بابک را به شیفته معرفی کرد) تو لشگرک دیدیش، یادت نیست؟

-         اوه، چرا! سلام، (زیر چشمی مواظب حرکات احسان بود) مادر اینا نیومدن؟

-         ن، ما مامان خ خیلی گ گری م می کن!

همان وقت، سر و کله ی علی هم، پیدا شد:

-          بلیطا رو گرفتم... اینم چایی!

سینی پلاستیکی را به دست بابک داد و با دیدن احسان و سرباز غریبه دهان باز کرد تا حرفی بزند که شیفته پیش دستی کرد:

-          اینم برادر عزیز من، احسان!

در حالی که دست زیر بازوی برادرش می انداخت، با خوشحالی او را به میان جمع آورد. در حین دست دادن آنها بود که امیر، چشمش به سرباز افتاد:

-         آه، جمعه، تو هم اینجایی؟ تا حالا کجا بودی؟ (یکی از لیوان ها را به دست او داد) فکر کردم گم شدی. مگه نگفتم حواستُ جمع کن که منو گم نکنی (خندید) بچه ها این جمعه س، جزو گردان ماست. حواستون بهش باشه.

شیفته، کیسه ی نایلونی را از دست او گرفت: «صبر کنین» جعبه ی کوچک شیرینی را بیرون کشید:

-          چائیتونُ با شیرینی بخورین!

و جعبه را به امیر داد:

-          از لادن گرفتم، دانمارکیه!

علی در حالی که به جمعه خیره شده بود، گفت:

-         عالیه و چقدر خوب شد که چایی فروشه، پول خرد نداشت و بجاش دو تا چایی اضافه داد. حالا پس دادنش با بابک! با جمعه میری، میدی و گروویشو میگیری (بابک اخم کرد و او خندید) منم با احسان، میریم یه چرخی این طرفا میزنیم (رو به امیر) شما دو تام، همین جا مواظب کیسه ها باشین!

نگاهی به ساعت مچی اش انداخت:

-           زود باشین که یه ربع بیشتر نمونده، بریم احسان؟

با رفتن آنها، امیر کیسه ها را به حالت نیمکت، روی هم چید:

-           این یه دونه برای نشستن و این سه تا هم مثل پشتی!

و شیفته را بر روی آنها نشاند. خودش مقابل او نشست و بی اعتنا به انبوه سربازانی که در حال آمد و شد بودند، به صحبت کردن پرداختند. به ظاهر هیچکس به آن دو توجهی نداشت. از کنارشان رد می شدند ولی نگاهشان را به سمت دیگری می دوختند. همه ی سربازان می دانستند که شاید، این آخرین فرصت، برای آخرین دیدار باشد.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

از آنان پرسیدم که «آخرین باری که هدیه ای به همسرتان داده اید، کی بوده است؟» بیشتر آنان جواب دادند:«یادمان نمی آید!» با این تفاصیل بعضی از مردها هنوز نفهمیده اند چرا زن هایشان دیگر مثل شازده ها با آنها رفتار نمی کنند!!
جادوی فکر بزرگ/ شوارتز

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...