بلندگوی ایستگاه، پس از «خش، خش»ی گوشخراش، از مسافرین قطار تهران تبریز، درخواست کرد تا از طریق سکوی شماره دو، سوار شوند. هجوم سیل آسای سربازان و مردم عادی، به طرف قطار آغاز می گردد. بر خلاف لحظه ی ورود به ایستگاه، این بار، امیر و دوستانش، عجله ای برای سوار شدن ندارند. بابک و جمعه از یکسو و احسان و علی از سوی دیگر، در چند متری امیر و شیفته، ایستاده اند و با نگرانی، به صحنه ی پیش رویشان نگاه می کنند. هیچ کدام، حاضر به خراب کردن آخرین لحظه های دیدار آن دو نیستند.

چشم های شیفته، از اشک پر می شود. امیر، به بهانه ی برداشتن کیسه ی نایلونی، خم می شود و به سرعت بر دستان لاغر او بوسه می زند. «آه»ی سرد از سینه بیرون می دهد و سر بلند می کند. نگاهشان درهم گره می خورد. لبخندهای ساختگی، راه اشک را، نمی بندد. سرانجام این شیفته است که با تلاش زیاد، بر اندوه خود چیره می شود. در حالی که دست های محبوبش را در دست گرفته است، از جا بر می خیزد:

-        پاشو امیر جان! پاشو امیرم!

و به او قوت قلب می بخشد:

-        به سلامت برو و به سلامت برگرد

سوت اخطار قطار، تنش را می لرزاند.

-        منتظرت میمونم

و با سرانگشتانش گونه ی امیر را از اشک یاک می کند. دوستانش نزدیک می شوند. بابک، با تاثر او را صدا می زند:

-        امیر!

این تنها باری است که بدون لکنت حرف می زند:

-        باید بریم!

جمعه ی احساساتی که ابائی از اشک ریختن ندارد، کیسه ی امیر را بر می دارد. دو به دو در طرفین آنان قرار می گیرند. به سوی قطار می روند. لب های امیر به سختی از هم باز می شود:

-        شیفته...مواظب خودت باش!

سوت آخر نواخته می شود. فریاد مامور سکو، آنان را به تکاپو می اندازد. بچه ها با احسان دست داده و خداحافظی می کنند. جمعه بالا می رود و کیسه ها را می گیرد. علی و بابک هم سوار می شوند. احسان، به آرامی تذکر می دهد:

-        وقت رفتنه!

و دستش را به دور شانه ی خواهر می اندازد. امیر با حسرت آخرین کلام را بر زبان می آورد:

-        خداحافظ

و دست بابک را که به سویش دراز شده است، می گیرد. قطار آرام آرام، حرکت می کند. امیر بالا می پرد. نگاه غمگین شیفته، به او دوخته شده است. مامور سکو در حال دویدن سعی دارد، درب واگن را قفل کند. فریادی در ایستگاه طنین می اندازد:

-        دوستت دارم

***

مامور قطار با باز کردن درب کوپه، ایستگاه بعدی را اعلام می کند. بچه ها خسته و خواب آلود، کیسه ها را برداشته و در داخل راهرو و پشت درب واگن صف می کشند. سوت قطار، با کاهش سرعت همراه می شود. چراغ های پیرامونی ایستگاه «زنجان»، خاموش است ولی نوری که از پنجره ها به بیرون می تابد، نشانگر آن است که در داخل ایستگاه، خبری از اجرای مقرارت جنگی نیست. نگهبان پیر درب خروج، برایشان دعا می کند. کامیون های ارتشی با موتورهای روشن، جلوی درب صف کشیده اند. استوار کوتاه قدی، امریه ها را می بیند و گروهبان خنده رویی، اسامی آنان را یادداشت می کند. هوای سرد شهر، خواب را از سرشان پرانده است. اینجا خبری از وقت کشی نیست. با سوار شدن سربازان، کامیون ها، غرش کنان به راه می افتند.

بر خلاف شهر، در پادگان زرهی قزوین، جنب و جوش عجیبی به چشم می خورد. گویی، نقل و انتقال نیروها و مهمات، در سیاهی شب انجام می گیرد، زیرا کامیون های زیادی، در حال ورود و خروج دیده می شوند. در اینجا، هیچ چراغ اضافه ای روشن نیست. استوار و درجه دار همراهش، سربازان را به خوابگاه بزرگی هدایت می کنند.

-          پنج صبح آماده باشه. سه دقیقه هم وقت دارین، بعدش خاموشی!

بچه ها منتظر حرف دیگری نمی مانند و تخت ها را اشغال می کنند.

هوا همچنان تاریک است که با فریاد استوار از خواب می پرند. به سرعت آماده می شوند. برای آوردن و تقسیم صبحانه، جمعه و علی، انتخاب می شوند. تکه ای نان بربری پادگانی، یک عدد تخم مرغ آبپز و تکه ی کوچکی پنیر، بین بچه ها، توزیع می شود. امیر، اشتهایی برای خوردن ندارد. تخم مرغ و نیمی از نانش را برای جمعه کنار می گذارد. علی، در حالی که قابلمه را جلوی پای او می گذاشت، خندید:

-         خودت بخور! من براش اون و جواد، جیره ی سه نفره گرفتم! من برم کمکش که چایی رو بیاریم

پس از پخش چای، چهار نفری دور هم نشستند. سر و صدای علی و بابک، همه ی سربازان را به تماشای صبحانه خوردن جمعه کشاند. تکه های نان، در دست های پهن چوپان طالشی، مانند لقمه های کوجکی به نظر می رسید. در چهار حرکت، هر چهار تکه ی نان ناپدید شد. ارژن که چاق تر از جمعه ولی کوتاهتر از او بود، با مشاهده ی این وضع، صدای اعتراضش بلند شد:

-         من که سیر نشدم تو چی؟

-         منم!

جواد:

-         فکر کنم واسه شما دو تا، باید یه آشپزخونه ی مخصوص بزنن! دو نفری غذای هشت تا سربازُ خوردین، تازه، میگین سیر نشدین؟!

گروهبان که بی سر و صدا وارد خوابگاه شده بود، خنده اش را پنهان کرد و فریاد کشید:

-         سرباز!

همه برخاستند. با فرمان بعدی، همه بیرون سالن صف کشیدند. حضور و غیاب انجام شد و برای دریافت اسلحه به ساختمان دیگری رفتند. اولین نفر که اسلحه اش را دریافت کرد، بابک بود. بچه ها با تحسین به تفنگ ژ-3 او خیره شدند. صف به هم خورد. هر کدام حرفی می زدند:

-         عجب خوش رنگه!

-         انگار از تو جعبه در آوردند

-         شکر خدا که از پاک کردن، راحتیم!

-         نمردیم و یه نوشُ دیدیم!

-         اوف، معرکه س!

پس از دریافت اسلحه، حنجره ی پر صلابت استوار، دوباره به کار افتاد:

-         سوار شین!

هنوز آفتاب نزده بود که سه دستگاه کامیون زیل از شهر زنجان خارج شدند.

ادامه دارد ...

 

نکتـه ی خـوانـدنـی

انوشیروان خطاب به امپراطور روم: ندانی که ایران، نشست من است / جهان سر بسر، زیر دست من است / تو زان مرز، یک رش منه پیش پای / چو خواهی که، پیمان بماند به جای / اگر بگذری، زین سخن بگذرم/ سر و گاه تو، زیر پی بسپرم
کشکول شیخ بهایی

پراکندگی بازدید کنندگان

آلمان، انگلیس، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، دانمارک، هلند، امارات، عربستان، برزیل، آمریکا، روسیه، ژاپن، پاکستان، اندونزی، مالزی، افغانستان، سوئد، ایرلند، ترکیه، کانادا، مصر، ویتنام، استرالیا، اتریش، لهستان، فنلاند، سوئیس، اوکراین، لوکزامبورگ، بحرین، هند، بلژیک، چین، کره جنوبی، یونان، آرژانتین، آفریقای جنوبی، مکزیک، شیلی، کلمبیا، سنگال، تاجیکستان و ...